خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » چهل پنجره
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


چهل پنجره

نوشته طاهره ايبد
تصويرگر: محمدرضا لواسانى
تهران نشر پيدايش


پنجره اول
بابا در چمدان را باز مى كند، تكه پارچه سبزى در مى آورد و يك سرش را مى بندد به دست چپم. مامان گريه مى كند. يك سرش را هم مى بندد به ميله ها.
حياط خيلى شلوغ است؛ خيلى هم بزرگ است. مامان گريه مى كند. پيرمردى هم نشسته، سرش را تكيه داده به ميله ها. چيزى مى گويد. من نمى شنوم.
جمعيت مى رود و مى آيد. هيچ وقت حياط خلوت نمى شود. دور و بر سقاخانه پر از آدم است. سقاخانه طلا مثل خورشيد مى درخشد. آدمها از آب سقاخانه مى خورند. كبوترهاى حرم هم آب مى خورند. يك گوشه حياط پر از گندم و كبوتر است. كبوترها لابه لاى آدمها مى روند و مى آيند. اينجا كبوترها و آدمها قاتى شده اند.
هوا گرم است. عكس سقاخانه طلا توى آينه هاى ديوار است. همه جا سقاخانه است. آدم تشنه اش مى شود. همه جا پر از آينه است. همه جا برق مى زند؛ انگار آب سقاخانه همه جا را شسته است.
ـ من آب مى خواهم، تشنه ام.
مامان مى رود آب بياورد. مى خواهد از سقاخانه طلا آب بياورد. بابا بالش كوچكى از توى ساك در مى آورد و مى گذارد زير سرم. سرم سنگين است. مامان با ليوان آب مى آيد. آن را مى دهد دستم. آبش خنك است.
ـ توى سقاخانه يخ مى اندازند؟
بابا مى گويد: نه دخترم، مردم به قصد تبرك و شفا از آب سقاخانه مى خورند، هميشه هم اينجا شلوغ است، هميشه هم شيرهاى سقاخانه باز است؛ براى همين آبش خنك است.
سرم سنگين است، درد مى كند. دراز مى كشم. آدمها بالاى سرم مى چرخند، مى گردند. مى ترسم همان طور كه مى آيند، مرا له كنند.
مامان مى گويد: حواسشان هست.
رو به بابا مى كند و مى گويد: اگر مى خواهى بروى زيارت، برو. وقتى آمدى ، من مى روم.
بابا دوتا كتاب از توى ساك در مى آورد و مى دهد دستم و مى گويد: بيا، اينها را بگير. هر وقت حالت بهتر بود، بخوان. اين يكى زيارتنامه است، آن هم زندگى امام رضا.
بابا مى رود. مامان سرش را به ميله ها مى چسباند، كتاب دعا را باز مى كند، گريه مى كند و مى خواند. مى خواند و گريه مى كند. اين روزها مامان خيلى زود اشكش مى ريزد.
ـ من هم مى خواهم بروم حرم.
مامان دست مى كشد روى سرم و مى گويد: حالا نه، بگذار آخر شب كه خلوت تر شد. حالا خيلى شلوغ است. لابه لاى جمعيت نمى توانى تكان بخورى . فعلاً كنار همين پنجره فولاد دعا بخوان. آقا از همين جا هم صدايت را مى شنود. دعا كن. دعا كن خدا همه مريضها را شفا بدهد.
پنجره فولاد همان است كه دستم را به آن بسته اند. مامان سرش را به پنجره فولاد مى چسباند. ديروز از تهران راه افتاديم. يك ساعتى بيشتر نيست كه رسيده ايم. من خسته ام؛ اما دلم نمى خواهد بخوابم.
چشمهايم را مى بندم؛ فقط سقاخانه طلا را مى بينم؛ اما صداى آدمها و كبوترها قاتى مى شود؛ آدمها بق بقو مى كنند و كبوترها دعا مى خوانند. يكدفعه صداى جيغ زنى مى آيد. زن، پسرى را بغل كرده و گريه مى كند و به طرف پنجره فولاد مى آيد. پسر، كوچك نيست. گمانم پانزده، شانزده سال داشته باشد. نمى دانم چطور آن زن توانسته است آن پسر را بغل كند. پاهاى پسر از بدنش لاغرتر و كوتاهتر است. گمانم فلج است و نمى تواند راه برود. زن مى نشيند، پسر را همان طور روى زمين مى گذارد و به پنجره مى چسبد و گريه مى كند:
ـ على بن موسى ! بچه ام را شفا بده! على بن موسى ! دست خالى برم نگردان. على بن موسى ! تو را به غريبى ات قسم، بچه ام را شفا بده. يا ...!
از مامان مى پرسم: چرا مى گويند: امام رضاى غريب؟
مامان مى گويد: براى اينكه امام رضا اهل اينجا نبود ... هر وقت حوصله داشتى ، اين كتاب را بخوان؛ همه چيز را مى فهمى .
مامان حوصله ندارد. خيلى وقت است كه بى حوصله شده. نگاهش به آن زن و پسرش است. زن، پسر را دخيل مى بندد. دلم برايش مى سوزد. كتاب را بر مى دارم. حال نشستن ندارم. سرم را نمى توانم راحت نگه دارم. صفحه اولش را مى آورم ... .

پنجره دوم

«نقره» نزديك در خانه نشسته بود؛ جايى كه همه چيز را خوب ببيند. سر سنگينش را به ديوار تكيه داد تا راحت تر شود. خانه اى گلى در كوچه اى قديمى پيش چشمش بود؛ كوچه اى قديمى و غريب. نخلى از ديوار حياط قد كشيده بود. در چوبى خانه نيمه باز بود. توى خانه را نمى شد ديد. گاه گاه يكى مى رفت و يكى مى آمد. خبرى بود. هر بار كه در باز مى شد، دوباره نيمه بسته مى ماند. نه آنقدر باز بود كه نقره به راحتى خانه را ببيند، نه كاملاً بسته كه خيالش راحت شود، چيزى نمى بيند. هر بار مجبور بود سر خسته اش را به زحمت اين طرف و آن طرف كند، شايد چيزى ببيند.
باد، شيرينى خرماها را توى هوا پخش مى كرد. هوا گرم بود و چسبناك. نقره از لاى در نيمه باز به خوشه هاى خرما چشم دوخت. در يكدفعه چرخيد و كاملاً باز شد. كسى بيرون دويد. نقره نتوانست بلند شود. دستپاچه خودش را جمع و جور كرد.
مرد دويد و رفت. نقره باز هم نفهميد چه خبر است. دست به ديوار گرفت و بلند شد، پاهاى بى جانش را به سختى روى زمين كشيد و به طرف خانه رفت. گاهى زانوهايش خم مى شد. تاب ايستادن نداشت و هر بار مى خواست زمين بخورد. چند قدم خود را پيش كشيد، نزديكتر رفت. دست به سكوى جلو خانه گرفت تا زمين نخورد؛ اما اجازه نداشت توى خانه برود يا در خانه را بزند. اگر او را مى ديدند، اگر از او مى پرسيدند تو كيستى و چه مى خواهى ، چه بايد مى كرد؟
مردى كه رفته بود، برگشت. نقره هول شد. مرد، تنها نبود. زنى همراهش بود. زن لباسى بلند و سفيد به تن داشت و شال بلند و سبزى دور سرش پيچيده بود. نقابى هم به چهره داشت. نقره ترسيد. اگر از او مى پرسيدند كه براى چه اينجا نشسته اى ، چه بايد مى گفت؟ شايد فكر مى كردند گدايى است كه به طلب غذا آمده؛ اما سر و وضعش چيز ديگرى مى گفت. نقره دعا كرد آنها فكر كنند كه او گداست.
مرد رسيد. زن هم رسيد. نقره سلام كرد. مرد توى خانه دويد. زن هم دنبالش قدم تند كرد؛ انگار صداى نقره را نشنيدند؛ انگار اصلاً او را نديدند.
توى خانه خبرى بود و نقره دلش مى خواست بداند؛ ولى آنها جواب سلامش را ندادند. سرش را به ديوار كاهگلى تكيه داد. خانه بوى نخلستان مى داد. شاخه هاى نخل، سقف خانه بود.
باز در نيمه باز ماند و باز هم حياط خانه را نمى شد كامل ديد.
نقره خيس عرق بود. نمى دانست از گرماست يا تب دارد. سرش مثل هميشه سنگين بود و گاهى چيزى توى سرش مى چرخيد؛ مثل وقتى كه كسى روى آب نشسته باشد و يكدفعه زير پايش خالى شود، از حال مى رفت.
ناگهان سر نقره به جلو خم شد. ديوار پشت سرش لرزيد. نقره ترسيد. سرش را با دست گرفت. سرش به عقب كشيده شد. سرگيجه داشت. آسمان پيش چشمهايش حركت كرد و زيرو رو شد. خواست كسى را صدا بزند. بادى وزيد و هر دو لنگه در بر پاشنه چرخيد و باز شد. نقره حياط خانه را ديد؛ حياطى با اتاقهاى كوچك گلى ، پنجره هاى چوبى و سقفهاى حصيرى و چند درخت نخل. دسته هاى ابر توى آسمان جا گرفت، غريد و باران باريدن گرفت و گرما را شست و در دل خاك فرو برد. نخلها در زير باران خود را شستند و كاهگل ها گرماى تنشان را به خاك سپردند.
نقره در ميان صداى نرم باران، صداى گريه نوزادى را شنيد و حمدى را كه همراه زمزمه باران مى باريد. لبخند زد. صدايى از زير سقف اتاق پرسيد: نامش چه؟
و صدايى آرام پاسخ داد: همنام جدش؛ على .
نقره دلش براى در آغوش گرفتن و بوسيدن نوزادى كه نامش على بود، تپيد.

پنجره سوم
مامان زير بغلم را مى گيرد. سرم سنگين است.
مى پرسم: مى رويم حرم؟
مامان سر تكان مى دهد: اول وضو بگيريم.
بابا هم آمده، مى گويد: وقتى آمديد، من مى روم يك چيزى براى شام مى گيرم ... مى خواهى كمكت كنم؟
مامان چادرم را سرم مى اندازد و مى گويد: خودم مى برمش.
بابا مى گويد: مواظبش باش. حرم شلوغ است.
مغرب شده، اذان هم گفته اند. نماز جماعت تمام شده؛ ولى باز هم خيلى ها دارند وضو مى گيرند. باد خنكى مى آيد؛ از سمت حرم. نه، از سمت چپ. نه، معلوم نيست از كجا. صحن آن قدر بزرگ است كه آدم نمى فهمد باد از كدام طرف مى آيد. آن گوشه صحن، يكدفعه دسته بزرگى كبوتر مى آيند و مى نشينند و با هم بلند مى شوند. مردم، كاسه گندم مى خرند و نذر كبوترها مى كنند.
آدمهايى كه مى روند و مى آيند، زيرلب چيزى مى گويند و دعايى مى خوانند. بعضى ها هم دست به سينه مى گذارند و تعظيم مى كنند و از صحن بيرون مى روند.
پاى حوض بزرگ كنار سقاخانه طلا مى رسيم. آستينم را بالا مى زنم. مامان جورابم را در مى آورد. آب به صورتم مى زنم. آب خنك است. باد هم كه مى آيد، خنكى آب مى چسبد به صورتم. دوباره آب مى زنم. آب انگار از توى سوراخهاى پوستم راه مى افتد و مى رود توى مغزم. دوباره آب مى زنم، خنكتر مى شوم. باز هم مى زنم. مامان مى گويد: چكار مى كنى نقره؟! براى وضو دوبار بايد آب بزنى . اين جورى باطل است.
ـ گرمم بود. حالا چكار كنم؟ خشك كنم؟
مامان مى گويد: دوباره نيت كن و دوباره آب بزن. نيفتى !
دستم را مى گيرم لب حوض تا نيفتم. يك كم مى ايستم تا حالم بهتر شود. مامان مرا محكم مى گيرد. آب مى زنم به صورتم و وضو مى گيرم. دور و برمان پر از آدم است؛ ولى هيچ كس حواسش به آدمهاى دور و برش نيست. به مامان تكيه مى دهم. راه مى افتيم طرف حرم. قدمم را تند برمى دارم، يعنى مى خواهم بردارم؛ نمى شود. پاهايم بى جان است. نمى توانم تند بروم. مامان مى گويد: عجله نكن.

بوى عطر و گلاب و زمزمه دعا از همه جا شنيده مى شود. همه جا، در و ديوار و زمين، همه اش برق مى زند و مثل ستاره مى درخشد؛ حتى آدمها هم چشمهايشان برق مى زند؛ بعضى ها از خوشحالى زيارت و بعضى ها هم از گريه. دم در حرم مى رسيم. آدمها در را مى بوسند و سلام مى كنند؛ من هم مى بوسم؛ مامان هم مى بوسد. بيشتر آدمها گريه مى كنند. من و مامان مى ايستيم. من به مامان تكيه مى دهم. مامان بلند بلند دعايى را كه دم در نوشته، مى خواند؛ من هم تكرار مى كنم. بالاى آن نوشته: « اذن دخول»
بعضى ها گوشه اى نشسته اند و زل زده اند به ضريح. از جلوشان هم كه رد مى شوى ، پلك نمى زنند. مامان بلند مى گويد: يا على بن موسى !
نمى دانم چرا بى خودى گريه ام مى گيرد. شايد از ديدن گريه بقيه مردم است. راحت گريه مى كنم. اصلاً آدمهايى كه هيچ وقت جلو مردم گريه نمى كنند، اينجا راحتند. كسى از كسى خجالت نمى كشد. كسى از كسى نمى پرسد چرا گريه مى كنى ؟ حتى مردها هم گريه مى كنند. مامان مى گويد: نقره جان! دعا كن. مى گويند كسى كه بار اول بيايد زيارت، امام رضا حاجتش را مى دهد. دعا كن دخترم. دعا كن على بن موسى همه مريضها را شفا بدهد.
مى پرسم: مامان، چرا آدم تا مى آيد اينجا، گريه اش مى گيرد؟
مامان نگاهم مى كند. دست روى سرم مى كشد و همان طور كه اشكش مى ريزد، لبخند مى زند و مى گويد: براى اين كه اماممان را دوست داريم؛ براى اين كه ما را طلبيده بياييم زيارت؛ براى اين كه ما را توى خانه اش راخ داده؛ براى اين كه ما را مى بيند، براى اين كه مى داند توى دلمان چه مى گذرد؛ براى اين كه مى داند دردمنديم؛ براى اين كه مى داند آمده ايم حاجت بگيريم؛ براى اين كه آمده ايم از او كمك بخواهيم...
يكدفعه مامان هق هق مى كند.
ـ ... براى اين كه مى داند دستمان از همه جا كوتاه است؛ براى اين كه آخرين خانه اميد ماست، براى اين كه همه...
به مامان مى گويم: مامان! ... مريضى من خيلى بد است؟
همين موقع دختربچه اى گريه كنان مى آيد طرفمان. خيلى كوچك است. گمانم سه، چهار ساله باشد. به مامان مى گويم: نگاه كن چطور گريه مى كند!
مامان دست روى سرش مى كشد. دختربچه همان طور كه گريه مى كند، هى مى گويد: مامان! مامان!
مامان كنارش مى نشيند و مى پرسد: چى شده؟
دختربچه مى گويد: مامان، من مامانم را مى خواهم!
حرم شلوغ است. مامان رو به من مى كند و مى گويد: تو همين جا بنشين. جايى نرو تا من مادر اين بچه را پيدا كنم.
توى آن شلوغى نمى شود كسى را پيدا كرد. زنى مى آيد وقدرى نخودچى و كشمش به من و آن بچه مى دهد. مامان زيارتنامه را دستم مى دهد و مى گويد: اين را هم بخوان.
از دختربچه مى پرسم: اسمت چيه؟
هيچ چيز نمى گويد. دستش را به مامان مى دهد. مامان باز سفارش مى كند: جايى نروى ها.
... و راه مى افتد. دلم مى خواهد همراهشان بروم؛ اما مامان نمى گذارد. زنى از بين مردم مى آيد طرفم. توى دستش يك گلاب پاش است، كمى گلاب كف دستم مى ريزد. من گلاب را به صورتم مى زنم. بوى گل همه جا مى پيچد؛ بوى گل محمدى . مامان هر وقت بوى خوبى مى شنود، صلوات مى فرستد؛ من هم تند و تند صلوات مى فرستم.

پنجره چهارم
بوى عطر گل محمدى توى كوچه پيچيده بود.
شاخه هاى گل محمدى پر از برگ بود و پراز گلهاى ريز و قرمز.
كوچه نبود؛ كوچه باغ بود؛ كوچه گل محمدى . پرچين كاهگلى كم كم داشت زير شاخه هاى گل محمدى پنهان مى شد و آن وقت به جاى پرچين كاهگلى ، مى شد پرچين گُلى .
نقره فقط صداى پاى خودش را مى شنيد كه به پابوس مى رفت. ته كوچه فقط يك در بود؛ يك در چوبى با كوبه اى فلزى . نقره به هيچ چيز ديگر فكر نمى كرد. اين خانه، تنها خانه كوچه بود. نقره راحت راه مى رفت.

در چوبى توى كوچه به آنها نزديك شد. نقره دست برد تا كوبه را بگيرد و در بزند؛ اما در نزد. در آهسته باز شد. كسى پشت در نبود. نقره آهسته پا توى حياط گذاشت. بوى گل همه جا را پر كرده بود. حياط به نظر نقره آشنا آمد؛ همان درختهاى نخل و همان خرماها و همان سقفهاى حصيرى ... يادش آمد... اينجا همان خانه اى بود كه قبلاً پشت درش نشسته بود؛ همان جا كه صداى گريه بچه را شنيده بود؛ همان جا بود كه دلش مى خواست در را هل بدهد و وارد خانه شود؛ اما نرفته بود؛ انگار آن وقت اجازه رفتن نداشت. خانه همان خانه بود. نقره راه افتاد. با نگاهش دور و بر را كاويد. وارد اتاقى شد. اتاق، به اتاقهاى ديگر راه داشت. نقره نشسته بود؛ انگار راه زيادى آمده بود. كنار اتاق، كوزه اى آب عطش او را فرونشاند. يك اجاق سنگى و چند ظرف گلى هم گوشه اى ديگرى بود و سبدى پر از خرما تازه؛ خرماهايى كه شيره شان چكه مى كرد.
نقره قدرى آب از كوزه توى كاسه گلى ريخت و خورد. آب، خنك بود و طعم خاصى داشت. دلش مى خواست همه جاى خانه را ببيند. بيشتر از هر چيز، مى خواست آن نوزاد را ببيند كه نامش على بود؛ اما به نظر مى رسيد از آن روز، خيلى گذشته است.
سه تا در به اتاقى كه نقره در آن بود باز مى شد. درها باز بودند. نقره سرك كشيد. توى يكى از آنها چند نفر نشسته بودند. كسى صحبت مى كرد؛ اما نقره او را نمى ديد؛ فقط صدايش را مى شنيد. سعى كرد جلوتر برود تا چهره او را ببيند. چيزى ميان او و نقره بود. نقره باز او را نديد. يكدفعه در اتاقى كه نقره در آن بود، باز شد و مردى بلندقد تو آمد. رنگى پريده داشت و لباس خاك آلود و چروكيده اش خبر از خستگى او مى داد. نقره كمى عقب نشست و آهسته به مرد سلام كرد. مرد جواب نداد و يكراست به طرف اتاقى رفت كه عده اى در آن بودند. مرد آرام در زد. نقره بلند شد و چند قدم پشت سر او رفت. مرد گفت: السلام عليك ...
جواب شنيد. با صدايى كه لرزش داشت، گفت: يابن رسول الله !! من، من ... مردى هستم از دوستان تو و دوستان پدران و اجداد تو. اهل خراسانم و از حج برمى گردم. در راه، تمام پولم را گم كردم و ديگر چيزى ندارم كه بتوانم با آن خود را به شهر و ديارم برسانم. اگر فكرى كنيد و مشكل مرا حل كنيد، به ديار خود كه رسيدم، چون زندگى خوبى دارم آنچه را به من داده ايد، از طرف شما صدقه مى دهم.
نقره، داغ شده بود. گونه هايش از شدت هيجان، ضربان داشت و مى لرزيد. باورش نمى شد مردى كه در اتاق است، مردى كه نمى تواند او را ببيند، امام رضا (ع) است. بدنش مور مور شد و از شوق، اشك از چشمهايش جوشيد.
امام رو به مرد فرمود: خدا تو را رحمت كند. بنشين.
مرد نشست. مردانى كه در اتاق بودند، باز از امام سؤال كردند. امام كه پاسخشان را داد، عده اى بلند شدند و بى آن كه نقره را ببينند، بيرون رفتند فقط دو، سه نفر ماندند. امام برخاست و به اتاق ديگر رفت. مرد منتظر مانده بود و به دو، سه نفرى كه نشسته بودند، نگاه مى كرد و بعد سرش را پايين مى انداخت. مدتى كه گذشت، دستى از پشت در بيرون آمد و صدايى از پشت در شنيده شد: كجاست آن خراسانى ؟
مرد بلند شد و به طرف در رفت و گفت: اينجا هستم.
صدا از پشت در گفت: اين دويست دينار را بگير و خرج سفر كن. لازم نيست كه از طرف من آن را صدقه بدهى . اكنون بيرون برو تا من تو را نبينم و تو هم مرا نبينى .
مرد كيسه را گرفت. لحظه اى ماند، شايد امام بيرون بيايد؛ اما خبرى نشد. با صداى بلند گفت: خدا شما را حفظ كند.
... و راه افتاد و از كنار نقره گذشت. امام از اتاق ديگر بيرون آمد. مردى كه در اتاق نشسته بود، پرسيد: فدايت شوم، به آن مرد رحم كردى ؛ اما چرا خواستى زود بيرون برود تا او را نبينى ؟
امام فرمود: نمى خواستم شرم و ذلت را در چهره اش ببينم.

پنجره پنجم
پنجره اتاقى كه بابا توى مسافرخانه گرفته، درست روبه روى حرم است. از اينجا، هم گنبد طلايى پيداست و هم كبوترها را مى توانم ببينم كه دور و بر گنبد و گلدسته ها پرواز مى كنند. من تخت كنار پنجره را براى خودم برداشته ام تا از آنجا بهتر حرم را ببينم.
خيلى وقت است كه شب شده. گنبد، توى سياهى آسمان مثل يك خورشيد بزرگ مى درخشد؛ انگار خورشيد، از آسمان به زمين آمده.
بابا و مامان خوابيده اند؛ اما من خوابم نمى برد. اگر هم ببرد، خيلى طول نمى كشد كه از خواب مى پرم. مامان قرصهايم را كنار دست خودش گذاشته. ساعت كوچكمان را هم آورده تا وقت قرص خوردن من زنگ بزند. بعضى وقتها كه خوابم و ساعت زنگ مى زند، يكدفعه از خواب مى پرم و فكر مى كنم كه بايد بلند شوم و بروم مدرسه. چقدر دلم براى مدرسه و بچه ها تنگ شده!
روى تخت مى نشستم. بابا چراغ اتاق را خاموش كرده؛ اما اتاق روشن روشن است. نور از بيرون توى اتاق مى تابد. شايد از گنبد است. مامان و بابا، هر دوتايشان آرام خوابيده اند و من خوابم نمى برد. اتاق آن قدر روشن هست كه بشود كتاب خواند. كتاب زندگى امام رضا را بر مى دارم، سرم را به ميله هاى تخت تكيه مى دهم و كتاب را باز مى كنم. ورق مى زنم. تا اينجا را خوانده ام كه مسافرى كه پولش را گم كرده بود، پيش امام آمد. بايد بقيه اش را بخوانم.
از توى خيابان، زير پنجره صداى قدمهاى كسى مى آيد. كسى آهسته و سنگين مى رود. نصف شب است و كوچه ها و خيابانها خلوتند. چه كسى تو كوچه است؟ مسافر است؟ براى زيارت آمده؟ كجا مى رود؟ اين وقت شب چكار مى كند... ؟

پنجره ششم
خانه ها در خواب و كوچه ها خواب آلود بودند.
خواب خانه اى سبك و خواب خانه اى سنگين. خواب خانه اى با صداى آهسته پاى رهگذرى مى پريد. سپس پشت پنجره صورت زنى يا چهره پيرمردى يا چشم منتظر كودكى پيدا مى شود كه قدمهاى رهگذرى را مى پايد تا رهگذر، مثل هميشه در خانه شان را بزند.
چشمهاى نقره از پشت پنجره، كوچه ها را كاويد. كسى مى رفت با كيسه اى بر دوش. نقره مرد را ديد؛ اما باز چيزى جلو چشم او را گرفته بود و نمى گذاشت كه او واضح و روشن، چهره مرد را ببيند.
پنجره چوبى خانه اى باز شد و زنى سرك كشيد. مرد كيسه را زمين گذاشت و از توى آن چيزى در آورد و كنار پنجره گذاشت. نقره خواست چهره او را ببيند. آن مرد آشنا بود. نقره فكر كرد. نفهميد؛ اما مى دانست كه آشناست؛ آشناى غريب. مرد به در خانه اى ديگر رفت. نقره بيرون دويد. به زن گفت: او كيست؟
زن براى او دعا كرد. كيسه گندم را برداشت و پنجره را بست. نقره دنبال آن آشناى غريب رفت. صداى گريه كودكى از خانه اى بيرون مى زد. مرد دم در خانه ايستاد. در باز شد. پيرمردى با كودكى كنار چارچوب ظاهر شد. نقره به مرد نگاه كرد. قامت مرد در هاله اى چون حرير سفيد پيچيده شده بود و به خوبى نمى شد او را ديد. مرد بسته اى به پيرمرد داد و راه افتاد.
كودك آرام شد. مرد كيسه بر دوش راه افتاد و نقره در پى اش. نقره مى دويد تا فاصله اش با آن آشنا كم شود؛ اما چه مى دويد و چه راه مى رفت، فاصله همان بود كه بود؛ نه كم مى شد، نه زياد. نقره مى خواست به او برسد و صورتش را ببيند. مرد درِ تك تك خانه ها را زد و چيزى داد تا كيسه اش خالى شد. كيسه خالى بر دوش، راه افتاد. نقره پى او روان بود. مرد به خانه رسيد. خانه هم براى نقره آشنا بود؛ كف اتاق حصيرى پهن بود و اجاقى سنگى در گوشه اى و كوزه اى آب. مرد با آب كوزه وضو ساخت و به نماز ايستاد.
ـ الله اكبر ... الله اكبر.
نقره، امام را شناخت.

پنجره هفتم
به زور از تخت پايين مى آيم. صداى اذان نيامده؛

پس وقت نماز نيست؛
اما دلم مى خواهد نماز بخوانم. هواى حرم حال آدم را عوض مى كند. دلم مى خواهد همين نصف شبى راه بيفتم و بروم حرم و كنار ضريح نماز بخوانم؛ اما نمى شود؛ نمى توانم. دستم را لب تخت مى گيرم. خدا خدا مى كنم سرم گيج نرود و راحت بروم وضو بگيرم. به ديوار تكيه مى دهم. بايد بى سرو صدا بروم تا مامان و بابا بيدار نشوند؛ انگار دستشويى به اندازه يك كوچه از من فاصله گرفته. هر طور هست، مى روم. شير آب را يك كم بيشتر باز نمى كنم تا يك وقت مامان و بابا بيدار نشوند. وضو مى گيرم و يواش يواش بر مى گردم.
كنار تخت بابا يك جاى خالى هست كه مى شود آنجا نماز خواند. جانماز را برمى دارم. سرم گيج مى رود. تخته دور سرم مى چرخند. مى نشينم. جانماز را پهن مى كنم و همان طور نشسته، چادر روى سرم مى اندازم.
چه نمازى بايد بخوانم؟ چه نيتى بايد بكنم؟ وقت نماز نيست. نمى دانم. فقط دلم مى خواهد نماز بخوانم؛ اما سرم گيج مى رود. هر طور شده، بايد دو ركعت نماز بخوانم.
ـ الله اكبر... الله اكبر
... مالك يوم الدين...
سبحان ربى العظيم و...

پنجره هشتم
چشمهايم را كه باز مى كنم، چند تا سايه دور سرم مى چرخند. بعد سايه ها كم كم مى ايستند و من كم كم صورت مامان را مى بينم كه هى به من نزديك مى شود و هى دور مى شود. جلو كه مى آيد، صورتش قرمز است. چشمهايش قرمز است. چشمهايش قرمز است و پف كرده. به من نگاه مى كند. بعد لبخند مى زند. بابا هم مى آيد. حالا هر دوتايشان هى به من نزديك مى شوند و دور مى شوند. چشمهايم را مى بندم. سرم درد مى كند. مى خواهم بلند شوم. نمى توانم. انگار دستم را با طناب بسته اند. انگار سنگ بزرگى روى سرم گذاشته اند؛ اما به سختى برمى گردم. به دستم نگاه مى كنم. طناب نيست. به دستم سرُم زده اند.
ـ حالت خوب است نقره جان؟
آن قدر بى جانم كه نمى توانم حرف بزنم. صداى بابا را مى شنوم:
البته كه حالش خوب است. با اين سرُمى كه زده اند، فورى حالش جا مى آيد.
به دور و برم نگاه مى كنم. اينجا مسافرخانه نيست. مرا به بيمارستان آورده اند. مى خواهم بپرسم كه چرا مرا به بيمارستان آورده اند، نمى توانم. مامان مى گويد: نصف شب براى چه بلند شدى ؟ تو كه مى خواستى نماز بخوانى ، چرا مرا بيدار نكردى ؟
چيزى نمى گويم. مامان بغض كرده، مى خواهد من گريه اش را نبينم، رويش را مى كند آن طرف و مى گويد: نماز چى مى خواندى ؟ حاجت؟
خودم هم نمى دانم. من فقط نماز خواندم. دلم خواست نماز بخوانم. فقط همين؛ اما به مامان هيچ نمى گويم. حال حرف زدن ندارم. دكتر براى معاينه مى آيد توى اتاق. لبخند مى زند و مى گويد: خب! خدا را شكر كه حالت بهتر است. امشب هم مهمان ما هستى ، فردا مرخص مى شوى .
اما من از اين مهمانى بدم مى آيد، از لبخند دكتر اصلاً خوشم نمى آيد. دلم نمى خواهد توى بيمارستان بمانم. توى بيمارستان دلم مى گيرد. از پنجره، بيرون را نگاه مى كنم. از اينجا حرم پيدا نيست؛ گنبد طلا پيدا نيست؛ گلدسته ها هم پيدا نيستند؛ از كبوترها هم خبرى نيست.
به سختى لبم را كه از خشكى پوسته پوسته شده، باز مى كنم و آهسته مى گويم: من... من نمى خواهم اينجا بمانم.
نه بابا مى شنود من چه مى گويم، نه مامان. بابا گوشش را نزديك لبم مى آورد و من مجبورم با هر زحمتى هست، دوباره بگويم كه توى بيمارستان نمى مانم. قبلاً هم مانده ام. من بيمارستان را دوست ندارم. بابا مى گويد: ولى دخترم، تو بايد بمانى تا حالت كاملاً خوب شود.
جلو لبهاى خشكم را نمى توانم بگيرم. مى لرزند و چشمم مى سوزد و اشك، بى صدا از آن مى چكد. مى خواهم چيزى بگويم. بابا باز گوشش را مى آورد كنار لبم. مى گويم: مى ... مى خواهم بروم حرم... من... من... اينجا... نمى مانم.
بغضم مى تركد. بابا دست روى سرم مى كشد. صداى دكتر را مى شونم؛ اما نمى فهمم چه مى گويد. نمى خواهم بشنوم. بابا مى خواهد آرامم كند. نبايد آرام شوم؛ وگرنه مرا توى بيمارستان نگه مى دارند. سعى مى كنم بلندتر حرف بزنم.
ـ مگر مرا به زيارت نياورديد؟ تهران هم كه دكتر بود، آنجا هم خيلى بيمارستان رفتن؛ پنج بار هم بيشتر... مگر مرا نياورديد كه امام رضا خوبم كند؟ من اينجا نمى مانم. من مى خواهم بروم حرم... !
صداى مامان را كه مى لرزد، مى شنوم. دستم را مى گيرد و مى گويد:
باشد، مى بريمت. اينجا نمى مانى .
بابا و دكتر مخالفت مى كنند؛ اما مامان مى گويد كه مرا مى برد. بعد هم يكدفعه مى زند زير گريه: اين همه راه آمده ايم تا شفايش را از على بن موسى (ع) بگيرم. آقا خودش بايد درمانش كند. دست به دامان آقا مى شوم...

پنجره نهم

مسجدالنبى خلوت و آرام بود. مناره ها مثل دستهايى رو به آسمان گشوده بودند. گوشه شبستان چند نفرى نشسته بودند و تك و توك نماز مى خواندند. اما غمگين و افسرده به طرف قبر پيامبر رفت. نزديك كه شد، ايستاد. زير لب چيزى زمزمه كرد؛ نجوا كرد؛ درد دل بود يا دعا؟... چشم از قبر برنمى گرفت. چشمان اندوهبارش جز قبر پيامبر چيزى نمى ديد. حرف زد، چيزى گفت و برخاست، راه افتاد و بيرون آمد. باز ايستاد و برگشت. دوباره كنار قبر پيامبر نشست و حرف زد. اشكى دور چشمش نشسته بود؛ ديگر نماند؛ فرو چكيد. امام دست بر قبر كشيد و باز برخاست و بيرون آمد. دوباره ماند و باز برگشت. باز كنار قبر پيامبر ايستاد. اين بار باصداى بلند گريه كرد. دل به رفتن نداشت. او را مى بردند. او را از شاخه مى چيدند... براى وداع آمده بود؛ اما دل نمى كند. ميل به رفتن نداشت.
هواى قبر پيامبر و بوى عطر پيامبر، امام را به مسجد مى كشاند.
مأمون مأمور فرستاده بود تا امام را به مرو ببرند. مأمون امام را به وليعهدى خواسته بود. با اين كه دل با امام نداشت، براى حفظ حكومتش چاره اى جز اين نديده بود. خلافت را كه به دست گرفت، مخالفانش قد علم كردند. مأمون لشكر فرستاد تا بر آنها غلبه كند؛ اما نتوانست. در ميان مخالفان، عده اى از سادات هم بودند كه مأمون از پسشان بر نمى آمد و مانده بود چه كند. تا آن روز كه وزيرش « فضل بن سهل ذوالرياستين » را خواست و گفت: مى دانى فضل؟ خيال ما آسوده نيست. من خليفه مسلمانانم و سرزمينهاى زيادى در دست من است؛ اما خيالم پريشان است. بسيارند كسانى كه چشم طمع به حكومت ما دوخته اند و مى خواهند خلافت را از دستمان بيرون بياورند. از همه خطرناك تر اولاد على اند كه مردم هم دل با آنها دارند. بايد چاره اى انديشيد. با آنها مدارا نمى شود. يك جا را هم كه سركوب مى كنيم، از جاى ديگر قد علم مى كنند. بايد انديشه اى تازه كرد.
فضل مدتى به فكر فرو رفت و بعد با اشاره دست، نگهبانان را بيرون فرستاد و گفت: انديشه اين كار با من است. پيشتر هم گفته ام. راه همان است كه گفتم. اگر عملى شود، خليفه و خلافت از هر گزندى در امان است.
مأمون گفت: كدام راه؟
ـ بيشترين خطرى كه خليفه بايد از آن بترسد، از جانب سادات است كه اگر تار و مارشان كنى ، مى گويند: واى ! خليفه با خاندان پيامبر چه مى كند! اگر هم كارى به كارشان نداشته باشى ، همين امروز و فرداست كه پايه هاى حكومت را بشكنند و امير را از خلافت بيندازند.
ـ اينها را مى دانم فضل. چاره را بگو.
فضل لبخندى زد و گفت: بهترين راه آن است كه خليفه، على بن موسى را وليعهد خود كند و او را از مدينه به اينجا آورد. اگر او به اينجا بيايد، بى دردسر او را تحت نظر داريم. رفت و آمدش به اختيار ماست. از طرفى چون او وليعهد خليفه شده است، هم سادات دست از شورش بر مى دارند و هم مردم دلشان با حكومت همراه مى شود و فتنه ها مى خوابد.
مأمون از جا برخاست، به طرف فضل رفت، دستى بر شانه او زد و گفت: مكر تو به عمروعاص مى ماند... خيلى زود پيكى روانه مدينه مى كنم تا پيغام مرا به على بن موسى برساند و او را با عزت و احترام به خراسان بياورد.
صداى قهقهه مأمون و فضل در سرسراى قصر پيچيد. يكباره مأمون ساكت شد و گفت: اگر نپذيرفت چه؟
فضل گفت: به او اختيار رد يا قبول نده. فرمان امير است و او بايد بپذيرد.
و امام، مجبور به رفتن و دل كندن از پيامبر و اهل بيت شده بود.
امام هنوز كنار قبر پيامبر ايستاده بود و گريه مى كرد. يكى از اصحاب، كنار امام آمد و پرسيد: چه شده يابن رسول الله!
امان اندوهگين گفت: من از جوار جدم، ناخواسته مى روم و در غربت مى ميرم و در كنار هارون دفن مى شوم.
نقره بغض كرده بود و قطره هاى اشكش، تند تند فرو مى چكيد. خواست جلو برود و قبر پيامبر را زيارت كند؛ اما پاهايش توان رفتن نداشت. هيچ تكانى نخورد. بيشتر تلاش كرد و باز بيفايده بود. دستهايش جلو كشيده مى شد؛ اما پاها بى حركت مانده بود... نقره با امام گريه مى كرد. امام با جدش وداع كرد و راه افتاد. هر قدم، به سنگينى برداشته مى شد و قدم بعدى بى ميل و رغبت. نقره ماند؛ خيره به قبر پيامبر؛ با چشمهايى گريان. لبهايش در طلب بوسه اى بر قبر پيامبر مى لرزيد.
نقره آمدن امام را نفهميد. يكباره او را ديد كه همراه كودكى به طرف قبر پيامبر مى رفت. كودك شش، هفت ساله بود و دست در دست امام داشت. كنار قبر ايستادند. امام، دست پسر بچه را به قبر چسباند و باز گريه كرد. هوا سنگين شده بود و انگار بخارى گرم، نفس كشيدن را سخت مى كرد. امام غم آلود گفت: يا رسول الله! براى وداع آمده ام و آمده ام كه پسرم، جوادم را به تو بسپارم.
نقره خواست پيش برود؛ اما با هر قدم او، همه چيز قدمى از او دور مى شد. نقره بلند گريه كرد و صداى مادرش را شنيد: دعا كن نقره جان! دعا كن! شفا بخواه براى همه.
نقره براى امام جواد گريه مى كرد.

پنجره دهم
امروز دوباره حالم بد شد. سردرد و سرگيجه ام آن قدر شديد است كه نمى توانم جلو خودم را بگيرم و جيغ نكشم. آدمها هى مى ريزند دور و برم. احساس خفگى مى كنم. مى خواهم جايى را بگيرم. مى ترسم بيفتم. دستم را به ميله اى مى گيرم. كسى دستم را مى گيرد، كسى آب به صورتم مى پاشد. كسى قطره اى آب توى دهانم مى ريزد. كسى گريه مى كند و كسى بغلم مى كند و مرا از زمين بر مى دارد و تند و تند مى دود. حتى چشمهايم را هم نمى توانم باز كنم. ميان آن همه سرو صدا، صداى بابايم را مى شنوم كه مى گويد: الآن مى رويم بيمارستان. مسكّن بزنند، حالت خوب مى شود.
لحظه اى چشمم را باز مى كنم، آسمان بالاى سرم هى بالا و پايين مى رود؛ انگار مى خواهد بيفتد و خفه ام كند. تا مى آيد روى سينه ام، يكدفعه كشيده مى شود بالا. هرچه بابا مى دود، به بيمارستان نمى رسيم. ماشين هم يواش مى رود؛ انگار سرم را به اين ور و آن ور مى كوبند. جيغ مى زنم و مامان را صدا مى كنم. بابا را صدا مى كنم. امام رضا را صدا مى كنم. با هر تكانى كه ماشين مى خورد، سنگ بزرگى توى سرم اين ور و آن ور مى رود و سرم بيشتر درد مى گيرد. آدمهاى سفيد پوش دورم جمع مى شوند و سنگ توى سرم را نگه مى دارند تا تكان نخورد. آرام مى شوم؛ درد يكدفعه ساكت مى شود و من خوابم مى گيرد.

پنجره يازدهم
چشمم را كه باز مى كنم، لامپ توى اتاق نور به چشمم مى پاشد. چندبار چشمم را باز و بسته مى كنم. سرم درد نمى كند. از بيرون، از توى پارك كنار هتل، صداى خنده بچه ها مى آيد. توى حياط تاب و سرسره است. حتماً بچه ها مشغول بازى اند. مامان مشغول جمع و جور كردن است. چيزها را از اين طرف و آن طرف برمى دارد و توى چمدان مى گذارد. صداى بچه ها مى آيد. دلم مى خواهد بروم بيرون و سوار تاب شوم. خيلى وقت است كه تاب سوارى نكرده ام. آخرين بار همان دفعه اى بود كه وقتى سوار شدم، يكدفعه سرم گيج رفت و افتادم. شايد هفت، هشت ماهى بشود. مى خواهم بلند شوم و بروم كنار پنجره. تخت جير جير مى كند. مامان رويش را بر مى گرداند و مى گويد: بيدار شدى ؟ حالت چطور است؟
ـ سرم درد نمى كند. مى خواهم بروم بيرون. از اينجا خسته شده ام.
مامان مى گويد: بگذار بابا بيايد، بعد با هم مى رويم بيرون. اگر دوست داشته باشى ، شام را هم بيرون مى خوريم.
مامان دستم را مى گيرد و من كنار پنجره مى نشينم.
ـ دلم مى خواهم بروم با بچه ها بازى كنم.
بچه ها تاب و سرسره و الاكلنگ را ول نمى كنند.
ـ بابا كو؟ كجا رفته؟
مامان آه مى كشد و آهسته مى گويد: رفته دنبال بليت، فردا برمى گرديم تهران.
يكدفعه جا مى خورم. انگار اصلاً قرار نبوده است كه به تهران برگرديم. مى گويم: حالا كه زود است!
مامان مى گويد: زود است؟ چرا؟
من نمى دانم چرا؛ اما به نظرم براى برگشتن خيلى زود است. مى گويم: نه، چند روز ديگر بمانيم... فردا نرويم.
مامان مى گويد: بابا بايد برود سركار، يك هفته است كه اينجاييم... پولمان هم دارد تمام مى شود، چاره اى نداريم.
دلم نمى خواهد برگردم؛ انگار هنوز كار ناتمامى اينجا هست كه بايد تمام شود. چيزى مرا ناراحت كرده. به ياد امام رضا و امام جواد مى افتم. آنها چه شدند؟ ... نمى دانم.
ـ نه، من نمى آيم! من فردا به تهران نمى آيم! من مى خواهم باز هم بروم حرم.
يادم مى افتد كه اگر برگرديم، مرا عمل مى كنند. ديگر اصلاً دلم نمى خواهد به خانه برگردم.
ـ نمى شود هميشه همين جا بمانيم و تهران نرويم؟
ـ خانه و زندگى مان آنجاست. بابا هم آنجا كار مى كند. مرخصى اش هم دارد تمام مى شود. بايد برگرديم.
ـ من نمى خواهم! نمى خواهم برگردم.
اين روزها چينهاى صورت مامان خيلى زياد شده و رنگ پوستش به سياهى مى زند؛ مثل آدمهاى مريض. كنار پنجره مى آيد، دست مى اندازد دور گردنم و سرش را روى سرم مى گذارد و به گنبد طلا چشم مى دوزد. لرزش بدن مامان را حس مى كنم.
ـ من هم دلم نمى خواهد دست خالى برويم؛ اما چاره اى نيست. و زير لب، خيلى آهسته مى گويد: يا امام غريب! تو را به جان جوادت، همه مريضها را شفا بده.
كسى در اتاق را مى زند. مامان مى رود در را باز كند. باست. دلم نمى خواهد از او بپرسم كه بليت گرفته يا نه. بليت گيرش نيامده و من خوشحال، لبخند مى زنم.

   1 2 صفحه بعدى »»  


Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.