خانه » كودكان » خاطرات » خاطرات
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   آلبوم يادگارى
   جستجو


خاطرات

درآمد
خاطره نويسى ، بويژه در سفر، از كارهايى است كه انسان را وامى دارد تا تيزبينانه تر به اطراف خود بنگرد و پديده هاى پيرامون خود را آن گونه از ديده بگذراند كه بتواند آنها را ثبت كند.
خاطره نويسى ، كوششى است براى بازگو كردن حرف دل، و آن كس كه به اين امر مى پردازد گويا سخنانى را بر قلم مى راند كه سالها آن را در سينه نگه داشته و مجالى براى گفتن آن نمى يافته است.
خاطراتى كه كودكان مى نويسند، اما خود داستانى ديگر است... انديشه پوياى كودك و نوجوان، او را توانى مى بخشد كه در رؤياى شيرين خود همه چيز را به راحتى بنگارد.
ما در اين بخش مى كوشيم تا شما را با نمونه هايى از اين دست، آشنا سازيم. اين آثار از كتاب خاطرات زيارت، از انتشارت كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان برگرفته شده است.

* * *

فراگيرى نماز
بهترين خاطره من از مشهد مقدس اين است كه وقتى براى اولين بار به مشهد رفتم، وارد حرم امام رضا كه شديم، آن قدر درهاى حرم و خود حرم بزرگ بود كه من به پدرم گفتم: بابا! اين جا قصر است؟ و پدرم خنده اى كرد و گفت: نه پسرم، اين جا قصر نيست، حرم امام رضا(ع) است، امام هشتم ما.
بعد وارد حرم شديم. پدرم برايم توضيح داد كه چرا به اينجا مى آيند و چطور جايى است. وقتى كه با آنجا آشنا شدم آرام به طرف حرم امام نزديك شدم و بيست تومان داخل آن انداختم و از امام رضا خواستم كه نماز را ياد بگيرم، چون من هر چقدر با پدرم تمرين مى كردم ياد نمى گرفتم. ولى با اين دعا كردن احساس كردم مى توانم ياد بگيرم.

آرام كنار كتابخانه اى كه كنار مهرها بود رفتم و نشستم و يك كتاب يادگيرى نماز برداشتم و از روى آن خواندم، بعد احساس كردم كه با يك بار خواندن ياد گرفتم. به پدرم گفتم: بايستيد و به نماز خواندن من گوش كنيد، ببينيد درست مى خوانم يا نه. من هم كمى بلند خواندم. در پايان نماز، چون وضو هم گرفته بودم و نماز ظهر را هم خوانده بودم، پدرم به من گفت: قبول باشد. آفرين درست خواندى پسرم! و در آن لحظه من احساس راحتى فراوانى كردم.

عليرضا عارفى مقدم، 12 ساله، تهران


* * *

رؤيا در بيدارى
من كه الآن 10 ساله هستم سه دفعه موفق شده ام همراه بابا و مامانم به مشهد مقدس بروم. از اين سه دفعه، دفعه آخر كه به مشهد رفتيم، پارسال تابستان بود. بهترين خاطره من كه اكنون برايتان تعريف مى كنم در همين سفر آخر برايم اتفاق افتاد.
درست روز آخر بود كه براى آخرين بار دست بابام را گرفتم و با هم به طرف حرم حركت كرديم. قلبم پر از شادى بود و تند تند مى زد. مى خواستم هر چه زودتر به حرم امام برسم. خلاصه، همراه بابام وارد حرم شدم. خيلى شلوغ بود. اصلا فكر نمى كردم كه بتوانم به ضريح نزديك شوم. دست بابام را محكم گرفته بودم. بابام زيارت حضرت رضا را زير لب زمزمه مى كرد و من هم گوش مى دادم. بابام مهر نماز را برداشت و شروع كرد به خواندن نماز. در همين موقع نگهان خادمين اعلام كردند كه همه از حرم بيرون بروند. فكر مى كنم مى خواستند حرم را تميز كنند. مردم دسته دسته از حرم دور مى شدند، ولى بابام هنوز مشغول نماز خواندن بود. من كه جلوى بابام نشسته بودم در يك لحظه ديدم هيچكس اطراف ضريح امام نيست. فورا به طرف ضريح دويدم. در يك لحظه فكركردم كه خدا را به من داده اند. از خوشحالى دائم ضريح را مى بوسيدم و به آن دست مى كشيدم و صلوات مى فرستادم. فكر مى كردم كه خواب مى بينم. ولى واقعا خواب نبودم، بيدار بودم... بله بيدار بودم و به آرزويى كه در دو سفر قبل نرسيده بودم، در سفر سوم خود به مشهد، آن هم در روز أخر، رسيدم. أرزويى كه براى هر كسى كم اتفاق مى افتد.

محمدعلى مجيدى كوهبنانى ، 11 ساله، كوهبنان كرمان


* * *

بيقرار زيارت امام
راستش را بخواهيد، من اصلاً اين لياقت را نداشته ام كه به زيارت مرقد مطهر حضرت رضا(ع) بروم، ولى خيلى آرزو دارم كه بروم. زمانى كه پدر و مادر و دو برادر كوچكم به زيارت مشهد مقدس رفتند، من كلاس اول ابتدايى بودم و برادر بزرگترم نيز در كلاس دوم درس مى خواند.
من چون خيلى آرزوى اين سفر را داشتم با اصرار زياد، پدرم را راضى كردم كه به مدرسه بيايد و برايم اجازه بگيرد، ولى با مخالفت مدير مدرسه روبرو شدم و مجبور شدم با برادرم نزد مادربزرگم بمانم.
بعد از رفتن پدر و مادرم، من دائم در تخيلات خودم غرق بودم و هر وقت تصوير اين مرقد مطهر را از تلويزيون مى ديدم فوراً كاغذ و مدادى را برمى داشتم و سعى مى كردم كه آن را حتى به صورت ساده نقاشى كنم. هنوز اين آرزو در دلم باقى است كه قبل از مرگ، يكبار هم كه شده به زيارت مشهد مقدس بروم، ولى چون از خانواده فقيرى هستم و با حقوقى كه پدرم مى گيرد به سختى زندگى مان مى گذرد، هنوز به آرزويم نرسيده ام. هميشه سر نماز دعا مى كنم كه به اين آرزويم برسم.
الآن من در كلاس اول دبيرستان درس مى خوانم. اين اواخر يكى از اقواممان به زيارت مشهد رفتند و من باز به خاطر درس خواندن نتوانستم همراه آنان بروم. بعد از رفتن آنان شب در خواب ديدم كه به زيارت مشهد مقدس رفته ام. هيچكس آن جا نبود و نمى دانم دقيقاً چه ساعتى از روز بود، چون به اندازه اى غرق در شادى شده بودم كه فقط سعى مى كردم خودم را سريعتر به ضريح برسانم. وقتى كه ديدم اطراف ضريح خلوت است شروع به دويدن كردم و ضريح را گرفتم. قبر امام(ع) چه نورانى بود. تمام آن محل از نور مرقد ايشان روشن شده بود. صورتم را روى ضريح گذاشتم. چه سرد بود!
من بعد از اين خواب بيش از حد بيقرار شده ام و به همين خاطر است كه پدرم قول داده است كه اگر درسم را خوب بخوانم و خردادماه قبول شوم، اگر عمرى باشد، سعى مى كند تعطيلات تابستان را به زيارت مشهد برويم.... من به زيارت نرفته ام، پس چطور مى توانم خاطره اى داشته باشم. فقط مى خواستم با نوشتن اين نامه علاقه خود را نسبت به امام هشتم شيعيان نشان دهم. از شما خواهش مى كنم كه برايم دعا كنيد تا به بزرگترين آرزويم برسم.

شهناز بازدارى ، 15 ساله، خرم آباد


* * *

گل سر
دستم را داخل جيبم كردم و ده تومانى را لمس كردم. هنوز هم ده تومانى در جيبم بود. وقتى خيالم راحت شد، دستم را از جيبم بيرون آوردم. ديگر رسيده بوديم. از ماشين پياده شديم و به راه افتاديم. مادرم به من گفت: مغازه هاى اطراف را نگاه كن. اگر بود بگو تا برويم بخريم. يك يك مغازه ها را نگاه كردم. گل سرى را كه مى خواستم پيدا نكردم. با خود گفتم مى روم و از جاى ديگرى مى گيرم. با اين فكر قدمهايم را تندتر كردم و ده تومانى را دوباره مچاله كردم و داخل جيبم گذاشتم.

اطراف حرم پر از اتوبوس و ماشينهاى ديگر بود. كنار بعضى از ماشينها، خانواده ها نشسته بودند. داخل حرم شديم. جمعيت زيادى در حال رفت و آمد بودند. كبوتران زيادى هم در حال پرواز بودند. با زحمت زيادى خودمان را به كنار ضريح رسانديم. دستم را به ضريح گرفتم و سرم را به آن چسباندم. در داخل ضريح، قبر مقدس امام رضا(ع) نمايان بود. كنار آن پولهاى زيادى از يك تومانى گرفته تا هزارتومانى پخش بودند. از ديدن آن همه پول تعجب كردم.
از مادرم پرسيدم: مادر اين همه پول را كى اين جا ريخته است؟
مادرم گفت: مردمى كه مى آيند براى زيارت، يا كسانى كه نذر كرده بودند.
دوباره پرسيدم: خوب، بعد، اين پولها را چه مى كنند؟
مادرم جواب داد: بعد از اين كه پولها را جمع كردند اول داخل ضريح را تميز مى كنند و گلاب مى پاشند، بعد با اين پولها حرم را درست مى كنند و به محرومين كمك مى كنند. مسجد و مدرسه مى سازند و خيلى كارهاى خوب ديگر.
بار ديگر نگاهم را به داخل ضريح انداختم. دستم را داخل جيبم كردم. ده تومانى را بيرون آوردم و داخل ضريح انداختم. مادرم هم خوشحال بود... ده تومانى در ميان پولهاى ديگر گم شد.

مريم دشتى ، 11 ساله، كلات نادرى


* * *

فريادرسى در بيابان
پنج سال پيش بود كه براى اولين بار همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم، با ماشين ژيان راهى مشهد مقدس شديم. با اين كه نيمى از راه مشهد را پيموده بوديم، ناگهان در سربالايى ماشين ما سرعت خود را از دست داد، به طورى كه در آن آفتاب داغ و سوزان، با بودن خواهر كوچكم، مادرم و ما از ماشين پياده شديم وپدرم مجبور شد كه آن سربالايى را به تنهايى بالا رود. پدرم هر كارى كه از دستش برمى آمد كرد، ولى بيهوده بود.

مدت دو ساعت در بيابان بدون آب و غذا مانديم. خواهر كوچكم ناراحتى خودش را بر زبان مى آورد و ما هم ديگر نمى توانستيم تحمل كنيم، ولى خم به ابرو نمى آورديم.
كم كم تشنگى و گرسنگى و خستگى بر ما غلبه كرده بود. من نگاهى به سوى آسمان انداختم و دستهايم را به سوى آسمان بلند كردم و گفتم:
يا امام رضاى غريب! ما براى زيارت به سوى تو مى آييم. كارى كن كه بيشتر از اين عذاب نكشيم.
خدا شاهد است بلافاصله ماشينى ايستاد و به كمك ما شتافت. گويا راننده اش مكانيك بود. فورى در عرض يك دقيقه ماشين ما را به راه انداخت. آن وقت من به عظمت خداوند و امام رضا پى بردم.

عبدالرضا محمدزاده قانع، 13 ساله، تبريز



Copyright © 1998 - 2014 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.