خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » پا به پاى آفتاب از مدينه تا مرو
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


پا به پاى آفتاب از مدينه تا مرو

در بوستان قاضى
سكوت همچنان بر تالار سايه افكنده بود. عمق سكوت و انتظار همه را در خود فرو برده بود. خشم و غضب سر تا پاى كاووس را فرو پوشاند. گونه اش به سرخى گراييد. چشمهايش دريده تر شد. حركتى به خود داد و فرياد زد :
ـ (فكر مى كنى كه هستى ؟ پسر يك كشاورز كه اين همه منم منم نمى كند. بلايى به سرت بياورم كه مرغان آسمان به حالت گريه كنند.)
فريد در تالابى از ترس و سر در گمى فرو رفته. و در تنگاب تلاطم گرفتار آمده بود. چهره نگران فرناز، در قاب نگاهش نشست. آرامشى عجيب به تن فريد جارى شد و به خود جرات داد و گفت:
چرا گرد و خاك مى كنى ؟ همه مى دانيم كه تو كاووس، پسر محمدبن واصل هستى . پدر و عمويت مرداس بن عمر هر كدام سالى سه ميليون درهم به دولت ماليات مى دهند.
كاووس با تمسخر لب وا كرد :
ـ (چرا نمى گويى خاندان متموّل و ثروتمند آل حنظله سالى ده ميليون درهم به اميرالمؤمنين مأمون ماليات مى دهند. حتى بزرگ خاندان ماـعمرو پسر عينيهـچندين مصحف تهيه كرده و به شهرهاى بزرگ جهان اسلام فرستاده است. اين كار براى او يك ميليون درهم خرج برداشته است.)
فريد خون خونش را مى خورد. سايه وهم انگيز سكوت بر دلها سنگينى مى كرد. مهر سكوت بر لبها نشسته بود. صدا در دلها دلمه بسته بود. ترس و وحشت، همراه با براده هاى خشم بر جسم فريد نشسته بود.
كاووس ناگهان خنجرى از پر شالش بيرون آورد و به سوى فريد هجوم برد. جمعيت اعيان و اشراف شهر كه در ميهمانى بزرگ ازدواج ليلا با حميد آل حنظله شركت كرده بودند، به مبارزه دو جوان مغرور چشم دوختند.
تقريباُ همه از خرده فرمايشهاى كاووس و رقابت پر كينه آن دو تن آگاه بودند. كاووس، در حجره پدرش كار مى كرد و در تجارت فرش و قالى و گليم و گبه و جاجيم دستى داشت و فريد هم در راسته زرگرها، اسم و رسمى پيدا كرده بود .
فريد، جوانى بيست و سه ساله بود كه همراه پدر خدا بيامرزش فرشيدمهر، سالها كوه و دشت و بيابان و دمن را درنور ديده بود و به تمام منازل و شهرها و روستاهاى ايران زمين سر كشيده بود.
پدر كه مرد. مسؤوليت حجره را به دوش گرفت و پاى از سفرهاى تجارى بر كشيد. در شهر زيبا و باستانى استخر، در كنار خرابه هاى شاهان و شاهنشاهان پيشدادى و كيانى ، تخت جمشيد، خانه اى داشت و مادرى و حجره اى ، دلش به اينها هم خوش بود.
دو خواهرش، فروهر و فريده، به خانه بخت رفته بودند و برادرش فرهبد نيز به قصد تحصيل علوم وفنون، به ديار سند و هند سفر كرده بود و گاه گاهى براى ديدن آنها به زادگاهش برمى گشت.
نمى دانست چرا دعوت پدر حميد را پذيرفته بود. شايد به اين خاطر كه حميد و ليلا، خريد عروسى شان را از حجره او انجام داده بودند و فريد به ياد روزهاى خوش درس و مشق و مكتب، نتوانسته بود. از خواسته دوست ديرينه اش چشم بپوشد.
فرناز جيغ كشيد و فريد خنجر را ديد كه به سوى سينه اش نشانه رفته است. جا خالى كرد و كاووس رخ در رخ رقيب، به فريد خيره شده بود. چشمان فريد دَودَو مى زد و وامانده شده بود. عرق بر جبينش خوابيده بود.
ـ (چرا كسى پا پيش نمى گذارد تا اين دو جوان را از هم سوا كند؟ نكند منتظريد عروسى دخترم با خون و خونخواهى به هم بخورد؟)
هماى بود كه سخن مى گفت. دو سه تن پا پيش گذاردند، اما با اشاره چشم دريده كاووس پا پس كشيدند.
مبارزه تن به تن آغاز شد. گاهى برترى با فريد بود و وقتى هم كاووس با حملات ناگهانى و پر قدرت، عرصه را بر وى تنگ مى كرد. خنجر از دست كاووس برزمين افتاد و صداى برخورد تيغه آن با مرمر كف تالار، سكوت را شكست.
فريد بر بام تن كاووس نشست. دستها را دور گردن رقيب حلقه كرد و فشرد. چهره كاووس به سرخى گراييد و دستهايش بى حس شد. نفسهايش به شماره افتاد، اما هنوز حاضر نبود حتى به اشاره چشمش، خواهشى كند و از مرگ نجات يابد.
ـ ( فريد، تو اين كار را نمى كنى ؟ يعنى من از تو مى خواهم كه از او بگذرى . انگار ما به جشن عروسى ليلاخانم دعوت شده ايم، نه به ميدان گلادياتورهاى خونريز. به خاطر عروس و داماد، برخيز و ازعاقبت كينه توزى بترس! )
فريد به فرناز چشم دوخت. داشت با مهربانى نگاهش مى كرد. دست چپش را از گلوى كاووس برداشت و گفت : ( فقط به خاطر فرناز. اميدوارم سرت به سنگ خورده باشد و دست از غرور و تعصب و فخرفروشى بردارى ، گرچه به قول تو خيلى هم اعتمادى نيست! )
برخاست و پنجه بر صورت كشيد . موى سرش را كه كاكل وار بر پيشانى اش ولو شده بود، كنار زد و دمى چند ساكت و شرمناك، به فرناز زل زد. از نگاه دختر، محبت و سپاس مى باريد و از چشمهاى فريد، حيا و عشق.
ولوله اى عجيب در جمعيت افتاد. همه ، بزرگوارى فريد زرگر را تحسين مى كردند. ليلا به سوى فرناز دويد و او را در آغوش گرفت و در حالى كه بر گونه هاى حرير گونه زيباترين دختر شهر بوسه مى زد ، با خنده گفت :
ـ ( قرار نبود بى خواستگارى ؟! )
شرم به چهره فرناز دويد و در حالى كه سعى مى كرد خود را از چشمهاى پر فروغ و ملتهب فريد پنهان كند، همراه ليلا به سوى جمع زنان حركت نمود. فريد نيز به مرتب كردن لباس خود پرداخت و لبخندى كم رنگ بر لبانش نقش بست.
كاووس احساس كرد بى كس و بانى شده است. آبروى چندين و چند ساله اش رفته بود و در اين پيكار نيز فرناز را از كف داده بود. رگهاى شقيقه اش از خشم ورم كرده بود و زمين و زمان را به دشنام كشيده بود.
يك آن از جايش پريد. خون به شقيقه اش تاخت. ناله اى از بيخ دندان سر داد :
ـ ( نه ... نه ... من هنوز شكست نخورده ام. من همان كاووسى هستم كه اگر لب بجنبانم، همه جا را به آتش مى كشم. فريد و صد تا فريد هم نمى توانند در مقابل من قد علم كنند. سزاى جسارت او مرگ است و بس ! )
تا فريد آمد به خود بجنبد، خنجر كاووس بازويش را خراشيد. اين بار ديگر كاووس را امان نداد و مشتى محكم بر دهان او كوفت. كاووس عقب عقب رفت و با سر به ستون سنگى تالار خورد و نقش بر زمين شد.
كاووس بى حركت مانده بود و وقتى چند نفرى بر بالينش حاضر شدند، دريافتند كه كارى از دست هيچ كس ساخته نيست و جوان برومند خاندان حنظله در شب عروسى دختر دايى اش، ناكام به قتل رسيده است.
فريد در انبوهى از ترديد گرفتار آمده بود.
ـ ( اگر بمانم، آل حنظله مرا خواهند كشت! )
ديگر نماند تا فريادهاى امان فرناز را بشنود، كه گريه كنان مى گفت :
( نرو فريد! كار را از اين كه هست بد تر نكن! )
فريد مى دويد و نمى دانست به كجا بايد بگريزد. ترسى بى پايان بر وجودش چنگ انداخته بود. مى ديد كه مردم و سربازان، سواره و پياده، در تكاپوى يافتن قاتلى بى رحم و خونخوار، هروله كنان و فرياد زنان، به تعقيبش آمده اند.
وضع غريبى پيش آمده بود. فريد رخ بر گرداند. جمعيت خروشان هر آن به او نزديك و نزديكتر مى شدند ، درب خانه اى نيمه گشوده بود. خود را به درون حياط افكند. و زنى كه مشغول شستن لباس بود ، هراسان به داخل اتاق دويد.
فريد از روى ديوار به خانه مجاور پريد و از كوچه به سوى خيابان هراسان و نفس نفس زنان و شتابان دويد و چون به باغ آذرين رسيد، خود را به ميان درختان سيب رساند و در ميان آنان مخفى شد.
يك هفته گذشت و جستجوى مأموران و گماشتگان حكومتى و دارو دسته خاندان حنظله براى يافتن فريد بى ثمر مانده بود. باغ بزرگ، مكان مناسبى براى مخفى شدن بود و كمتر كسى حدس مى زد باغ قاضى شهر، پناهگاه قاتل فرارى حكومت است.
فريد همان طور كه به نقطه اى در باغ زل زده بود، دلش چلانده شد. احساس كرد فرناز پيش رويش ايستاده و در لباسى سپيدوش از حرير يمنى ، مضطرب و دل آشوب، به او مى نگرد و آرام آرم به سويش گام بر مى دراد.
ـ (فرناز، تو اينجا چه مى كنى ؟ مرا از كجا پيدا كرده اى ؟ غير از تو چه كسى مخفى گاه مرا مى داند؟)
فرناز، شكفت و مهربانانه خنديد.
ـ (دل به دل راه دارد. مُخبر و جاسوس دل ...)
احساس كرد سايه اى بر تنش سنگينى مى كند.
ـ (پس تو اينجا مخفى شده اى ؟ عقل جن هم به اينجا قد نمى دهد. اما چه زود جوانى ات پرپر شد ...)
فريد سر برداشت. مهران، باغبان مخصوص بود.
ـ (برويم. صد هزار درهم در انتظار من است. خودش ثروتى است. با آن مى شود هزار كار كرد، خانه خريد، حجره اى بر پا كرد و ...)
فريد همچنان به خود بود. خيالات گوناگون توى مغزش مى چرخيدند و پندارهاى درد آور پنجول بر جانش مى كشيدند. در گودناى شك و ترديدش مى سراندند. ته دلش كشمكش بر پا بود و دلش بار نمى داد گام بر دارد.
ـ ( اگر از من بگذرى ، به همين اندازه به تو سيم و زر خواهم بخشيد! )
ـ ( از كجا؟ خانه تان را كاويده اند و حجره ات رامصادره كرده اند ! از دار دنيا. فقط همين قبا را دارى و بس! )
فريد از شور و حال افتاد. دانست كه ديگر هيچ راه نجاتى ندارد. التماس به اين باغبان حريص و آزمند بيهوده مى نمود.
ـ (من تنها نان آور خانواده هستم. اگر من ...)
ـ (مادرم را چه كسى تيمار خواهد كرد؟)
ـ (اينها همه بهانه است. معامله با حكومت نقد است و گفته ها و وعده هاى يك قاتل يك لا قبا پشيزى هم نمى ارزد.)
فريد لحظه اى خاموش شد. انگار رنج زخم بازويش، باز هم مزمزه مى كرد. انگار كه همين لحظه از تيغ كاووس مجروح شده بود. پندارى غم عالم روى دوشش سنگينى مى كرد.
ـ (راه بيفت. مى توانى در راه شعر بخوانى . غزل خداخافظى را ...)
پاى فريد روى زمين كشيده مى شد.
خبر به سرعت در شهر پيچيد و در چشم به هم زدنى ، آل حنظله چشم انتظار ورود باغبان و فريد، در كنار دارالاماره، صف كشيده بودند.
از پيچ كوچه كه آن دو نمايان شدند، هجوم وحشيانه شان آغاز شد. دقايقى بعد، جسم نيم جان فريد روى دست سربازان به سوى سياهچال استخر برده مى شد. از تمام بدنش خون جارى بود.
در ميان بيهوشى و مرگ، صدايى گوشش را نوازش داد :
ـ (بى رحم ها، چرا او را مى كشيد؟ او كه نمى خواست كاووس را به قتل برساند ...)
فريد، درد ها را فراموش كرد و چشمانش را بر هم نهاد.

گريز از قفس
ميله هاى زندان را شمرد، چهار تا بود. دوباره سر برگرداند و به ديوار نيمه ويران چشم دوخت. شايد اينجا، يادگار زندان پيشينيان بود. روى ديوار، جاى خطوط بسيار ديده مى شد. چهارده خط ، هفده خط ، پنجاه خط ، سى ضربدر ، هشتاد دايره، پنجاه و دو مربع، سى وسه درخت ، بيست و دو پروانه ... .
نشان مدت حبس، و ذوق و قريحه زندانى .
ـ (مى دانم كه خدا با من است.)
ـ (به عشق او، هنوز اميدوارم.)
ـ (مرگ هم مرا از ياد برده است.)
ـ (زندان، محل ادعا و عمل است.)
يادگارى هاى بى شمار، از زندانيان رسته يا جان باخته.
او هم تكه اى سنگ برداشت و نوشت :
ـ ( فردا صبح، آخرين ديدار با آفتاب ! )
به ياد آورد مادر و خواهرانش، عصر همان روز، رخصت يافته بودند تا با او ديدارى داشته باشند. تنها پنج دقيقه، و هر لحظه اش ياد آور سالهاى تلخ و شيرين بود. براى هيچ مادرى قابل تحمل نيست كه در هيچ زمانى او را به اتاقى فرا بخوانند كه ديگر فردا نشانى از حيات فرزند در آن نيست.
ـ (مادر! گريه نكن، حكومت استبدادى ، يعنى همين، اسم دفاع از خود را قتل مى گذارند و چون آل حنظله ، از بازاريان سرشناس هستند و حكومت گران اين ملك هم صاحبان حجره و زر و سيم اند، به من مهلت ندادند كه شرح ماجرا را بگويم.)
فروهر و فريده، فقط مى گريستند.
ـ (ملاقاتى دارى فريد ، البته آخرين بار، چون تا سحر چيزى نمانده است.)
فريد، دوباره چشم گشود و آنچه را كه مى ديد باور نداشت. فكر و خيال نبود اما به رؤيا مى مانست. برقى در ديدگانش درخشيد و گفت :
(فرناز! تويى ؟ آخر چگونه؟)
پنداشت خواب به سر شده صورتش را سيلى زد، خواب نبود.
ـ (حالت چطور است؟)
ـ (اگر پدرت بفهمد؟)
فرناز زانو زد.
ـ ( من بى تو چه كنم؟ امروز به آتشكده رفتم و برايت نيايش كردم. باورم نيست كه تو را از دست بدهم. بعد از تو من خودم را خواهم كشت! )
فريد در برابرش نشست.
ـ (تو خوبى ؟ چرا چهره ات را به اشك ميهمان كرده اى ؟ بخند، خنده گل زيباست. بگذار آخرين هديه تو به من سيماى متبسّمت باشد.)
ـ (هر چه فكر كردم راهى براى نجات تو بيابم، كمتر يافتم. پدرم قاضى شهر است و حكم به مرگ محبوب من داده است. اگر تو كاووس را نمى كشتى ، شايد او پدر زن خوبى براى تو مى شد.)
ـ ( حيف، حيف. تو چرا به خودت زحمت دادى و به اين مكان تنگ و تاريك و نمور آمدى ؟ بايد به فكر فردا باشى ، فرداى بعد از من! )
فرناز به فريد نگريست. فريد در خود بود. غم در سينه اش بالا مى آمد و مى نشست. غمى به پاكى طلا و به گوارندگى گوارا آب نهرهاى بى انتها. خيالش پر مى گشود و بعد بالش را در گوشه زارهاى اندوه پر انبوه آن فرو مى هشت.
فرناز، نگاه در چهره اش دوخته بود. گذاشته بود تا فريد حال و هواى خود را بازگويد. فكر مى كرد اگر دهان به حرف بگشايد، فريد را از حال و هوايش مى كَند و آشفته اش مى كند. سكوت كرده بود و ديده و دهان بر عزيزش دوخته بود تا او خود حرفش را پى بگيرد.
ـ ( زودتر از اينجا برو، عزيز! مرا فراموش كن. من هيچ كمكى به تو نكردم، فقط اسباب دردسر و دل تنگى ات بودم . من كه با ديدنت ، اول بار ، خراب جمال و كمال تو شدم، چه گلى به سر گل هميشه بهار خانه قاضى استخر زدم. برو، برو، برو! )
ـ (كجا بروم؟ كجا را دارم كه بروم؟ پيش كه بروم؟ بروم خانه اى كه قاتل فريدم درآن حكم مى كند، يا به گورستان بروم و منتظر بمانم تا پيكرت را در ميان شيون مادر و فروهر و فريده به خاك بسپارم؟)
بغض بر حنجره فريد چنگ انداخته بود. غم در چهره اش پرسه مى زد. اندوه وآزار، صبورى را از او ربوده بود و مى خواست هر آنچه را كه در دل دارد، واگويه كند تا بلكه دلش، دل مالامال از انبوهه اندوهش سبك شود.
ـ ( فرناز! تو جوانى ، آرزوى تمام جوانان استخر و شيراز و اردشير خوره و كازرون، اين است كه تو را در كسوت سپيد عروسى در كنار خود ببينند. خودت بهتر مى دانى كه كاووس هاى بسيارى در اين ديار به عشق تو دم فرو بسته اند! )
نگاه پر از اندوه فريد، قلب فرناز را خاراند. احساس كرد غم او غم خودش است. براى لحظه اى دلش از دست روزگار سر رفت. زبانش سنگ شده بود، در برابر مصيبتى كه بر سر فريد آور شده بود. نمى دانست لب بگشايد و كلامى بر لب براند. تازه چه كلامى مى توانست بر زبان راند تا نقبى بر غم فريد زند و از بار آن بكاهد.
ـ ( من به آخر خط رسيده ام. يك زندگى خوب و رؤيايى ، فقط در خواب و خيال نفش مى بندد. آن از رفتن پدرم و اين از مردن من. اگر مادرم دقّ نكند، واقعا شانس آورده است! )
فرناز دستى به موهاى پريشانش كشيد و گفت:
ـ (من فكرى به خاطرم رسيده، كه شايد راهگشاى تو باشد.)
فريد دل به كلام عزيز سپرد.
ـ (نگهبان زندان بَردياست. او مرا به خوبى مى شناسد و بارها و بارها در مقاطع مختلف مرا با پدرم ديده است.
ما مى توانيم لباسهاى خود را با هم عوض كنيم و تو از اين چهار ديوارى نفرين شده بگريزى و به جايى بروى كه دست هيچ يك از مأموران حكومت و عمَال آل حنظله به تو نرسد.)
پيشنهاد عجيبى بود.
ـ (آنها تو را به جاى من خواهند كشت.)
ـ (نگران نباش. هيچ قانونى نمى تواند مرا به مرگ محكوم كند.)
ـ (تو به جرم مشاركت در فرار من محاكمه خواهى شد.)
ـ (براى آن نيز چاره اى انديشيده ام. ساعتى ديگر تو از زندان خارج مى شوى . اسب تيز پاى من ، انتظار تورا مى كشد تا به سوى كوه و دشت و بيابان بال كشد و تو را نجات دهد. قبل از بيرون رفتن. دست و پاى مرا مى بندى و در قسمت تاريك اتاق مى گذارى . اگر اعتماد به نفس داشته باشى وترس را به خود راه ندهى ، موفق خواهى شد.)
اشك تشكر ، بر چهره فريد نشست.
ـ ( به كجا بروم؟ بى تو، دنيا براى من گورستانى وسيع است. دل خوش دارم كه در هنگام اعدام، ديدگانم تنها به تو دوخته مى شود. اگر هم موفق شدم. ديده اى كه تو را نبيند، همان بهتر كه هيچ كس و هيچ چيز را نبيند! )
ـ (دوستت دارم فريد، مى فهمى ؟ اين را با تمام وجود مى گويم. يادت مى آيد كه چگونه مرا شكار كردى ؟
جوانك سر به زيرى كه در آتشگاه مقدس به نيايش پروردگار يكتا، مشغول بود و هيربد بر بالاى سرش اوراد مذهبى را قرائت مى كرد.
من به همراه دوستانم الهه و فرنگيس و پوران دخت و شيرين، خيره زيبايى و متانت و وقار تو شده بوديم. فرنگيس به من گفت : خوشا به حال دخترى كه افسر طلايى همسرى چنين سرورى را به سر بگذارد!
همان ديدار كافى بود كه مهر تو در كنج دلم خانه كند و هر بار به هر دليلى كه نام جوان زرگر شهر را مى شنيدم، آتش عشق زبانه مى كشيد و مرهمى نمى يافتم تا اين درد را درمان كنم تا آن روز كه آمدى ...)
فريد به گذشته ها كوچيد.
ـ (من شكارچى نبودم، صيد تو بودم كه آن قدر گشتم و گشتم تا به دام تو درافتم. اوصاف دختر زيبا و با شعور و اهل ادب و فرهنگ قاضى شهر، شيرين ترين افسانه اى بود كه ذهن زبان اهل كوچه و حجره و كوه و دشت با آنان الفتى خاص داشت.
آن روز فراموش نشدنى ، كه دل غرق شده در نگاهت را به دريا زدم و بيقرارى ام را بريده بريده فرياد كردم، زمانى كه اگر لب وا نمى كردم، بايد سر به بيابان مى گذاشتم و راهى وادى جنون مى شدم . تو كه نمى دانى من چه كشيدم تا به تو رسيدم.)
ـ (برخيز فريد! زمان رفتن است. اگر سرنوشت چنين باشد كه من و تو بار ديگر به هم برسيم، بايد از اين فرصت استفاده كنيم و از چنگال هيولاى مرگى ناخواسته و بى دليل بگريزيم، شتاب كن عزيز! ما از هيچ لحظه اى نبايد غافل شويم.)
ـ (بعد از من ...)
ـ (خون بهاى كاووس را پدرم خواهد پرداخت.)
ـ (با تلخى وداع چه كنم؟ ... بى تو چه كنم؟ ... هر روز كه تو را نبينم، مرگى ديگر است . بگذار مرا اعدام كنند و ...)
ـ ( ديگر از مرگ سخنى نگو ... ما براى فكر كردن به شادى و اميد و تلاش و كار و صبح و آينه و عشق و آفتاب به اين دنيا آمده ايم ... اگر توانستى به بغداد روى ، عريضه اى به خليفه بنويس ، شايد او اين حكم را فسخ كند ... پدرم مى گفت او مى تواند احكام قاضيان و داوران نواحى و بلاد را با رأى و تفسير خويش نقض كند! )
ـ (من روزى باز خواهم گشت.)
ـ (تا آن روز، نام و ياد توست كه بر من نسيم عشق مى وزد. من روزها و ساعتها و لحظه ها را مى شمارم تا تو بيايى و نام هر دويمان بر تارك عشاقى كه وصل را به مدد اميد و محبت و از خود گذشتگى به دست مى آوردند، ثبت شود.)
ـ (و من با شجاعت تو را از پدرت خواهم خواست.)
ـ ( و من هم تا انگشترى الماس از مادر مهربانت نستانم، براى گفتن آرى به عشق و عزيز و همه اميدم، ناز خواهم كرد! )
هر دو خنديدند.
ـ ( مهربان من، شتاب كن! )
فريد با لباسهاى فرناز به در نزديك شد. فرناز، با دست و پاى بسته، از گوشه تاريك محبس فرياد زد :
ـ (نگهبان! نگهبان! )
برديا نزديك شد.
ـ (سلام فرناز، من در خدمتگزارى حاضر هستم.)
ـ (در را باز كن.)
برديا درب زندان را گشود. فريد كه نقاب بر چهره زده بود. به تاريكى خيره شد، ناگهان با آستين پيراهن اشكهايش را سترد و بيرون رفت. نزديك در كه رسيدند ، ناگهان داروغه استخر هويدا شد. رنگ از روى فريد پريد. همه چيز تمام شده بود.
ـ ( تو كيستى كه از زندان خارج شده اى ؟ نقابت را بردار! )
فريد مردّد ماند
ـ (قربان! فرناز است. دختر قاضى شهر)
داروغه به احترام كنار رفت و فريد سوار بر اسب سپيد فرناز، به سوى سرنوشى مى گريخت كه با رنگ آبى عشق نقاشى شده بود ...

كركسهاى گرسنه
گرما نفس بيابان را گرفته بود.
آفتاب، لخت و عريان و رها، دشت را زير نگين خود داشت.
دشت آتش گرفته بود. تفتيده و پوكيده، خسته و فرسوده، سينه به سينه آفتاب داده بود. گرماى آفتاب گوشت از استخوان دشت جدا مى كرد.
نه از آب خبرى بود و نه از آبادى . بيابان در بيابان بود. كرانه افق در كورابى سيماب گون محو وگور مى شد. شانه هاى دشت زير لهيب آفتاب خم برداشته بود. نوسان موجه هاى گرما، لهيب آتشى را مى مانست كه روى سينه دشت پشنگه مى زد.
گاه گدارى بتّه، خار و خلاشه و چلپاسه اى ديده مى شد كه از زور بى آبى له له بر لب داشت. بيابان كرانه مى گرفت. شكم باز مى كرد و پيشانى به بيكرانگى مى سپرد.
چند تا لاشخور در گستره آسمان چرخ و تاب مى خوردند. آسمان صاف و يك دست بود و سكوت بود كه خود را ميان آسمان و دشت ديوار كرده بود.
فريد نگاهش را به آسمان بى كرانه راه داد. دستش را حمايل چشم كرد و شكم آسمان را با ديدگانش كاويد. چشمش كه به لاشخورها افتاد كه در دور دست آسمان تاب مى خوردند، خنده اى بر لبانش كاشت.
ـ (منتظريد من بميرم تا با تكه تكه هاى گوشت و استخوانم جشن بگيريد؟ كور خوانده ايد. تا آخرين نفسى كه دارم. در اين خاك و خل براى زنده ماندن تلاش خواهم كرد. آرزوى خوردن مرا به گور مى بريد.)
تشنگى و گرسنگى ، امانش را گرفته بود. با سر به زمين خورد. ناى برخاستن نداشت. رنج زخمهاى چهره اش، اخم بر پيشانى اش نشاند.
ـ (كجايى اى اهوراى نيكوسرنوشت! آيا بايد من از زندان ستمكاران پلشت رها شوم ودر اين جهنم سوزان، زنده زنده جان دهم؟ اى كاش با خود مينوى خرد يا اوستا يا دينكرتى مى آوردم و در اين واپسين لحظات، نيايش مرگ را واگويه مى كردم.)
خود را نهيب زد.
ـ (پيداست چه مى گويى ؟ يك آواره مزديسنانِ از مرگ گريخته، كه به صد زحمت و رنج، لباس و پاى افزارى و گرده نانى به ازاى فروش اسب فرناز عزيز تهيه كرده، در كدام آتشكده بيتوته نموده ام كه اين صحيفه هاى مقدس اهوارايى را با خود همراه برم؟)
فريد افتان وخيزان و خمان و چمان، لحظه هاى درد و رنج را بلعيده بود. پايش بر سنگ آمده بود. رخ بر سنگستان سوده بود، تيپا معلق خورده بود، زانوانش لق شده بود، و با تن و روح خرد و خمير شده، به تقدير روزگار تن سپرده بود.
انبوهه رنج را به ابعاد تمامى رنجها تحمل كرده بود. حال تشنگى داشت تنش را مى خشكاند. ولى فريد مقاومت مى كرد. انگار مى كرد كه دارد آزمون پس مى دهد. انگار مى نمود كه اگر لب به شكوه بگشايد، تمام روح و روانش مى پوكد وهيچ و دود مى شود.
ـ (نكند آن ناجوانمردان گجسته و پليد، فرناز را از من گرفته باشند. اگر پدرش نتواند رضايت آنان را جلب كند، آن وقت با عزيز چه خواهند كرد؟ دل آشوبى و تشويش من بيهوده نيست. اى كاش مى توانستم خبرى از استخر...)
زير تف سوزان آفتاب، گره بر پيشانى ، بر افق خيره شده بود. انگار كه در بيكرانگى دشت تن شويه مى كرد. رخ از افق بر گرفت و به لباسهاى مندرس خويش نگريست و هيچ نگفت.
دلش به پيچ و تاب افتاده بود، ولى نمى خواست به همين زودى ها از پاى در آيد. سعى مى كرد تراشه هاى مقاومت و ايمان را بر دل و جانش نشاند. بيقرار و برقرار چشم به آسمان دوخت. هرم گرما، آسمان را مى مكيد. آسمان، لخت و رها، پهنا گشوده بود. در پهنه آن جز سياهى لاشخورى چند، چيزى به ديده نمى نشست.
چشمهاى كم رمقش به سختى در چشمخانه رقصيد. تا شد و روى زمين يله افتاد. در تالابى از درد مطلق فرو رفت. رنجى همه سويه جسمش را فرا گرفت.
نگاه بى فروغش را به فرود لاشخورى كشاند. مى خواست فرياد بزند و پيك مرگى دردناك و زجرآلود را از خويش براند، ولى چيزى ميان دهان و گلويش نشسته و راه سخن گفتن را بسته بود.
مى خواست حركت كند و بجنبد، اما نمى توانست. پندارى تمام تنش سنگ شده و در عين سنگ شدگى احساس درد و رنج در چهار ستون بدنش رسوب كرده است.
چشمانش را به هم فشرد و گشود. روحش داشت از بدنش مفارقت مى كرد. ديدگانش را به اطراف حركت داد. جز خاك و سنگلاخ چيز ديگرى به ديده اش ننشست. همه جا خاك، و فريد بود كه تا گلوگاه به ميهمانى خاك رفته بود.
در هر حركت جسم و جانش از درد مى كاهيد. چشمش را به جلو دوخت. همه جا خشكسار بود و خاك و تيغه هاى سوزان آفتاب بود و بارش هرم گرما. بايد مى پذيرفت كه وقت وداع جان از تن فرا رسيده است.
مژگان خشك شده و به گود نشسته اش را بر هم نهاد. صداى آسمانى فرناز از وراى زمان به گوشش مى نشست.
ـ ( خوشا به حال دخترى كه افسر طلايى همسرى ِ چنين سرورى را بر سر بگذارد! )
خنده كم رنگى بر لبان چروكيده و ترك خورده اش نقش بست.
هر لحظه بر تعداد لاشخورها افزوده مى شد.

   1 2 3 4 صفحه بعدى »»  


Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.