|
عشق هشتم
نگاهى نو به زندگى و زمانه حضرت معصومه (س) و امام رضا (ع)
نويسنده: كمال السيّد
مترجم: حسين سيّدى
آن گاه كه در عراق كودكى بيش نبودم,
شبها به قصههاى زمستانه گوش مى سپردم.
شيفته بادها بودم,
كه در كوچه ها پرسه مى زدند.
مى شنيدم: ستارهاى از آسمان
در طوس فرو افتاد؛
ستارهاى كه هرگز خاموش نشد؛
همانند هزاران خورشيد ديگر،
ميان مشرق و مغرب را روشن ساخت.
* * *
هنگامى كه در عراق كودكى بيش نبودم
و به روز مى انديشيدم،
مى شنيدم گرگها در بيابان،
در تنگهها و درّهها
در پى آهوى سپيد تاختند؛
ترس از نيرنگ تيرها
از چشمان آهو مى چكيد؛
اما از دور، شبحى ديد؛
همانند بال كبوتر،
همانند شبنم؛
آهو بوى آرامش را حس كرد
خود را در آغوش امام افكند.
* * *
اما؛ سالها گذشت
و زمانه نيرنگباز آشكار شد
خودم آهويى شدم
آهوى گمشده در مه
كه گرگها در پى ام روانه بودند.
در همه تپههاى شمال،
در همه درههاى جنوب،
هراس مرا خفه مى كرد
و جستوجو بر من سيلى مى نواخت.
* * *
سرگردان سرنوشتم در بيابان بودم.
جغد بر چهره خونينم منقار مى كوبيد
و قارقار كلاغ گوشم را انباشته بود،
زمانه دگرگون شد
و تمام سرزمين عراق تسليم شد
ناگهان پروانه سپيدى آمد؛
بسان شبنم سپيده دم؛
پروانهاى براى التيام زخمها
كه با چشمانش بهار را ترسيم كرد.
شادمانه در آن يخبندان به پيش خزيدم
صداى عاشقانهاى شكفت
گويا دلم پروانهاى شد
گره خورده با عشق،
و بالزنان به سوى غربت غمگنانهاش پرواز كرد،
به سوى گلدستههاى نورافشان
در تاريكى ، شبكههاى ضريح را در آغوش كشيدم
روحم از نور و آرامش
لبريز شد.
آغازى كه آغاز نيست!
بهمن ماه آن سال برف انبوهى بر زمين فرود آمد. آن شب، سيدمحمد به اتاقك خود پناه برد و در را پشت سرش بست. بارش برف و وزش توفان چنان كولاكى آفريدند كه سيد از فكر رفتن به خانه منصرف شد. تصميم گرفت شب را در همان حجره كوچك نزديك بابالقبله سپرى كند.
سيدمحمد، كامل مردى بود و خانوادهاش به خانه نيامدنش در بعضى از شبها را عادت كرده بودند. وظيفه روشن كردن چراغدانهاى گلدستهها به عهده او بود. در آن شب سرد زمستانى ، او خواست كه براى شب زندهدارى در حرم بماند.
توفان ديوانه، رهگذران و مسافران را مى گزيد؛ چنان كه بذر ماندن در حجره كوچك اما گرم را هم در فكر سيد محمد پاشيد. در آن حجره كوچك، از آن آتشدان قديمى ، گرما و اندكى نور مى تراويد. سيد، چراغدان كوچكى را روشن كرد و در جايش راست نشست. چشمش به كتابهاى قديمى روى رف افتاد؛ كتابهاى دعا و تاريخى . در گوشهاى ديگر از تاقچه، قرآن كريم با پارچهاى سبز پوشانده شده بود.
او كه بارها خواندن قرآن را به پايان برده بود، هرگاه قصد تلاوت داشت، نخست چشمانش را مى بست و فروتنانه زير لب درودى بر محمد (ص) و خاندانش مى فرستاد. سپس قرآن را مى گشود و صفحهاى را كه مى آمد، مى خواند.
آن شب نيز چنين كرد. سوره (فصّلت) آمد. نخستين آيه بالاى سمت راست، آيه 39 بود. سيد با آوايى اندوهگين به خواندن پرداخت و براى فهم بيشتر، به ترجمه فارسى آن نيز مى نگريست.
«و از آيات او اين است كه تو زمين را پژمرده بينى ، آنگاه چون بر آن باران فرو فرستيم، جنبش يابد و رشد كند، بى گمان كسى كه آن را زنده گردانده است، زندگى بخش مردگان است؛ او بر هر كارى تواناست.»(1)
بادها همچنان مى ناليدند و در كوچههاى تنگ و پيچاپيچ پرسه مى زدند.
صداى باد با صداى سيد در هم مى آميخت:
«و اگر آن را به صورت قرآنى بيگانه و ناشيوا پديد مى آورديم، بى شك مى گفتند: چرا آيات آن شيوا بيان نشده است؟ چرا بيگانه و ناشيواست؟ حال آنكه پيامبر، عربى (وشيوا) است؟ بگو آن براى مؤمنان رهنمود و شفابخش است... و به راستى به موسى كتاب آسمانى بخشيديم، آنگاه درباره آن اختلاف كلمه پيدا شد. اگر حكم پيشين پروردگارت تعلق نگرفته بود، هر آينه در ميان آن داورى مى شد؛ و (اينك) آنان از آن سخت در شك هستند.» (2)
باد همچنان مى وزيد محمد به پايان صفحه سمت چپ رسيد:
«زودا كه آيات خود را در بيرون و درونشان به ايشان بنمايانيم؛ تا آنكه بر آنان آشكار شود كه آن حق است؛ آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز گواه است.» (3)
با فروتنى قرآن را بوسيد و آن را در جايش نهاد گرماى بستر خيلى زود چشمهايش را سنگين كرد. برف همچنان سنگين مى باريد تا كوچهها و درختان را بپوشاند و شهر را به تپههاى سفيد همچون پنبه تبديل كند.
وقتى از خواب پريد، ندانست كه چه مدتى خواب بوده است. دانههاى درشت عرق بر پيشانى اش مى درخشيدند. به ساعت نقرهاى قديمى نگاه كرد. عقربهها دو نيمهشب را نشان مى داد. صدايى كه در رويا شنيده بود، همچنان آشكارا در درونش طنين مى افكند:
برخيز و چراغها را بيفروز!
از بستر برخاست به برفهايى كه بى لحظهاى درنگ مى باريدند، نگريست. گلدستهها، خاموش چشم انتظار سپيده بودند. اين فكر بر او چيره شد كه آنچه ديده بود، خوابى پريشان بيش نبوده است. با اين انديشه، برگشت و به بستر پناه برد.
بار ديگر، در رويا همان دوشيزه را ديد كه به وى دستور داده بود، برخيزد.چهرهاش پشت پردههاى سپيد نورانى پنهان بود و ديده نمى شد. سيد از جا پريد. صدا درونش را آكنده بود و خواب را از سرش پرانده بود. پوستين پشمى اش را پوشيد. قنديل را روشن كرد و راه پلكان را در پيش گرفت.
چشمههاى نور از دل گلدستهها جوشيدند. از دور بسان فانوسهاى دريايى به نظر مى آمدند. محمد به اتاقكش برگشت. تا طلوع سپيده سه ساعت بيش نمانده بود. رؤياى تكاندهندهاى او را لرزانده و هزاران چلچراغ در درونش برافروخته بود. آن دختركـهمان كه از پشت پردههاى نورانى ديده بودـهمچنان در ذهنش غوغا مى كرد. براى نخستينبار در عمرش، احساس نيرومندى او را وادار مى كرد تا درباره دوشيزهاى كه هزار سال پيش در قم رحل اقامت افكنده بود، هر چه بيشتر بداند. كتابهاى قديمى روى رف، گويا او را به سفر در ژرفاى تاريخ فرا مى خواندند. اينگونه بود كه سيد محمد سفر خود را در دل روزگار ژرف آغاز كرد تا از نزديك دوشيزه قم را بشناسد.
تاريخ، اين حافظه ماندگار انسان و پيركهنسالى كه چينهاى پيشانى اش را مى مالد تا شمعى را در اين روزگار و آن روزگار، در اين سرزمين و آن سرزمين برافروزد، اينك قصهگوى دختركى شده بود كه دست سرنوشت او را به قم آورده بود.
توفان مى وزيد برف مى باريد و شهر كوچك را مى پوشاند. تنها، مسافران آن سرزمين پوشيده در شب و برف بودند كه دم به دم پلكهاى خود را مى گشودند تا به سختى راه خود را بيابند. سيد محمد هم در برابر پير تاريخ نشسته بود تا به سكوت پرآوازش گوش دهد.
فصل اول صداى سبز بهار و هاى و هوى زمستان
بسان پايدارى موسى بنعمران در برابر فرعون و هامان و قارون، موسى بنجعفر(ع) در برابر هارون ايستاد. هارونى كه نياى اش پيش از اين گفته بود:« من سلطان خدا در زمين هستم؛ سايه آسمان در زمين؛ خواست و اراده خداوند. »
موسى به فرمان خدا در برابر هارون ايستاد تا بگويد: »نه!«؛ آمده بود تا فدك را بخواهد؛ فدكى كه روزگارى تكهاى كوچك بود و آسمان آن را به فاطمه هديه داد تا ميراث او باشد. تا بعدها هم نشانهاى براى ميراث غصب شده و حق در زنجير شده باشد؛ تا نشانه سرزمين اسلامى باشد. از اين رو، فاطمهـدختر محمدـبرخاست تا فدك را بخواهد. فدكى كه در زمين و در جغرافيا، چقدر كوچك، اما در جغرافياى تاريخ چقدر بزرگ است!
سراسر شهر لرزيد. فاطمه، اين موسى ديگر، آمده بود تا ميراث مادرش را باز پس گيرد؛ فدكى را كه مرزهايى شگفتانگيز داشت: از عدن تا سمرقند؛ تا افريقا؛ تا درياى مديترانه؛ تا همسايگى جزيرهها و ارمنستان.
كينه هارون شعله بر كشيده بود. كوسى تخت و تاجش را تهديد مى كرد؛ گنجها و كاخها و حكومتش را تهديد مى كرد.
فاطمه شش ساله، چشم انتظار پدرش بود. او صبح رفته و هنوز نيامده بود. تنها فاطمه نبود كه بازگشت آن مرد گندمگون با سيماى پيامبران را انتظار مى كشيد؛ بلكه تمام شهر منتظر بودند تا ببينند كه هارون از او چه مى خواهد. فاطمه، به چهره برادرش، عليـكه آسمانى ابراندود بودـمى نگريست. فاطمه دريافت كه پدرش همين روزها مى رود و شايد هرگز برنگردد. شايد هرگز او را نبنيد و صداى گرمش را نشنود. فاطمه احساس سرما كرد. هراس، درونش را فرا گرفت. چشمانش از اشك غم لبريز شد. زلزلههاى اندوه، از امواج شادى ژرفترند. سرزمين خاطره را عميقتر حفر مى كنند و در دنياى كودكى ، چيزى جاودانهتر از صحنههاى يتيمى نيست.
فاطمه، پيش از آنكه از آنچه در اطرافش مى گذرد با خبر شود، مادرش را از دست داده بود. او پيش از اينها شاهد توفان سرنوشت بود؛ آن هنگام كه دستانى خشن پدر مهربانش را از آنان جدا ساخت تا به زنجيرها بسپارد. فاطمه به برادرش نگريست. تنها خدا از چشمه محبتى كه در دل او به خاطر عشق به برادرش مى جوشيد، آگاه بود.
زمستان آمده بود؛ زمان آوارگى ؛ زمانى كه تهمت كفر از علوى بودن آسانتر بود.
هارون از موسى مى ترسيد. از سخنانش؛ سخنانى كه همچون پژواك كلام محمّد و خطبههاى على بود.
فاطمه ايستاد تا از دور با كاورانى وداع كند كه به سوى بصره مى رفت. دلش براى هودجى مى تپيد كه شميرها و نيزهها آن را محاصره كرده بودند. دلش خطا نمى كرد... كاوران در افق دور دست پنهان شد؛ در حالى كه آسمان همچنان آرام مى باريد.
فاطمه با برادرش، على برگشت. خودش و گامهايش را به سوى خانهاى كشاند كه در آن صبح ابرى ، خيمهاى پاره پاره از بادهاى سرد بود. پدر كوچيده بود. ستون خيمه فرو افتاده بود. براى فاطمه، آرامش كوچيده بود و چه بسا ديگر بر نمى گشت.فاطمه به آسمان ابراندود و آسمان ريز نگريست. اشكهاى كودكى از چشمانش جوشيد؛ اشكهايى همانند باران غمگين كه در سكوت فرو مى ريخت.
وقتى پدر رفت، جهان سراسر سرد و يخبندان شد؛ جهانى بى خورشيد شد؛ بى گرما و بى نور.
فصل دوم هزار دغدغه تلخ، چون شرنگ شبيخون
شعلههاى حوادث، در اين جا و آن جا دنياى مردم را مى افروزند. روزها در پى هم در بستر رودخانه تاريخ به سوى نقطهاى روانند.
در بغدادـپايتخت شرقـهارون روزگار را بحرانى و سپس آن را رهبرى مى كند. او در تلاش است تا روزگار را به سويى كه خود مى خواهد و تاريخ نمى خواهد، براند. هارون برنامهريزى مى كند. خستگى از سيماى خستهاش مى بارد، گويا با سرنوشتى ناگزير دست و پنجه نرم مى كند.
اگر در آن شب كسى مى توانست در كاخ هارون گردش كند، مى ديد كه چگونه با تمام وجود سعى مى كند مسير تايخ را تغيير دهد.
ين، رشيد است كه موجى از بيدارى ويرانگر او را در بر گرفته است. بيدارى اى كه باعث شد تا نتواند در آبهاى دجله سفر كند؛ به كاخهاى برمكيان برود و جام لذت بنوشد.
برمكيان براى هميشه نابود شده بودند. رشيد ديگر نمى توانست لذت برد. به بيمارى بى درمانى دچار شده بود. بر سلطنت گستردهاشـاز سمرقند تا مرزهاى افريقاـهراسى افكنده بود. ابرهاى مسافر، بر سرمينهاى دامنگستر مى باريدند تا طلا و نقره بپراكنند. هارون تا برق سر در بركه لذت فرو رفته؛ همچون نمرودى كه مى خواست بهشت را در سرزمين بر پا سازد.
اما آن شب، او را چه مى شد كه چنان گرفته خاطر بود؟ هزاران دغدغه، بسان گرازهاى وحشى در سرش تاخت و تاز مى كردند. او رو به نگهبانى كرد كه همانند تنديسى بى حركت ايستاده بود و گفت: « اصمعى (4) را بياوريد ».
اصمعى با شتاب آمد و نزديك او نشست. اصمعى دانست كه در درون هارون، دغدغه هاى بى شمارى مى گذرد. انتظار به طول انجاميد. كجا بود آن سرخى تندرستى كه هميشه در چهره هارون موج مى زد؟ گلگونى سلامت رفته بود و زردى مرگ جاى آن را گرفته بود. او چهره مردى را يافته بود كه با شتاب به سوى قبر خويش گام بر مى داشت. امپراتور غرب زير لب نجوا كرد:
« دوست دارى محمد و عبدالله(5) را ببينى ؟»
آرى اى اميرمؤمنان ! دوست دارم آن ها را ببينم.
اصمعى اين را گفت و خواست برخيزد. رشيد زمزمه كرد:
« بنشين اصمعى ! خودشان مى آيند».
با اشارهاى كوتاه، نگهبان رفت و آنها را آورد. اصمعى با قدرت بيان خود، گفت و گوها را اداره مى كرد. او مى دانست كه چگونه به دل پادشاهان راه يابد. پاسى از شب گذشته بود كه رشيد پرسيد:
«آنان را چگونه يافتى ؟»
ـ كسى را از نظر هوشمندى و تيزهوشى مانند آنها نديدم. خدا عمرشان را دراز كند و مردم را از مهربانى آنها بهرهمند سازد.
رشيد، فرزندانش را به سينه چسباند و بغضى كهنه را در درون پنهان كرد، مدتى منتظر ماند. امين و مأمون با ادبى مناسب مجلس شاهانه برخاستند. كسى كه آن صحنه را مى ديد، آنان را مناسب ولايت عهدى مى دانست.
صحنههاى كهن در خاطره اصمعى زنده شد. نخستين ديدارش با هارون در ساليان دور را به خاطر آورد. آن روزها، فضلبرمكى نفوذ پادشاهان را داشت؛ اما شگفتا از چرخش روزگاران!
هارون كه درياى لذتها را شكافته بود، اينك از آينده تخت و تاج هراس داشت. پيشگويى فرزند محمد در پى او بود:
« به زودى كاخها ويران مى شوند و دجله به رودى از خون تبديل خواهد شد.»
اين،هارون است؛ ناتوان ايستاده در برابر سرنوشت پيچيده.
اصمعى به ياد آن شب وحشتناكى افتاد كه سر جعفر برمكى را بريده ديد.
هنوز چهره هراس انگيز آن شب هارون او را مى ترساند.
ـ برو پيش زن و بچهات اصمعى !
پاهاى اصمعى به او خيانت مى كردند. خميده عقب عقب رفت و بدون قاطر گرانبهايش كاخ را ترك كرد. در نيمه راه به يادش آمد؛ اما برنگشت. چه بسا كه دستگير و به سرنوشت جعفر برمكى دچار مى شد. وقتى در آن شرايط بحرانى ، سندى بن شاهك و مردان مسلحش را در آن صبح ابرى كنار پل رصافه ديد، تصور كرد كه بغداد به زودى شورش مى كند. پس برمكيان كه گاه و بى گاه پولهايى مى پراكندند، نادان نبودند.
پس از گذشت سالها و با توفان تاريخ، همه چيز به وضع عادى برگشت.
مردان مسلح كناره پل ناپديد شدند. آب دجله، همانند سالهاى قبل به راه خود ادامه داد. حتى پيكر جعفر برمكى كه دو نيمه شده و يك سال بر دار آويزان بود، اينك ديده نمى شد. پيكر، خاكستر شده و باد آن را برده بود؛ توفان تاريخ(6).
دغدغهاى كه خواب را از سر هارون پرانده بود، خطر علويان بود؛ آوارگانى كه بيش از يك قرن خاستگاه انقلاب بودند. به هر جا كه آنها گام مى نهادند، انقلاب شعله مى كشيد و رؤياى آزادى مى درخشيد.
رشيد كه گويى با خود سخن مى گفت، زمزمه كرد: «چه حالى پيدا مى كنى اصمعى ، وقتى كه دشمنى اين دو برادر چنان شعلهور شود كه خون همه جا را فرا گيرد و زندگان آرزو كنند كه كاش مرده بودند.»
اصمعى حيران از آنچه شنيده بود، آن سخنان پيچيده را با خويش تكرار كرد
ـ اى اميرمؤمنان! آيا اين پيشگويى يك ستارهشناس است؟
هارون كه غم و نااميدى در چشمانش موج مى زد، گفت:
« بلكه خبرى از اوصيا يا پيامبران است.»
اصمعى دريافت كه هارون به تمام سخنان امام هفتم (ع) ايمان دارد.
هارون در انديشه فرو رفته بود؛ اما ناگهان بسان كسى كه بخواهد،جريان سرنوشت را دگرگون سازد، و با اشاره به نگهبان نزديكش گفت: «عباسى را بياوريد!»
مدتى گذشت تا هارون، فضل بن ربيع را ديد؛ مردى را كه شكوهش بر رؤياهاى زبيده و نابودى برمكيان بنيان يافته بود. رشيد پيش از آن كه در جاى خود مستقر شود، گفت: «تو محمد و عبدالله را مى شناسى . عبدالله بزرگتر است و باهوشى و قاطعيت منصور دوانيقى را به ارث برده است. اما محمد، غرق در لذت و سرگرم عياشى است؛ اگر خلافت را بر عهده گيرد، كشور از دست مى رود و شكوهى را كه پيشينيان پى افكندهاند، از كف مى رود.»
فضل كه مى دانست چگونه بر انديشه هارون چيره شود، گفت:«اى اميرمؤمنان!اين، كارى بس مهم است. لغزش در آن غيرقابل چشمپوشى است و سخن درباره آن جاى ديگرى را مى طلبد.»
اصمعى برخاست تا به گوشهاى از كاخ آسمانساى خود پناه برد. آن دو مرد ماندند تا براى آينده برنامهريزى كنند.
فضل گفت: «سرورم! فراموش نكن كه مادر امين، عرب و هاشمى است.هيچ بانويى در عظمت نمى تواند با زبيده برابرى كند. سفّاح با آن كه كوچكتر بود، اما پيش از برادرش منصور خلافت را بر عهده گرفت؛ زيرا مادرش عرب بود.ولى مادر منصور زنى بربر و از افريقا بود. بغداديان و فرماندهان لشكر و عربها، كسى را همتاى امين نمى دانند.»
ـ مأمون چى ؟
ـ خلافتش بعد از برادرش باشد.
ـ هنوز چند روزى نشده، امين مأموران را از خلافت عزل خواهد كرد و ديگرى را به وليعهدى خود برخواهد گزيد. امين با چشم خودش ديده است كه چگونه ما پيمانها را مى شكنيم.
ـ سرورم!من اين گونه نمى انديشم. عهدنامه را در دل كعبه خواهيم گذاشت و به اين ترتيب، ديگر كسى را ياراى اين نخواهد بود كه آنچه را هارونالرشيد بنيان مى نهد، بشكند.
ـ هارون با ترديد خاموش ماند. سپيده مى دميد(7).
فصل سوم بسان ميوهها در فصل چيدن
تاريخ همچنان نظارهگر شعلههاى آتش حوادث بود. رشيد پس از ربع قرن خوشگذرانى چشم از جهان فرو بست. فضل برمكى در زندان مرد. رشيد پيش از فروكش كردن شعلههاى شورش در خراسان، جان سپرد و او را در طوس به خاك سپردند.
در خراسان مأمون منتظر بود تا ببيند كه روزگار چه درآستين دارد. امين بر تخت خلافت نشسته بود و با تحريك فضل بن ربيع و زبيده با آن نفس گمراه كنندهاش، براى عزل برادرش از خلافت برنامهريزى مى كرد، او، پسرش موسى را وليعهد خود اعلام كرد و لقب ناطق حق بخشيد.
مأمون، سكهاى را كه نام امين بر خود داشت، نپذيرفت و از درخواستهاى پى در پى برادرش براى رفتن به بغداد سر باز زد. در بغداد، صدها كارگر در اطراف كاخ ، شكارگاه احداث كردند و كشتى سازان، به كار ساختن كشتى هاى تازه خليفه پرداختند؛ ساختن كشتى هايى مانند كشتى هاى رؤيايى . درياى مديترانه، كشتى هاى مسلمانان را براى باز پس گيرى جزيره قبرس بر خويش حمل مى كردند. شمشيرهاى اسلام ، اندلس و طرطوشه را از لوئيس پس مى گرفتند و در مرزها، نبردهاى شديدى جريان داشت. خشكسالى ، از قحطسالى شديدى خبر مى داد.
شورش در حمص بر ضد امين و انقلاب هايى در افريقا بر ضد اغالبه سر برآوردند. چشمهايى كه در آرزوى ديدن آزادى بودند، علوى آوارهاى را مى جستند كه دهانه آتشفشان انقلاب را بگشايد. همه چيز زير پاها مى لرزيد.
از هنگامى كه آرامش كوچيده بود، ديگر هيچ چيز ثابت نبود. انديشهها زير زرق و برقهاى حرص و آز زمين مى خوردند. برخى از نمايندگان امام هفتم (ع)، درگذشت امام و جانشينى پسرش رضا (ع) را انكار مى كنند تا پولهايى را كه نزدشان به امانت بوده ببلعند.
على بن موسى الرضا (ع) امامتش را اعلام كرد تا برنامههاى مذهب واقفيه(8) را براى نابودى مذهب اهل بيت (س) خنثى سازد.
سرانجام، ميان دو برادرـامين و مأمونـجنگ درگرفت. امين، سپاه عظيمى را گردآورد و براى بازپسگيرى خراسان گسيل داشت. مأمون نيز لشكرى به فرماندهى طاهر بن حسين فراهم آورد و به مصاف او فرستاد. دو لشكر در جنوب تهران به هم رسيدند و جنگى شديد در گرفت. اين، سپاه امين
بود كه شكست خورد.
هنگامى كه آسياب جنگ به چرخش در آمد، شورشى در دمشق به فرماندهى سفيانى و با كمك قبايل يمن بر پا شد. سپاه ديگرى هم به فرماندهى انبارى از بغداد خارج شد و در همدان روياروى لشكر مأمون قرار گرفت. بار ديگر مأمون پيروز شد و البته اين بار به طور رسمى اعلام كرد.
سرنوشت بغداد در كف ديوى قرار گرفت. سپاه خراسان به سوى بغداد روان شد. شهرها، بسان ميوههاى رسيده در فصل چيدن، يكى يكى سقوط مى كردند. سپاه امين براى دفاع از پايتخت ، عقبنشينى كرد. صد هزار تن يا بيشتر از دزدان و نيرنگبازان، براى دفاع از شهر تهديد شده داوطلب شدند. پيشاهنگان سپاه طاهر بن حسين، به بغداد رسيدند و موضع گرفتند.
منجنيقها، شهر محاصره شده و مواضع مدافعان را زير آتش گرفتند. بغداد در ميان دو آتش از شمال و جنوب قرار گرفت. دجله بى اعتنا به آنچه كه در اطرافش مى گذشت، به راه خود مى رفت. نسيم مهر ماه، از زمستانى سرد خبر مى داد. باد بر خلاف خواست كشتى هاى (9) امين مى وزيد.
شب بر بغداد در حالى پرده تاريكى مى افكند كه منجيقهاى آتشين در آسمان شهر محاصره شده، مانند تيرهاى عذاب فرو مى ريختند. امين در كاخش بر ساحل دجله نشسته بود و زمزمه آب دجله بسان آواى موسيقى جارى بود. پيكانهاى آتشين در نزديكى قصر فرود مى آمدند و برخى دختركان كاخ هراسان مى گريختند. زبيده، به نگرانى پسرش مى انديشيد كه به زودى به پايان مى رسد. تيرى آتشين، فرو مى افتد تا جرقههاى آخرين شبنشينى شاهانه امين را به آتش كشد و بر سلطنت او پرده فراموشى بيفكند. خليفه شكست خورده، برخاست تا با سرنوشت رو در رو شود. وزيرشـفضل بن ربيعـگريخته و او را تنها رها كرده بود. به زودى ، بغداد به دست مأمون سقوط مى كرد و او، از درياى بى كران لذتها بهره مى گرفت. خليفه و خانوادهاش به قلعهمنصور رفتند و حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگتر شد.
در دل تاريكى ، آتشى كه منصور، مهدى و رشيد بر پا ساخته بودند، از كاخ شعله مى كشيد. امين، از فراز قلعه كاخ منصور به شعلهها مى نگريست و مى ديد كه چگونه رؤياهايش در آتش مى سوزند. در درون پسر رشيد، خواستههاى ديوانه كننده تاخت و تاز مى كردند. خاطرهها، او را به دوران زندگى پدر خوشگذرانش و آنچه مادرشـزبيدهـنقل كرده بود، مى برد؛ اما اينك، منجنيقها آرزوها و رؤياهاى او را مى سوزاند. شعلههاى آتش، حتى زندگى او را نيز مى بلعيدند؛ زندگى اى كه هنوز به سى سالگى نرسيده بود.
در لحظه تلخ نااميدى و زمانى كه فرماندهان در تاريكى شب مى گريختند، امين نامهاى به هرثمهـفرمانده نيروهاى شمال بغدادـنوشت و از او خواست تا در برابر چشمپوشى امين از خلافت، به وى امان دهد. اما جواب گرفت كه: «آب از سر گذشته است؛ اما با اين، همه من سعى مى كنم برايت اماننامهاى بگيرم تا جانت در امان بماند. امشب به نزدم بيا تا در اين باره با هم گفت و گو كنيم.» (10)
در آن شبـكه يكى از شبهاى پايانى محرّم بودـنسيم مهر ماه مى وزيد و با خود بوى نخلهايى را مى آورد كه بسان مژگان پرى دريايى ، دجله را در بر گرفته بودند. خليفه، لباسى سفيد و روى آن، طيلسان مشكى پوشيده بود تا به عنوان پادشاه عباسى جلوه بيشترى داشته باشد. نخلها، شايد هيأت كوچكى بودند كه از جوانان و دختركان بودند كه در دجله به سوى حرّاقة الاسد ره مى سپردند. امين تصميم گرفته بود كه سوار كشتى شاهنشاهى خود شود؛ چه بسا با شكوه همچون شير جلوهگر شود. شير دريايى ، موج هاى دجله را به سوى شمال مى شكافد. امين به كنيزكى اشاره كرد تا اشعار ابو نواس راـكه در هنگام افتتاح اين كشتى شگفتانگيز سروده بودـبخواند. واژگان شاعر در كنار دجله به پرواز درآمد:
آفريدگار كشتى هايى در اختيار امين قرار داد
كه همچون آنها را در اختيار داود قرار نداد
هنگامى كه شير در خشكى مى دود
او در آب سوار آن است
مردم با شگفتى بر تو مى نگرند
وقتى تو را بر آن مى بينند،
چنان كه گويى تو را روى كشتى به شكل عقاب مى بينند؛
عقابى با چنگالها و بالهايى كه
موجها را مى شكافد. (11)
امين به شوق آمد تا غلامش را به آغوش كشد(12)، اما چنين نكرد و تصميم گرفت كه اين كار را در هنگام برگشتن انجام دهد.
پاسى از شب مى گذشت و ديگر منجنيقها بغداد را نمى كوبيدند. براى مدتى آرامش بر آن شب بحرانى فرمانروايى مى كرد. زبيده حس مى كرد كه حوادث به سرانجامى خوش خواهد انجاميد؛ هر چند كه نگرانى ويرانگرى بر دلش سايه افكنده بود. دل مادر اشتباه نمى كند!
شير دريايى همچنان از ميان امواج به راه خود به سوى بصره ادامه مى داد. ناگهان از دل شب و از ميان امواج اشباح هراسانگيزى آشكار شدند.
همان اشباحى كه دريانوردانى كه از اقيانوس هند مى آمدند، از آنان حكايتها نقل مى كردند. همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. كشتى افسانهاى لرزيد و خليفه جوان، خود را در چنگ ديوهاى نيرومند اسير يافت. فريادهاى آميخته با هراس از دختركان برخاست. كشتى راه خود را به سمت جنوب كج كرد و به طرف جايى رفت كه نيروهاى طاهر بن حسين مستقر بودند.
خليفه خوشگذران در اوج نااميدى خود را به آبهاى دجله افكند؛ اما سرانجام در دل آن شب توفانى سر ششمين خليفه عباسى از بدن جدا شد تا پيكرش بر برج بغداد به دار آويخته شود. (13)
فصل چهارم شاهد توفان زرد چكمه پوش
چيزى تلختر از ديدن لحظههاى فرو ريختن نيست؛ لرزش چيزهاى ثابت و سپس آوار شدن آنها. همه چيز مى لرزيد. در لحظهاى كه عقل برابر زرق و برقهاى حرص و آز زانو مى زند، صداى انسان به خاموشى مى گرايد تا صداهايى اوج گيرد كه از غرايز دنيا، بر مى آيند. گردبادى است كه مردمانش را مى چرخاند؛ توفانى آتشين ساست. در آن زمانه پست، همه چيز زير سمهاى اسبان ديوانه مى لرزيد و مردى نزديك به پنجاه ساله با چشمانى كه در آسمان بى كران سفر مى كردند، بر درگاه زمان ايستاده و دستانش را به سوى نقطهاى دراز كرده بود كه كشتى شكستگان در لحظههاى نا اميدى به آن رو مى كنند.
ـ اى آن كه مرا به خويش رهنمون شدى و دلم با پذيرش تو فروتن گشت... از تو امنيت و ايمان را در اين جهان و آن جهان مى طلبم. (14)
فاطمه وارد شد. كنار برادرش نشست تا در اين دنيايى كه هراس موج مى زند و سرشار از تبهكارى است، براى لحظهاى ، لذت آرامش و خير را بنوشد. اندوهى تلخ در چشمانش مى درخشيد؛ اندوهى پنج ساله: از بيست سال پيش كه پدرش را دستگير كرده بودند و او ديگر پدر را نديده بود. به علاوه، آيا مى توانست جان سپردن مادرش را در آن شب سرد زمستانى فراموش كند؟ شبى سرد كه سرماى آن جز در كنار برادرش (على ) به گرمى نمى نشست.
و اينك، اين على بود؛ آرامشى در دل توفان. فاطمه كه تا كنون همسرى شايسته نيافته بود، به انسانى عشق مى ورزيد كه در كنارش، خود را به ملكوت نزديكتر حس مى كرد. برايش على همچون درياچهاى بود كه روحش در آن از نور غوطهور مى شد. با او، هزاران چلچراغ در درونش روشن مى شدند.
آتشفشانى كه در مكه سر بر آورده بود، مدينه را لرزاند. محمد بن جعفر(15) سر به شورش بر داشته بود؛ اما سپاهيان مأمونـهفتمين خليفه عباسى ـاين آتش را فرو نشانده بودند و اينك اسبان آن ها براى انتقام به سوى مدينه مى تاختند.
جلودى (16)ـآن مرد آهندلـبراى غارت خانههاى علويان سپاه را فرماندهى كرد. اسبهاى غارتگر وارد شهر شدند تا سواران آنها، همه چيز علويان را مصادره كنند. جلودى از مأمون فرمان مستقيم داشت كه همه زيورهاى و لباسهاى زنان علوى را جز يك دست لباس تنشان، با خود ببرد. ابر هراسان همه جا را فرا گرفت. همه چيز مى لرزيد. اسبان غارتگر همه چيز را مقدس نمى دانستند. على برخاست تا با ترسى كه مى اند رو در رو شود. بانوان را در يك اتاق گرد آورد و خود در برابر غارتگران ايستاد. قلب فاطمه تنها دلى بود كه گنجايش امواج اندوه آن اتاق را داشت. خاطرهاش، آكنده از حماسههاى جاودان بود؛ حماسهاى از تاريخ سنگين غم؛ رنجهاى خديجه؛ كوچ فاطمه و غمهاى زينب.
توفان زرد همچنان مى وزيد تا ريشه درختى را بركند كه ريشهاش ثابت و شاخههايش در آسمان بود. فاطمه كه غرق در فكر بازى هاى روزگار بود، كنار در صداى با خشونت دژخيمى را شنيد كه گفت:
« من فرمان خليفه را اجرا مى كنم.»
آوايى آرام پاسخ داد: «اگر هدفتان غارت اموال زنان است، من به نمايندگى از شما اين كار را مى كنم».
صداى خشن گفت: « چه كسى به من تضمين مى دهد كه اين كار را خواهى كرد؟ دستور خليفه اين است كه تمام زيورها و لباسهاى زنان راـجز لباسى كه بر تن دارندـمصادره كنيم.»
صداى آسمانى گفت: « برايت سوگند مى خورم كه اين كار را خواهم كرد.»
جلودى به مرد علوى نگريست. در چشمانش چنان پاى فشارى ديد كه پايدارى كوهستان در برابر آن چيزى نبود. دريافت كه اگر بخواهد به خانه هجوم برد، بهاى گزافى را بايد بپردازد؛ چه بسا اوضاع برگردد. در عمرش كسى را نديده بود كه در برابر شمشير برهنه با آرامش بايستد. هزاران نفر را ديده بود كه در مقابلش خم مى شدند و از چشمانشان هراس مى چكيد؛ اما در اين لحظه، در برابر انسان ديگرى ايستاده بود؛ انسانى كه چشمانش تبلور آرامش درونى وى بودند. جلودى به سربازانش دستور عقبنشينى داد. به مرد حجازى گفت: «منتظر مى مانم».
على (ع) وارد حياط و سپس وارد اتاق شد. بعد به دختركان و زنان نگريست. دلهاى كوچك با شنيدن سم ضربههاى اسبان ديوانه از بيم مى تپيد. فاطمه مى دانست كه در درون برادرش چه مى گذرد؛ دشوارترين كار براى يك مرد، پسگيرى گوشوارهها، سينهريزها، و النگوهاست. فاطمه گام پيش نهاد تا اين لحظههاى تلخ را بشكند. گوشواره و گردنبند و النگوهاى نقرهاى خويش را درآورد و به برادرش داد. در مدت كوتاهى ، بانوان ديگر نيز چنين كردند. دستان گشوده على از زيورها انباشته شد. به سوى گرگهاى منتظر در بيرون از خانه رهسپار شد.
توفان زرد به پايان رسيد. وزش مسموم آن، همه چيز را از سر راه خود برداشته بود. حتى گلهاى بنفشه اين جا و آن جا بر زمين ريخته بودند؛ اما عطرشان فضا را آكنده بود. در آن شب زمستانى ـكه جلودى از خانه آنها دور شده بودـفاطمه نشست تا با آنانى كه بر گرد او نشسته بودند و از او گرماى واژگان مقدس را مى طلبيدند، سخن بگويد:
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام جعفر صادق كه گفت؛
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام پنجم كه گفت؛
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام چهارم كه گفت؛
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام حسين كه گفت؛
برايم نقل كرد ام كلثوم از مادرش فاطمه (س)ـدختر رسول خدا ؛(ص)ـكه گفت: «آيا فراموش كرديد سخن پيامبر خداوند را كه روز غديرخم فرمود: هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست؟
و فرمود: تو براى من، همانند هارونـبرادر موسى (س) براى موسى هستى .»(17)
فاطمه رو به دخترى كرد كه در چشمان عسلى اش ستارگان مى درخشيدند و گفت: «اى برادرزاده! اين حديثها را بنويس تا ميراث پيامبران از دست نرود.»
و سپس خاموش شد. او مى دانست توفانى كه از مرو آمد، برادرش على را مى خواهد؛ على اى كه همچنان در برابر توفان زمانه پايدارى مى كند؛ على اى كه دل آزادگان و ستمديدگان به ياد او مى تپد. از اين رو گفت:
نقل كرد برايم فاطمه،دختر امام ششم كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر امام پنجم كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر امام چهارم كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر امام حسين كه گفت؛
نقل كرد برايم زينب، دختر فاطمه كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر پيامبر خدا كه گفت: « شنيدم رسول خدا مى فرمود: هنگامى كه مراـدر معراجـبه آسمان بردند، وارد بهشت شدم؛ وارد كاخ سفيدى از مرواريد شدم كه درون آن را خالى كرده بودند. قصر، درى آراسته از درّ و ياقوت داشت. جلوى در، پردهاى آويخته بود. سرم را بلند كردم. روى در نوشته شده بود: «خدايى جز پروردگار يگانه نيست! محمد (ص) پيامبر خداست و على سرپرست مردم.» روى پرده نوشته شده بود: « فرخنده باد به شيعه على (ع).»
وقتى وارد آن شدم، كاخى از عقيق سرخ تو خالى ديدم كه درى از نقره داشت؛ آراسته با زبرجد سبز. روى در، پردهاى بود، سرم را بلند كردم. روى در نوشته بود: « محمد (ص) پيامبر خداست؛ على جانشين مصطفى است.» روى پرده نوشته شده بود پيروان على را به حلال زادگى مژده ده.» وقتى وارد آن شدم، كاخى از زمرّد سبز ديدم تو خالى كه زيباتر از او نديدهام و درى داشت از ياقوت سرخ؛ آراسته از گوهر. در، پردهاى داشت. سرم را بلند كردم. روى پرده نوشته بود: « پيروان على رستگارند.»
پس پرسيدم: «دوستم جبرئيل! اينها در مورد چه كسى است؟»
گفت:« اى محمد! براى پسر عمهات و جانشينت على بن ابى طالب است.»(18)
آبشارى از عشق الهى جارى شد و شادمانى ، دلها را و لطافت، روحها را لبريز كرد.
فصل پنجم غوطهور در بركه لذت
فضل بن سهل(19) خود را روى تشكهاى نرم افكند و از آفتاب پاييزى بهرهمند شد. آب انار را آهسته مى مكيد. از گردش در چمنزارهاى مرو برگشته بود، مروى كه پايتخت حكوتى دامنگستر بود. با آن كه شصت سال داشت هر بار كه آب انار را مى نوشيد، احساس مى كرد جوانى سى ساله است.
فرمانبرى ترك، آتش را در آتشدان برافروخت. بادهاى پاييزى ، از زمستانى سرد خبر مى دادند. فضل با احترام و خيره به شعلههاى آتش مى نگريست. صداى نگهبان او را به خود آورد.
ـ اميرمؤمنان چشم انتطار شماست.
فضل، شتابناك برخاست. جاى درنگ نبود. مأمون آهنگ آن داشت كه به سنت ايرانيان به حمام رود. قرار بود كه در آن روز، مأمون لباس مشكى را بركند و سبز بپوشد. اين كار، نه تنها در مرو، چه بسا در تاريخ ثبت مى شد؛ زيرا به يك سو نهادن شيوه عباسيان و پذيرفتن رسم ايرانيان بود.
مأمون احساس گردنفرازى مى كرد. به دو صف از سپاهيانش كه بسان مجسمهاى ايستاده بودند، نگاهى افكند. به زودى به كمك اين سربازان كور و كر، ضربه نهايى را فرو مى آورد. نه مرو، بغداد بود و نه فضل بن يحيي(20)، فضل بن سهل.
در ميانه راه، مأمون به فرصت مناسبى فكر مى كرد تا بحث معتزله درباره (آفرينش قرآن) را مطرح سازد(21)؛ افكارى كه همه جا را فرا گرفته بود. سرگرم كردن مردم به بحثهاى عقيدتى ، كار مأمون را در تسلط بر آنان و افكارشان آسان مى كرد.
مأمون با شكوه بسيار از حمام بيرون آمد. با لباس سبزش به پادشاه ايرانى مى ماند. مردم بر گردش جمع شدند. فضل چنان به خليفه نگاه مى كرد كه زرگرى به قلاده طلايى ـكه لحظاتى پيش ريخته باشدـو يا تنديس پردازى به بتى ـكه به زودى پرستيده خواهد شدـبنگرد. براى تو همه چيز طبق نقشه پيش مى رفت. هماى سعادت همان روزها بر شانهاش مى نشست. تا چند وقت ديگر، تمام حكومت بسان سيبى رسيده در دستان او مى افتاد.
پاسى از شب گذشته بود. مأمون در مجلس شبانه با وزيرشـذوالرياستينـنشسته بود. خدمتكاران، صندوقى را كه از چوب آبنوس بود، آوردند. مهرههاى شطرنج ساخته شده از عاج فيل در آن قرار داشت. مأمون به فرمانبرى نگاه مى كرد كه سرباز، قلعهها و فيل را مى چيد. شاهان و وزيران رو در روى هم قرار گرفتند. از همان ابتدا آشكار بود كه فضل از رويارويى مستقيم با وزير دورى مى كند و تنها، سربازان و قلعهها را جا به جا مى سازد. مدتى بعد مأمون سعى كرد مطلبى را كه مى خواهد بگويد، با لحنى معمولى مطرح سازد. او گفت: « چه خبرهاى تازهاى دارى ؟ »
فضل با لبخندى دروغين گفت: « خبر خير، اى اميرمؤمنان! خلافت برايت مهياست. كارها طبق برنامه پيش مى رود.»
مأمون با گوشهچشمش به او خيره ماند.
ـ تو فقط چشمت به بغداد است.
ـ اگر بغداد برايت سر خم كند، دنيا برايت سر خم مى كند، سرورم.
من از عباسيان نمى ترسم. همه ترس من، از فرزندان على است.
ـ رشيد نفسهايشان را بريد. ديروز، محمد بن جعفر را ديدم كه چگونه در مكه خودش را خوار و به فضيلت شما اعتراف كرد.
ـ مدينه چه؟
كسى در آنجا نيست.
ـ و على بن موسى الرضا؟
ـ نشنيدم چيزى بگويد كه ما را به هراس افكند؛ او خاموش است.
مأمون كه وزيرش را جابهجا مى كرد، گفت: « سكوتش مرا مى ترساند.»
ـ نمى فهمم چه مى فرماييد.
تو او را نمى شناسى ! هنوز يادم هست كه چطور پدرم به پيشباز پدرش شتافت. يك بار پدرم يزد من اعتراف كرد: «موسى (ع) براى خلافت و سلطنت از من شايستهتر است.»
اما كسى او را نمى شناسد.
خيلى ها او را مى شناسند؛ ما و مردمان بسيارى . حتى از ميان معتزلهاى كه ما آنان را طرد مى كنيم، روز به روز تعداد بيشترى به برترى على بن ابيطالب(ع) و حق او اعتراف مى كنند؛ و اين، مطلب كمى نيست.
بازى مثل هميشه پايان يافت، نه پيروز داشت و نه شكست خورده. مأمون خميازهاى كشيد و فضل اجازه رفتن خواست. چشمانش بى فروغ بود. گويا چيزى در درونش فرومى ريخت. جوانى را كه او نردبان ترقى خود مى پنداشت، در آن شب چنان ذكاوتى از خود نشان داده بود كه نياى اش منصور و پدرش هارون هم به گَرد پايش نمى رسيدند.
فصل ششم رنگين كمانِ خاطرات سبز
آن شب مأمون نخوابيد. انديشيد و انديشيد؛ به آوارگان علوى فكر كرد كه چگونه درفش انقلاب را بر دوش مى كشيدند. تو گويى هر يك، گدازههاى آتشفشانى پنهان هستند؛ آتشفشانى بسان دلى جوشان از عواطف بى كران.
هنوز قيام ابن طباطبا(22) در خاطرش زنده بود. با آن قيام، چيزى نمانده بود كه براى هميشه بساط عباسيان برچيده شود. مأمون از ژرفاى درونش فرياد برآورد: «آتشِ زير خاكستر! چه كنم؟ چه سرنوشتى دارد هفتمين خليفه عباسى !»
اگر كسى آن شب مأمون را مى ديد كه چگونه از پنجره به باغ كاخش مى نگرد، مى پنداشت كه شبهى شبانه ديده است. او جامهاى شراب را سر مى كشيد و لحظهلحظه اثر تخديركننده آن همچون زنجيرهاى از مورچههاى بى پايان در بدنش نفوذ مى كرد. او زير لبـچنان كه گويى با خودش يا با مخاطبى خيالى گفت و گو مى كردـگفت: «اين نادانان نمى فهمند كه من چه مى كنم. خيال مى كنند همه دنيا فقط بغداد است. نمى دانند كه در مكه، مدينه، بصره، كوفه و خراسان چه مى گذرد!»
كسى نمى دانست كه در دل مأمون چه مى گذشت؛ در دلِ جوانى كه با همه سپاهيانش احساس تنهايى مى كرد. پس از كشته شدن امين، كاخ اعتماد به عرب ويران شده بود؛ مردم كسى را كه قاتل برادرش باشد، نمى بخشند؛ چه رسد به اين كه مقتول پسر زبيدهـبانوى با نفوذ عرب و عباسيانـباشد. او از دغدغههاى ويرانگر رنج مى بُرد. با آن كه امين از ميان رفته بود، باز كسى او را خليفه نمى ناميد. بغداد همچنان از او خشمگين بود. كوفه يك انقلاب علوى ديگر را انتظار مى كشيد. مكه، مدينه و بصره در ترديد به سر مى بردند. شام لحظهشمارى مى كرد. حقانيت عباسيان در خلافت زير سؤال رفته بود. زمزمههايى ، مردم را متوجه اهلبيت مى كرد تا در پرتو آنان، عزت اسلام و عرب را جستجو كنند. تنها اميد، خراسان بود. نسبت ضعيفى كه از طرف مادر داشت، چه بسا باعث مى شد كه خراسان در كنارش باشد. خراسان گنجينه مردان نيرومند بود؛ اما ايرانيانِ گداخته در عشقِ خاندان رسول، روز به روز از اين نكته كه خاندان رسول چه كسانى هستند، آگاهتر مى شدند؛ فرزندان عباسـعموى پيامبر (ص)ـبا رسوايى هايشان، و يا فرزندان على (ع) و فاطمه (س)؟ هنوز نسلها از مهربانى ، عدالت و انسانيت على (ع) تصاويرى پرفروغ در خاطر داشتند. اينك علويان، ميراث على را با خويش داشتند؛ خاطرهاى از تلاشها و جنگاورى هاى او را. همچنان دعوت به «رضاى خاندان محمد (ص)» روياى ستمديدگان را در جاى جاى زمين رنگ مى زد. عشق به على و فرزندانش، عاطفهاى دينى شده بود؛ حتى زبيده نيز به آنان عشق مى ورزيد؛ تا به آنجا كه رشيد قسم خورد به خاطر اين كار، او را طلاق مى دهد!(23)
مأمون برخاست و به طرف گنجهاش رفت؛ گنجهاى كه تنها او حق گشودن آنرا داشت. كسى نمى دانست درون آن چيست. جوهردان و كاغذى برداشت تا مطلبى بنويسد. كسى نمى دانست كه او قصد دارد براى چه كسانى بنويسد. او نوشت:
«پدرم رشيد از پدرانش و آنچه در كتاب «اسرار دولتى » يافت، برايم چنين نقل كرد: هفتمين خليفه از عباسيان، افتخار آنان است. با زنده بودن مأمون، عباسيان در ناز و نعمت خواهند بود.»(24)
در آن شب طولانى ، هنگامى كه مأمون چشمانش را بست، در رويا، اشياى بسيارى را ديد كه شتابناك آشكار و ناپديد مى شد؛ اما او در بيابانهاى بسيار تاريكى سرگردان بود؛ تاريكى اى نظير درياى بى كران و ناآرام. او ديد كه در قايقى با بادبان پارهپاره نشسته است. توفان از هر سو مى وزيد. ريسمانى از آسمان آويخته بود. او به آن چنگ افكند؛ اما ريسمان، او را به صخره ساحلى كوبيد. از خواب پريد. آفتاب، پرتواش را از پشت تپههاى دوردست بر او مى تاباند. او خود را در جهانى يافت كه لبالب از حوادث و شورشهايى با نام على بود، على بن موسى الرضا (ع). با صدايى كه رنگ بيدارى شبانه داشت، فرياد برآورد: «هنوز هرثمه نيامده است؟»
از پشت پردههاى مخملين، صداى گزمهاى آمد.
از طلوع سپيده تا كنون منتظر است.
بيايد.
اينك سرورم؟
بى حوصله جواب داد: «بله! همين الآن.»
چشمان مأمون چنان مى درخشيد كه هرثمه آنرا تا عمق استخوانش حس كرد. با خوارى گفت: «درود بر امير مؤمنان؛ عبدالله، مأمون. چه چيزى شما را به خشم آورده است؟»
چرندگويى بس است. من همه ترفندهايت را مى دانم.
نمى دانم از چه چيزى سخن مى گوييد.
خيال مى كنى از تو بى خبريم؟ من چشمانى دارم كه در تاريكى هم مى بينند. شايد خيال مى كنى كه من نميدانم. به مخلوع(25) چه گفتي؟ آيا اباسرايا به تنهايى دست به شورش زد؟ اين دسيسة تو بود.(26)
هرثمه دريافت كه وراى اين اتهامات، توطئههايى است كه فضل بن سهل آنرا برنامهريزى كرده است؛ پس حالتى دفاعى به خود گرفت و گفت: «سرورم! همة اين اتهامها پاسخ دارد.»
مأمون بر سر گزمگان فرياد كشيد: «او را بگيريد. نميخواهم ديگر حتى يك كلمه هم بشنوم.»
مگس در دام عنكبوت افتاده بودو هيچ اميد رهايى نبود. هرثمه با گامهايى از سرِ خوارى به زندانِ كوچكِ مرو رفت تا آخرين روزهاى زندگى را در كنج تاريك آن بگذراند. در خاطرش، تصاوير رنگين روزگارى زنده شد كه فرمانرواى افريقا بود. ايامى را هم امير خراسان بود. روزى را به ياد آورد كه خليفه (امين) با خوارى برابرش ايستاد تا او جان وى را نجات دهد. اما اينك خود اسير تارهاى عنكبوت بود و كسى هم نميتوانست او را رهايى بخشد. در بين راه با فضل روبهرو شد كه به كاخ ميآمد. خواست به چهرهاش آب دهان بيفكند؛ اما وانمود به دليرى كرد و سرش را بالا گرفت.
فصل هفتم ابر اندوه بر چهره مهر
فضل، قدم در كاخ هفتمين خليفه عباسى نهاد. از شادى در پوستش نمى گنجيد. كار هرثمه يكسره شده بود. فقط طاهر بن حسين مانده بود؛ آن هم بماند براى چند روز ديگر كه ضربه نهايى را فرود مى آورد. ماهها بود كه انديشهاى پنهانى را در سر مى پروراند؛ انديشه اى كه برادرش حسن(27) نيز از آن بى خبر بود. اينك مأمون به موضوعى مى انديشيد كه كار فضل را آسان مى كرد.
درخشش هراسناك از چشمان فضل تابيد؛ اما بايد بى درنگ جايش را به نخستين لبخند دروغين در برابر مأمون داد. خليفه جوان نيز با لبخندى دروغين در مقابل او برخواست؛ لبخندى كه نيرنگش كمتر از نيرنگ وزير نبود! پس از آنكه فضل در نزديكى ِ خليفه نشست، بازى شروع شد. هر دو در آن بازى چيرهدست بودند. مأمون براى راهيابى در دل فضل گفت: «ديگر خيالت از جهت هرثمه راحت باشد؛ او الآن در زندان است.»
ـ همانطور كه خدمتتان عرض كردم، او با شما رو راست نبود. من افكار اين فرماندهان را مى خوانم.
ـ اما علويان همواره ما را نگران مى كنند. شنيدم كه ابراهيمـپسر امام هفتمـدر مكه شورش كرده است. جاسوس ها به من خبر دادهاند كه او اينك در راه يمن است.
مأمون پس از لحظهاى درنگ سخنش را پى گرفت.
ـ به اين موضوع خيلى انديشيدهام. خطر حقيقى در اين علويان است. مردم خيال مى كنند كه آنها پيغمبرند. داستانهاى شگفتانگيزى از زهد آنها نقل مى كنند. تو مى دانى چرا؟
ـ …؟!
چون آنان دور از چشم مردمند. پنهانى زندگى مى كنند. اگر ميان مردم باشند، مردم عيبهاى آنان را مى بينند و درمى يابند از آنجا كه دنيا آنها را از خودش رانده است، آنان هم دنيا را به يك سو نهادهاند.
وزير وانمود كرد كه از اين نكته بى اطلاع است و گفت: «اما اى امير مؤمنان! آنها هرگز آشكار نخواهند شد. با آن كارى كه رشيد با آنان كرد، چگونه آشكار باشند؟ رشيد آنها را آواره كرد. ما آنچه را كه پدرانمان كاشتهاند درو مى كنيم.»
مأمون به او خيره ماند. لحظهاى بعد گفت: «من مى دانم كه چگونه آنها را آشكار كنم! به آنان اماننامه مى دهم.»
علويان هيچگاه گول اين موضوع را نميخورند. هرگز آن را باور نمى كنند.
ـ اگر يكى از آنها را وليعهد خود قرار بدهم، آن وقت چه؟
وزير همچون عقرب گزيدهاى به خود لرزيد و گفت: «چى ؟ چه مى شنوم؟»
ـ آرى ! تصميم گرفتهام كه يكى از آنها را به ولايتعهدى خود منصوب كنم. اگر اين كار را انجام دهم، آنان احساس آرامش مى كنند و آشكار مى شوند.
ـ اما سرورم، اين كار خطرات زيادى دارد. عباسيان هنوز گناه كشتن برادر را بر شما نبخشيدهاند، چطور مى خواهيد ديگرى را بر سلطنت و خلافت آنها چيره كنيد؟
ـ من به خاطر عباسيان اين كار را خواهم كرد. نمى بينى كه علويان همه جا سر به شورش برداشتهاند؟ مردم با آنها هستند. عواطف خراسانيان را نمى بينى ؟ آنها ما را دوست دارند، چون بين ما و پسرعموهايمان تفاوتى نمى گذارند. مويههاى خراسانيان را در سوگِ يحيى بن زيد فراموش كردهاى ؟ مگر نه اين بود كه تا هفت شبانهروز هر پسرى كه به دنيا مى آمد، نام زيد را بر او مى نهادند؟(28)
مأمون سيلابوار سخن مى گفت و فضل خاموش بود. او ادامه داد: « من ده غزال را با يك تير شكار كردم. اين كار هم هوش تو را مى طلبد.»
فضل با دورانديشى به او نگريست.
ـ …؟!
ـ نمى بينى كه خليفه تا چه حد به دنيا بى اعتناست و ولايتعهدى را به يكى از فرزندان على واگذار كرده است؟
فضل كه نقشه خليفه را دريافته بود، گفت: «آرى ، مى بينم.»
ـ نمى بينى كه خليفه چقدر به آراى عمومى احترام مى گذارد؟
ـ آرى ، مى بينم.
ـ تازه! نمى بينى كه خليفه حق را گرفت و آنرا به صاحبش پس داد؟
ـ آرى ، مى بينم.
انديشه سهل از كار بازمانده بود و ديگر فكرش نمى درخشيد؛ اما چون نمى خواست ابله به نظر آيد، گفت: «چه كسى را براى وليعهدى برگزيدهاى ؟»
ـ على بن موسى الرضا... .
سهل همچون مارگزيده، لرزيد و گفت: « چى ؟! على بن موسى ؟ مردى كه پدرت پدرش را كشت؟!»
چه اشكالى دارد؟
فضل خاموش ماند. نمى دانست چه بگويد. دلش مى خواست مأمون دستكم ولايتعهدى را به شخص ديگرى بسپرد. او امام را چندان نمى شناخت و همين موضوع هراس او را بيشتر مى كرد. خليفه رشته افكار وزير را گسست.
اگر اين كار را نكنم، تا هر وقت كه حتى يك علوى انقلابى هست، اباسراياهاى بسيارى اينجا و آنجا ظهور خواهند كرد.
ـ …!
ـ چه شده است فضل؟ سابقه نداشت كه ساكت باشى !
ـ خليفه خودش مى داند كه چهكار دارد مى كند.
پس تو موافقى وزير عزيزم؟!
اين كار شما، جرم مرا نزد خاندانت در بغداد افزون مى كند.
اما احترام تو را هم نزد خراسانيان افزون مى سازد. اين مطلب را فراموش نكن پسر سهل!
مأمون در درياى بى كران افكار خود غرق شد. سرش را پايين افكند و به قاليچه پر نقشونگار ايرانى خيره ماند. فضل دريافت كه بايد برود و خليفه را با نقشه تازهاش تنها بگذارد.
هنوز آن روز به پايان نرسيدهبود كه رجاء بن ضحاكـاز فرماندهان مأمونـراز مأموريتش را براى رفتن به مدينه دريافت.
از وقتى كه سر جعد (29) را در عيد قربان گوش تا گوش بريده بودند، تفسير و بازگرداندن معناى قرآن به راه ديگرى مى رفت؛ راهى دور از روح كلمات . ديگران كه بعد از وى آمدند، تنها با پوسته قرآن سر و كار داشتند. آنانى كه قرآن را مى نوشيدند، انديشهها و دلهايشان پرفروغ مى شد. نسلها آمدند و رفتند و كار به جايى رسيد كه تنها ظاهر قرآن معيار بود و نه جان و گوهر پنهان آن.
پسر جهم(30) در آن شب پاييزى با پرسشهاى تازهاى درباره روزگار خود، به خانهاش در مدينه آمد. ستاره معتزله(31) در روزگارى كه تفسير به رأى ، تكيه به برداشتهاى عقلى و معناى ظاهرى ، قانون تفسير شده بود، در آسمان انديشه مى درخشيد.
اتاق گلين، بوى خاك باران خورده مى داد. امام هشتم در گوشة اتاق نشست. چهرهاش همانند ماه در شب تابستان بود. سراسر اتاق را مردانى پر كرده بودند كه از سرزمينهاى گوناگون با پرسشهاى متفاوت آمده بودند. امام به مردى كه از مرزهاى روم آمده بود، نگريست. مرد جابهجا شد و پرسيد: «عدهاى از دشمنان صلح كردند؛ اما سپس پيمان شكستند. مرزبانان به آنان هجوم بردند. بچهها و زنهايشان را اسير گرفتند. آيا خريدن اين زنان و كودكان جايز است؟»
امام از انگيزههاى پيمانشكنى پرسيد.
ـ چرا پيمان شكستند؟ به خاطر كينهتوزى با اسلام؟ يا مسلمانان به آنها ستم كردند و آنان سر به شورش برداشتند؟ اگر از دشمنانى هستند كه دشمنى شان آشكار است، مى توانى بخرى ؛ اما اگر رانده شده هستند و مظلوم واقع شدهاند، خريدن اسيرانشان جايز نيست.(32)
كسى كه از بغداد آمده بود پرسيد: «خواهرم پيش از مرگ وصيت كرد كه پولش را به مسيحيان بدهم. مى خواهم آن را به مسلمانان بدهم.»
امام پاسخ داد: «همانطور كه وصيت كرده است، انجام بده. خدا مى فرمايد: گناهش بر گردن همان كسى است كه (وصيت را) دگرگونش مى كنند.»(33)
جوانى پرسيد:« چه وقت براى زفاف مناسبتر است؟»
ـ رسم اسلامى ، زفاف شبانه است؛ زيرا خداوند شب را براى آرامش قرار داده است و زنان خود آرامش (بخش) اند.(34)
كاملْ مردى پرسيد: «آيا مرد مى توانند به موى سر خواهر زنش بنگرد؟»
ـ نه! مگر اين كه او پيرزن باشد.
خواهر زن و بيگانه يكى هستند؟!
ـ آرى !(35)
مردى كوفى پرسيد: «آيا مسلمان مى تواند زنى يهودى يا مسيحى را براى مدت كوتاهى به عقد خويش درآورد؟»
ـ وقتى آزاد زن مسلمانى راـكه مقامى بس ارجمندتر از غيرمسلمان داردـمى تواند، چرا غيرمسلمان را نتواند به عقد خويش درآورد؟
ديگرى پرسيد: «دزدى وارد خانه زن باردارى شد. زن به او چاقو زد و دزد كشته شد. چه بايد كرد؟»
ـ خون دزد هدر است.(36)
ديگرى سؤال كرد: «آيا كسى كه براى حفظ دينش به جايى هجرت مى كند تا دينش را حفظ كند، مى تواند به محل سابق خود برگردد؟»
ـ اين برگشت حرام است؛ زيرا باعث برگشتن از دين و ترك يارى پيامبران و پيشوايان دينى مى شود. افزون بر اين، اين كار او باعث تباهى دينش (به خاطر دور افتادن از مركز فرهنگ اسلامى ) مى شود.از اين روى ، اگر كسى اسلامشناس شد، حق ندارد همنشين جاهلان شود؛ زيرا به خاطر آن كه دانش خويش را به كار نمى گيرد، از اين كه در زمره نادانان قرار گيرد، درامان نيست.(37)
مردى برخواست تا سؤالى را كه نوشته بود، به امام بدهد. امام لحظاتى به نوشته نگريست و سپس رو به جانب مرد كرد. او اينك در جايش نشسته بود. امام فرمود: «اين كار همسنگ كفر است؛ مگر اين كه همسطح بينوايان شوى و ستم را از ستمديدگان رفع كنى .»(38)
سكوتى شگرف خيمه زد. چشمها به چهرهاى مى نگريستند كه درخشش سيماى پيامبران را داشت. امام بى آن كه كسى بپرسد، گفت: «مردى از پدرم پرسيد: چرا روز به روز بر طراوت قرآن افزوده مى شود و برداشتهاى مستدل تازهاى از آن به عمل مى آيد؟
او فرمود: زيرا آفريدگار، آن را نه براى دورهاى خاص و نه مردمانى خاص فرو فرستاد. پس قرآن در هر زمانى تازه و تا روز رستاخيز براى همه مردم باطراوت است.»(39)
پسر جهم سرفهاى كرد و جابهجا شد. او كه مهياى بحثى طولانى بود، چنين آغاز كرد: «اى فرزند رسول خدا (ص) ! پيامبران را پارسا و بى گناه مى دانى ؟»
ـ آرى .
ـ پس سخن خدا را چگونه تعبير كنيم كه فرمود: «و بدينسان آدم از فرمان پروردگارش سرپيچى كرد و گمراه شد.»(40) آنها نيز از لحاظ نافرمانى ِ دستورات خداوند، مانند ديگر مردم هستند. اين آدم بود كه سركشى كرد؛ اين هم يونس پيامبر بود كه گمان بُرد خدا به او دست نخواهد يافت؛ آن هم يوسف بود كه قصد زن عزيز مصر را كرد؛ اين هم محمد بود كه آنچه را آفريدگار آشكار كرده بود، در دلش پنهان داشت. اينها سخنانى است كه خدا خودش در قرآن گفته است.
ابر اندوه بر آن پيشانى گندمگون آشكار شد. سخنان امام، آرام، تأثيرگذار و لبريز از اندوهى آسمانى اين چنين جارى شد: «نه كارهاى زشت به پيامبران الهى نسبت بده و نه كتاب خدا را با ديدگاه خود معنى كن. پروردگار والا فرمود: و حال آن كه تأويل آن را جز خداوند و راسخان در دانش نمى دانند.»(41) قرآن، برونى دارد و درونى . اما اين كه فرمود: «و بدينسان آدم از فرمان پروردگارش سرپيچى كرد»، او آدم را آفريد تا پيشواى مردم و خليفه او در كره خاكى باشد. او را براى بهشت نيافريده بود. نافرمانى آدم در بهشت بود؛ نه زمين و عصمت پيامبران بايد در كره خاكى باشد تا فرامين خداوندى سامان گيرند. وقتى آدم به زمين فرود آمد، از اشتباه در امان بود؛ به دليل فرموده خداوند: «خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان بر گزيد.»(42)
اما اين كه فرمود: «و ذوالنون [/صاحب ماهى /يونس/] را ياد [كن] كه خشمگنانه به راه خود رفت، و گمان كرد هرگز بر او تنگ نمى گيريم.»(43) ظن در اين آيه به معناى يقين است و نه گمان؛ و معناى آيه چنين است: «او يقين داشت كه آفريدگار هرگز از روزى دادن به او كوتاهى نخواهد كرد.» مگر اين آيه را نخواندهاى كه: «و اما چون او را [ به بلا و محنت] بيازمايد و روزى او را بر او تنگ گيرد؟»(44) يعني: «در دادن روزى بر او سخت گرفت.» اگر يونس گمان بُرده بود كه خدا به او دست نخواهد يافت، كافر شده بود.
اما اين كه درباره يوسف فرمود: «آن زن آهنگ او [يوسف] كرد و او نيز … آهنگ او مى كرد.» (45) يعنى : «زليخا انديشه گناه در سر داشت و يوسف انديشه كشتن آن زن را؛ در صورتى كه زليخا او را ناگزير به اين كار مى كرد؛ چرا كه زنا گناه بسيار بزرگى است؛ پس خداوند زنا و كشتن را از يوسف دور كرد.» چنان كه خودش فرمود: «اين گونه[كرديم] تا نابكارى و ناشايستى را از او بگردانيم»؛(46) يعنى كشتن و زنا را.
پسر جهم سرش را به زير افكنْد. تو گويى در پى چاره بود. لحظاتى بعد سرش را بالا گرفت و پرسيد: «پس درباره داوود پيامبر چه مى گويى كه خدا فرمود: «و داوود دانست كه او را آزمودهايم.»(47) و مفسران مى گويند: او در محراب مشغول نماز بود. شيطان به صورت زيباترين پرنده بر او آشكار شد. داوود نمازش را شكست و برخاست تا پرنده را بگيرد. پرنده به خانهاى و از آن جا به پشتبام پرواز كرد. داوود براى گرفتنش به پشتبام رفت. پرنده در خانه اوريا فرود آمد. همسر اوريا در حياط خود را مى شست. چون چشم داوود به او افتاد، شيفتهاش شد. اوريا رزمندهاى در جبهه داوود بود. داوود به فرمانده نوشت تا اوريا را به خط مقدم بفرستد. فرستاد و اوريا كشته شد. داوود با همسر اوريا ازدواج كرد!»
اشك در چشمان امام حلقه زد.
ـ انّا للّه وانّا اليه راجعون. به پيغمبرى از پيامبران الهى نسبتِ بياعتنايى به نماز دادى ؛ تا آن جا كه به دنبال پرنده رفت و بعد به كارى زشت روى آورد و سپس مرتكب قتل شد.
ـ پس اشتباهش چه بود، اى فرزند پيامبر (ص)؟
ـ داوود گمان كرد كه آفريدگار دانشمندتر از او نيافريده است. خداوند دو فرشته فرستاد كه پنهانى وارد محراب شدند و به او گفتند: «اصحاب دعوايى هستيم كه بعضى از ما بر ديگرى ستم كرده است. پس در ميان ما به حق داورى كن و بيداد مكن و ما را به راه راست راهنمايى كن. [يكى از آنان گفت:]اين دوست من است كه نود و نه ميش دارد، و من يك ميش تنها دارم. او مى گويد كه آن را هم به من واگذار كن و با من درشتگويى مى كند.»(48)
داوود شتابناك بر عليه كسى كه ضد او ادعا شد، قضاوت كرد و گفت: «به راستى با خواستن ميش تو و افزودنش بر ميشهاى خود، در حق تو ستم كرده است.»(49) او دليلى از ادعاكننده نخواست و از كسى هم كه عليه او ادعايى شده بود، نپرسيد كه آيا مطلب صحت دارد يا نه. اين اشتباه داوود در قضاوت بود. نشنيدهاى كه پروردگار مى فرمايد: «اى داوود! ما تو را در روى زمين خليفه [خود] برگماشتهايم. پس در ميان مردم به حق داورى كن و از هوى و هوس پيروى مكن.»(50)
پس داستان اوريا چه بود؟
در زمان حضرت داوود هر گاه شوى مى مُرد، زن نبايد تا پايان عمر شوهر مى كرد. به نخستين كسى كه خداوند اجازه ازدواج با زنِ بيوه را داد، داوود بود تا با همسر اوريا كه در جنگ كشته شده و عدهاش پايان يافته بود، ازدواج كند. اين كار بر مردم گران آمد.
سرورم، پس اين سخن خداوند چيست كه محمّد (ص) را مخاطب قرار داد و گفت: «و از مردم بيم داشتى ، حال آن كه خداوند سزاوارتر است به اين كه از او بيم داشته باشى .»(51)
خداوند سبحان اسامى همسران رسول خدا (ص) در اين جهان و آن جهان را به حضرت فرمود. يكى از آنان، زينب دختر جحش بود. در آن زمان، زينب همسر زيد بن حارثه بود. پيامبر نام زينب را پنهان داشت و نگفت تا منافقين نگويند كه: او درباره زن شوهردارى مى گويد كه همسر او و يكى از «امالمؤمنين»ها خواهد شد. خداوند والا به او فرمود: «و از مردم بيم داشتى ، حال آن كه خدا سزاوارتر است به اين كه از او بيم داشته باشى .» يعنى : «اهميت به حرف مردم نده!» از طرف ديگر، خداوند ازدواج كسى را بر عهده نگرفت جز ازدواج آدم با حوا و زينب با رسول خدا را؛ به دليل اين آيه: «آن گاه چون زيد از او حاجت خويش برآورد، او را به همسرى تو درآورديم.» (52)؛ و على (ع) با فاطمه (س).
پسر جهم از احساس لطيفى سرشار شد. حقيقتها بهسانِ خورشيد طلوع كردند. چشمانش از اشكهايى شسته شدند كه علتش را نمى دانست. سخنانى كه شنيده بود، جان و دلش را صفا داده بودند.
اى فرزند پيامبر! من به درگاه خداوند توبه مى كنم از اين كه ديگر سخنى ـجز آنچه شما گفتهاى ـدرباره پيامبران الهى بگويم.
فاطمه از پشت پرده به سخنان برادرش گوش مى سپرْد. جانش چنان آيات آسمانى را مى نوشيد كه غنچهاى ، گرماى دلانگيز آفتاب را.
فصل هشتم اتاقى پر از عطر نرگس
غروب با رنگهاى متنوع، چشماندازى دلنشين داشت؛ پرتقالى ، طلايى وسرخ، بر افروخته بهسانِ آتشدانى زيبا؛ انباشته از زغالهاى گداخته. آسمان آرام بود. ابرهاى پراكنده در آن آبيِ بيكران چنان حركت مى كردند كه زورقها در درياچهاى آرام. بادهاى پاييزى در كوچهها پرسه مى زدند و از زمستانى استخوانشكن و طولانى خبر مى دادند.
فاطمه به سيماى برادر نگريست. هيچگاه او را مثل آن شب چنان غمگين نديده بود. تو گويى كوهى سنگين از اندوه بود. فاطمه نمى دانست كه چرا خاطرههاى بسيار كهن جان مى گيرند. به ياد روزى افتاد كه پدر را دستگير كردند و او دانست كه ديگر او را نخواهد ديد. شايد اينك نيز همان احساس را نسبت به برادرش داشت؛ برادرى كه چهرهاش به آسمانى سنگين از ابرِ غم مى مانست.
نامهاى كه امام دريافت كرده بود،عسلى بود آميخته با سم نرم همانند افعى ؛ مارى لبريز از زهر جانسوز.
فضل بن سهل مى دانست كه چگونه در سطرسطر نامه شهد نيرنگ بريزد. آن نامه حيرتآور، از سوى بزرگترين مقام دولتى بود كه از امام مى خواست هر چه زودتر مدينه را ترك كند و در خلافت، مسؤوليتى بپذيرد.(53)
فاطمه از راز آن اندوه پرسيد. او رنجهاى انسانى را حس مى كرد و در اين حال به دوردستها مى انديشيد؛ به آن جا كه تبلور تمام رنجها و رؤياهاى پياميران بود. بى شك مأمون سرچشمه مبارزات ضد خود را مى شناخت.
امام دير يا زود، فرومايگى اخلاقى فرمانروايان را براى مردم آشكار مى كرد. دورى مدينه از مرو نيز تا حدى به امام آزادى عمل داده بود. اينها براى حكومتى كه پايههايش از شورش و انقلابات مى لرزيد، بسى خطرناك بود؛ پس امام را به مرو فرا خواند؛ يعنى : «يك تير و چند نشان.»
امام با صدايى همچون صداى اندوهگين ناودانها در موسم باران، زير لب نجوا كرد: «مأمون آهنگ آن دارد كه به مردم بگويد: «على بن موسى الرضا نسبت به دنيا بى اعتنا نيست. اين دنياست كه به او روى نياورده است. ببينيد! به محض روى آوردن دنيا به او، چگونه شتابان به مرو آمده است؟»
اما دريغا كه هيچ يك از پيشنهادهايش را نمى پذيرم.»
فاطمه دانست كه برادرش رو در روى روباه عباسى قرار گرفته است؛ روباهى كه نيرنگبازتر از او يافت نمى شد. اين نكته را از اندوه امام و خبرهايى كه مى شنيد،دريافت. خراسانيان، كسى را بيشتر از امام دوست نداشتند. اگر مأمون، امام را با خودش در فرمانروايى شريك مى كرد، سرزمينهاى ديگر هم تسليم مى شدند؛ چرا كه در اين صورت، مأمون بزرگترين آرزوى شيعيان را برآورده بود. ناگهان فرمانبرى بر در كوفت. لحظاتى بعد صدايى آمد كه گفت: «مردى كه خود را رجاء بن ضحاك مى نامد، مى خواهد همين الآن شما را ببيند.»
امام رو به خواهرش كرد و گفت: «اين مرد را مأمون براى كارى كه خوش نمى دانم، فرستاده است. انّا للّه و انّا اليه راجعون.»
امام به پيشباز او از جا برخاست. فاطمه نيز برخاست تا اتاقى را كه شميم بهشت از آن پراكنده مى شد، ترك كند. رجاء هنوز كاملاً جابهجا نشده بود كه نامه سر به مهر مأمون را تحويل امام داد. حضرت نامه را گشود و نگاهى به آن افكند. غم چهرهاش را فرا گرفت. نور چراغدان كافى بود تا رجاء عمق اين اندوه را دريابد. او وانمود به شادمانى كرد و گفت: «مباركت باشد سرورم.»
امام به افق دوردست نگريست و گفت: «شاد نباش. اين كارى است كه پايان نمى رسد!»
رجاء ساكت شد. اين علوى با تمام انقلابيونى كه او تا كنون ديده بود، تفاوت داشت. او در برابر مردى نشسته بود كه آينده مبهم و حتى آنچه را كه در درون رجاء موج مى زد، مى توانست بخواند. رجاء در حالى كه وانمود مى كرد از اين كه وظيفه اش را به خوبى انجام داده خوشحال است، شتابناك برخاست. براى اداى احترام خم شد و گفت: «همه چيز براى پس فردا آماده است.»
ـ اگر چاره اى جز اين نيست، پس ابتدا به مكه مى رويم وسپس به مرو.
ـ هر طور كه شمابخواهيد سرورم.
رنگى از اندوهى آسمانى بر چهره امام نشسته بود. چيزى در درونش شعله مى كشيد. چيزى ، از نابودى ريشه گل در ژرفاى خاك پاك خبر مى داد. چيزى تلخ تر از ريشه كن كردن درخت نيست. اندوه مرد آسمانى هم چنين بود؛ ريشه اى ده ها ساله داشت؛ يعنى از زمانى كه رسول آسمانى گام در يثرب نهاده بود. هنوز آثار جبرئيل در اين سرزمين ديده مى شد. نخل هاى خجسته، مسجد مبارك و كوه محبوب.(54)
ناگوارى ها بر على فرود آمده بودند. چراغ، آخرين نفس هايش را مى كشيد. هنگامى كه محمد، پسر هفت ساله(55) وارد اتاق شد، مرد همچنان غرق در تفكر بود و متوجه آمدن او نشد. محمد روغن در چراغ ريخت. چراغ نفسى تازه كرد و دايره نور بزرگتر شد. پسر به احترام بر هم نزدن خلوت پدر، بر انگشتان پا راه مى رفت. پدر اندوهگين وقتى از حضور پسرش آگاه شد، از جا برخاست. در آسمان چشمانش ده ها ستاره مى درخشيد.
ـ آفرين به ابا جعفر!
پسر خم شد تا دست پدر را ببوسد. پدر به او فرصت نداد و او را در آغوش كشيد؛ آن چنان كه برگ ها غنچه را در بر مى گيرند. چراغ، جوانى خود را باز يافته بود و نور و اندكى گرما در اتاق مى پراكند. پاسى از شب گذشته بود.
پدر فرمود: «پسرم مهياى سفر شو.»
ـ كجا پدر؟
ـ به سوى كعبه.
پسر براى زدودن اندوه از دل پدر پرسيد: «حج يا عمره؟»
ـ دستور كوچ به من داده اند.
ـ پدر آنچه فرمانت داده اند، انجام بده؛ كه به زودى به خواست خداوند، مرا از شكيبايان خواهى يافت.(56)
محمد برخاست. همان طور كه آمده بود، رفت. پدر بار ديگر در درياى تفكر غوطه ور شد. اگر كسى به آن چشمان پر فروغ و نورهاى شكسته در آن، ژرف مى نگريست، راز آن غم آسمانى را درمى يافت. گويا ذهن برافروخته اش به افق هاى دوردست سفر مى كرد؛ به طوس. به جايى كه جابر بن حيّان كوفى (57) در آن شب آخرين نفس هايش را مى كشيد. به پل بغداد كه اباسرايا را به دار مى آويختند. به كناره دجله؛ جايى كه معروف كرخى (58) مى نشست و به امواج آن مى نگريست و با اين جهان وداع مى كرد. شايد به معركة النهر بر كناره هاى اورن نگاه مى كرد. شايد حضرت با برادرش ابراهيمـكه به يمن فرار كرد و ديگر از او خبرى نشدـدر دل دره ها روان بود. كسى از رنج هاى مرد حجازى خبر نداشت. رنج هاى او به سنگينى كوه هاى تهامه، حجاز و نجد بود.
در مرو، عنكبوت تار مى تنيد.(59)
|
1 ـ قرآن كريم، سوره فصّلت و آيه 39. تمام آيات، ترجمه «استاد بهاءالدين خرمشاهى» است.
|
|
2 ـ قرآن كريم، سوره فصّلت، آيه 44 و 45.
|
|
3 ـ قرآن كريم، سوره فصّلت، آيه 53.
|
|
×
4 ـ عبدالكريم بن قريب، شهره به اصمعى، در بغداد بزرگ شد و عربى را از دانشمندان آن شهر فرا گرفت. در ميان عرب هاى بيابان نشين [كه در زبان شناسى، تلفظ آنان معيار است] بسيار رفت و آمد مى كرد. پس از برخورد با هارون الرشيد، نديم و همنشين وى شد. در پى شعله ور شدن آتش كشمكش ميان امين و مأمون ، بغداد را ترك كرد. در موضوع شعر و جز آن، كتاب هاى گوناگونى دارد. در سال 216 هـ. به سن نود و چهار سالگى چشم از جهان فروبست.الفهرست،ص82/ شذرات الذّهب،ج2،ص28/ تاريخ بغداد، ج10، ص410
|
|
5 ـ اخبار الطوال، دينورى، ص 338.
|
×
6 ـ جعفر بن يحيى، پسر خالد برمكى، از سال 177 تا 187هـ. وزير هارون الرشيد بود. در تاريخ نامبرده، حادثه اى رخ داد كه به نام « سقوط برمكيان» مشهور است. پاكسازى آنان به گونه اى دلخراش انجام گرفت. پيكر خود وى را دو نيم كردند و هر نيمه را به پلى در بغداد آويختند. يك سال بعد، آن را آتش زدند.انگيزه اين افول ناگهانى برمكيان، پرسش هايى را برانگيخت كه هم چنان مبهم است. علّيه ـ خواهر هارون در اين مورد از برادرش پرسيد. هارون به وى پاسخ داد: « اگر مى دانستم پيراهنم راز اين كار را مى داند، آن را مى دريدم!» تاريخ طبرى،ج8، ص 287/ تاريخ ابن اثير، ج6، ص175/ الوزراء و الكتّاب، ص 189.اصعمى كه از اين رخدادها آگاه بود، از طرف هارون احضار و ترسانده شد.
|
7 ـ گفت و گوها تا سپيده به درازا كشيد. اخبارالطوّال، ص389.
|
×
8 ـ فرقه اى شيعى است كه در طول تاريخ با توجه به قدرت يا ضعف موقعيت امام تازه، پنهان يا آشكار مى شدند. شالوده اين مكتب دروغين، درنگ بر امام پيشين و نپذيرفتن امام تازه بود. اوج اين انديشه، پس از شهادت امام هفتم (ع) است. گروهى از بزرگان شيعى، درگذشت ايشان را انكار كردند و در نتيجه، امامت رضا (ع) را نپذيرفتند. انگيزه اصلى طرح اين فكر، حرص و آز اقتصادى بود؛ زيرا اين بزرگان، نمايندگى امام هفتم را در جمع آورى خمس و زكات و ماليات هاى شرعى داشتند. آن ها با انكار در گذشت امام پيشين و نپذيرفتن امامت بعدى، خود به حيف و ميل اين ثروت پرداختند. البته، پشتيبانى حكومت هاى ستمگر براى از ميان برداشتن كيش خاندان اهل بيت را نبايد ناديده انگاشت. چه بسا همين نكات باعث شد كه امام هشتم (ع)، ضمن اعلام امامت خويش، پيشگويى كرد كه هارون نمى تواند به وى آسيبى برساند و فرمود:« اگر هارون بتواند مرا ـ ولو به گونه اى سطحى ـ زخمى كند، پس من [در اعلام امامت خويش] دروغگويم.» حضرت زمانى اين حقيقت گويى غيبى را بيان فرمود كه خون علويان از شمشير هارون مى چكيد. عيون اخبارالرضا،ج2، ص219/اعيان الشيعة،ج4، ص97/ حياة الامام الرضا،ج1، ص41.
|
|
9 ـ امين دستور داده بود تا براى تفريح او پنج كشتى به شكل شير، فيل، عقاب، اسب و مار بسازند. هزينه ساخت آن ها بسيار سنگين بود. تاريخ ابن وردى، ص317.
|
|
10 ـ اخبارالطوّال، ص 400.
|
|
11 ـ تاريخ ابن وردى،ج1، ص317.
|
12ـ امين براى يافتن دلقك ها و خنياگران، افرادى را به سرزمين هاى گوناكون مى فرستاد! وزيران و خاندانش را تحقير مى كرد. شيفتگى او به پسر بچه ها بيشتر از بانوان بود! تاريخ خلفاء، ص201.
|
|
13 ـ تاريخ ابن وردى،ج1، ص317. درباره نوع كشته شدن امين، اختلاف نظر وجود دارد؛ اما آن چه صحيح تر به نظر مى رسد، اين است كه او در دجله افتاد.
|
|
14 ـ اصول كافى،ج2، ص 579.
|
×
15 ـ محمد بن جعفر (ع)، فرزند امام ششم، معروف به ديباج و از دانشمندان بود. در مكه مى زيست و چون جنگ ميان امين و مأمون شعله ور شد، او نيز در مكه دست به قيام زد. مردم با وى به عنوان خليفه بيعت كردند و او را اميرمؤمنان ناميدند. حجازيان نيز با وى بيعت كردند. مأمون، براى سركوبى وى سپاهى بدان سو فرستاد. وى پس از شكست نيروهايش خود را تسليم كرد و بر فراز منبر رفت تا رسماً از مأمون پوزش بخواهد. او را دست بسته نزد مأمون به مرو فرستادند. هنگامى كه خليفه به طرف بغداد برمى گشت، او به طور مشكوكى در گرگان جان سپرد. مأمون در مراسم و تشييع دفن وى شركت كرد. مروج الذهب، ج3، ص439.
|
|
16 ـ تاريخ بغداد، ج2، ص 113.
|
|
18 ـ كتاب المسلسلات، ص 250.
|
×
19 ـ فضل بن سهل در سرخس چشم به جهان گشود. او زرتشتى بود؛ اما در سال 190هـ. با مأمون آشنا و به دست وى مسلمان شد. پس از كشته شدن امين، مأمون او را به نخست وزيرى و فرماندهى كل لشكر منصوب كرد و به وى لقب ذوالرياستين بخشيد؛ زيرا مسئوليت لشكرى و كشورى را بر عهده داشت. برخى بر اين باورند كه در پى سرنگونى مأمون و به دست گرفتن قدرت بود. او خليفه را راضى كرد تا هم در مرو بماند و آن شهر را به عنوان پايتخت خود برگزيند؛ و هم تن پوش سياه را ـ كه نشان عباسيان بودـ به تن پوش سبز ـ كه نشان ايرانيان بود ـ تبديل كند. موسوعة أحداث التاريخ الاسلامى،ج1، ص 161.پس از به هم خوردن وضعيت بغداد و تصميم مأمون براى بازگشت به آن جا، او در حمامى در سرخس كشته شد. مروج الذهب،ج3، ص441/ تاريخ بغداد،ج12، ص339/ الاعلام،ج5، ص354/ تاريخ ابن وردى، ج2، ص319.
|
×
20 ـ فضل بن يحيى برمكى، وزير هارون و برادر رضاعى او بود. رشيد او را،« برادرم» صدا مى زد. در سال 177هـ. از وزارت عزل شد. او در مدت وزارتش، سپاهى نيم ميليونى ـ با اهدافى مبهم ـ تشكيل و خراسان را مقر فرماندهى خود قرار داد. در زمان وزارت برادرش جعفر ـ كه به دستور مستقيم هارون كشته شد ـ به اسارت درآمد. در سال 193هـ. ـ سالى كه رشيد از دنيا رفت ـ در زندان رقّه درگذشت. مشهور است كه فضل در سركوبى قيام يحيى بن عبدالله حسن در كوهستان ديلم، نقش داشت. به نظر مى رسد، عدم دخالتش در كشتار علويان باعث شد كه رشيد او را از وزارت عزل و آن را به برادرش واگذار كند. الاعلام،ج5، ص358/ تاريخ طبرى،ج8، ص242/ تاريخ بغداد، ج12، ص 334.
|
×
21 ـ مأمون بحث در مورد « آفريده شدن قرآن» [وازلى نبودن آن] را كه معتزله مطرح كرده بودند، بسيار مى پسنديد و اين موضوع را با شور و شوق دنبال مى كرد؛ تا آن جا كه آن را شالوده اى براى ارزيابى فقيهان قرار داده بود! به خليفه اش معتصم نيز سفارش كرده بود كه فقيهان را به خاطر همين نكته محاكمه كند. اين موضوع در آن زمان به « رنج آفرينش قرآن» مشهور شد و بى گناهان بسيارى جان خود را بر سر اين مطلب باختند. يكى از آن ها، احمد بن نصر خزاعى نام داشت كه روايتگر بود. موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج1، ص162/ تاريخ طبرى، ج8، ص645/ تاريخ خلفاء، ص335 ـ 340.
|
×
22 ـ مقدمات آغاز قيام به سال 196هـ. ـ يعنى زمان درگيرى امين و مأمون ـ بر مى گردد؛ اما دو سال بعد، هم چون آتشفشانى طغيان كرد. ابن طبا طبا، همان محمد بن ابراهيم ... حسن بن على بن ابى طالب است. هرج و مرج كشور بزرگ اسلامى، آشوب سياسى و بدى وضعيت اقتصادى ـ كه بر وضع اكثر مردم وكشور حاكم بود ـ باعث شد تا اين جوان بيست و چهار ساله سر به شورش بردارد. ديدار او با يكى از رهبران عرب ـ يعنى نصر بن شيث ـ در شتاب براى آغاز قيام مؤثر بود. هم زمان با قيام ابن طبا طبا، فرمانده جدا شده از لشكر مأمون سرى بن منصور شيبانى معروف به ابوسرايا نيز قيام كرد. پيوستن نيروهاى انقلابى ابوسرايا به نيروهاى ابن طباطبا، در بر هم زدن توازن قوا به نفع انقلابيون نقش مؤثرى داشت.در نخستين برخورد نيروهاى عباسى با آنها، عباسيان شكست سختى خوردند. پس از آن، نيروهاى انقلابى به پيروزى هاى پى در پى دست يافتند؛ تا آن جا كه عباسيان كار خود را پايان يافته انگاشتند. انقلابيون، نفوذ خود را بر بخش هاى زيادى از سرزمين اسلامى مانند كوفه، يمن، اهواز، بصره، واسط و مكه مكرمه گستردند. كارگزاران تازه اى براى مناطق آزاد شده گماشتند. سكه تازه اى ضرب كردند كه روى آن ها اين آيه شريفه به عنوان شعار حك شده بود:« در حقيقت، خداوند كسانى را دوست دارد كه در راه او، صف در صف جهاد مى كنند؛ چنان كه گويى وجود ايشان را از سرب ريخته اند.» (سوره صف، آيه4).آن ها كوفه را پايتخت خود قرار دادند؛ زيرا اين شهر، شهرى علمى به شمار مى آمد و منابع اقتصادى فراوانى داشت. حوادث تاريخى بسيارى را هم پشت سرگذاشته بود. فوت ابن طبا طبا از طرفى و مهيا ساختن لشكر نيرومند از سوى عباسيان از طرف ديگر باعث تضعيف قيام آن ها و از ميان رفتن حكومتشان شد. موسوعة احداث التاريخ الاسلامى،ج2، ص1146/ مقاتل الطالبيين، ص518 ـ 533.
|
23 ـ از همين رو، قبر او و قبرهاى ديگر افراد آل بويه و مرقد امام كاظم(ع) در آشوب قبيله اى بزرگى كه در سال 443هـ. رخ داد، آتش زده شد. در اين فتنه، ده ها بيگناه كشته و كتابخانه هايى با هزاران كتاب سوزانده شدند. الكنى و الألقاب ، ج2، ص289.
|
|
24 ـ قاموس الرجال،ج10، ص356/ ينابيع المودّة، ص484.
|
|
25 ـ منظور از مخلوع ، امين است.
|
26 ـ مأمون بر اين باور بود كه هرثمه بن اعين، همراه و هم دل يا دست كم متمايل به شورش، ابوسرايا بود. چه بسا فضل بن سهل چنين نكته اى را به او باورانده بود. معروف است كه فضل بر ضد هرثمه و طاهر بن حسين دسيسه مى كرد. تاريخ طبرى،ج8. ص470/ تاريخ ابن خلدون،ج3، ص521.
|
|
27 ـ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج1، ص160 ـ 161.
|
×
28 ـ يحيى پسر زيد شهيد، پسر امام چهارم، يكى از برجسته ترين انقلابيون است. او پس از شهادت پدرش در سال 122هـ. سر به شورش برداشت و مدت سه سال تحت تعقيب بود. سرانجام در نبردى نابرابر با هفتاد رزمنده در برابر ارتش ده هزار نفرى اموى به شهادت رسيد. پيكرش هفت سال بردار بود تاسرانجام عباسيان پيروز شدند و بدنش را پايين آوردند. مقاتل الطالبيين، ص152/ الأعلام،ج9، ص179.
|
×
29ـ جعد بن درهم، ايرانى الاصل و ساكن حرّان در سوريه بود. او معتقد به « آفرينش قرآن» و « انتساب رفتار آدمى به خداوند» [= جبر] بود كه اين عقيده با آزادى انسان ناسازگار است. او تربيت مروان حمار ـ آخرين خليفه اموى ـ را برعهده داشت و به خاطر همين مروان به مروان جعدى شهرت يافت. خالد قسرى كه به جلاد عراق مشهور بود. او را دستگير و در عيد قربان سال 118هـ. اعدام كرد. الأعلام،ج2، ص 114/ تاريخ ابن اثير، ج5. ص160.
|
|
30 ـ الميزان (عربى)،ج11، ص166/ عيون اخبارالرضا،ج1، ص192.
|
×
31 ـ معتزله پنج نظريه مطرح كردند: 1ـ مفهوم توحيد: خدا يكى و بى نظير است. بيرون از مدار زمان و مكان است. نه فرزندى آفريده و نه خود فرزند كسى است. آفريده چيزى هم نيست. 2 ـ عدل الهى: از نظر آنان، انسان در تمام رفتارهايش كاملاً آزاد است. 3 ـ مژده بهشت و بيم از دوزخ: مژده دهى به بهشت و لطف هاى خداوندى و بيم دادن از دوزخ و كيفرهاى پروردگار. 4 ـ نه جبر و نه اختيار. 5 ـ امر به معروف و نهى از منكر. اين انتقاد به آن ها شده است كه در برخى از مسائل اسلامى تندرو بودند. مثلاً « اراده خداوند» را قبول نداشتند؛ زيرا به گمان آنان، اين موضوع با « آزادى انسان» سازگار نيست. مورد ديگر اين كه آن ها شفاعت را انكار مى كنند؛ زيرا از ديدگاه آن ها با « عدل الهى» منافات دارد. وفيات الاعيان، ج2، ص85. با اين تفكر آغازين آنان مبتنى بر ميانه روى ميان دو انديشه تندروى جبر و تفويض بود، اما سرانجام به تفويض [آزادى كامل آدمى در رفتار و عدم دخالت مطلق پروردگار در امور جهان] گراييدند.
|
|
32 ـ تهذيب، ج2،ص53. نكته اى كه در اين جا وجود دارد، تفاوتى است كه امام ميان شورش گران ستم ديده برضد حكومت و شورشگران دشمن اسلام قائل است.
|
|
33 ـ قرآن كريم، سوره بقره، آيه 181/ فروع كافى، ج2، ص238.
|
|
34 ـ وسائل الشيعه، ج14، ص62.
|
|
35 ـ مدرك سابق، همان جلد. ص415.
|
|
36 ـ من لا يحضره الفقيه، ج4، ص122.
|
|
37 ـ مدرك سابق، ج2، ص 188.
|
|
38 ـ پرسش از جواز يا عدم جواز كار در دستگاه هاى حكومت هاى ستمگر است. فروع كافى، ج1. ص359.
|
|
39 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص62.
|
|
40 ـ قرآن كريم، سوره طه، آيه 121.
|
|
41 ـ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه7.
|
|
42 ـ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه 33.
|
|
43 ـ قرآن كريم، سوره انبياء، آيه 87.
|
|
44 ـ قرآن كريم، سوره فجر، آيه 16.
|
|
45 ـ قرآن كريم، سوره يوسف، آيه24.
|
|
46 ـ قرآن كريم، سوره يوسف آيه 24.
|
|
47 ـ قرآن كريم، سوره ص، آيه24.
|
|
48 ـ قرآن كريم، سوره ص، آيه 22 و 23.
|
|
49 ـ قرآن كريم، سوره ص، آيه 24.
|
|
50 ـ قرآن كريم، سوره ص، آيه 26.
|
|
51 ـ قرآن كريم، سوره احزاب، آيه 37.
|
|
52 ـ قرآن كريم، سوره احزاب، آيه 37.
|
×
53 ـ متن نامه ـ آن گونه كه در كتاب هاى تاريخ آورده اند ـ چنين است: بسم الله الرحمن الرحيم به على بن موسى الرضا و پسر رسول برگزيده خدا، ره يافته با راهنمايى او؛ الگو با كارهايش: نگهدار كيش خداوندى؛ گنجور وحى آفريدگار... از دوستش فضل بن سهل كه تمام تلاش خود را براى بازگرداندن حقش به كار گرفت و شبانه روز تلاش كرد؛ درود بر تو اى راهنما! آمرزش و بركت خداوندى بر تو باد. هانا من ستايش مى كنم نزدت خداوندى را كه پرستيده اى جز او نيست؛ و از وى مى خواهم كه بر محمد ـ بنده و پيام آورش ـ درود فرستد. اما بعد من چشم اميد دارم كه پروردگارت حقّت را به تو برگرداند و به شما در بازپس گيرى حقّت از كسى كه تو را ناتوان شمرده است اجازه داده است. نعمت هايش را برشما افزون سازد و شما را امام ميراث دار [خلافت] قرار دهد و دشمنان و آن هايى را كه از شما روى گردانند، از شما چيزهايى ببينند كه از آن ها مى هراسند. اين نوشتار من به شما، فرمانى است از سوى اميرمؤمنان عبدالله مأمون پيشوا و خودم... برباز گرداندن دادخواهى ات و استوار ساختن حقوق شما به دستان شما و واگذارى آن به شما. از خداوندى كه بر شما آگاه است مى خواهم كه شما با پذيرفتن پيشنهاد من، مرا خوشبخت ترين انسان روى زمين و نزد پروردگار از رستگاران قرار دهى. [ومن با اين كار] حق رسول گرامى را در اين جهان و آن جهان پرداخته باشم و از ياورانت شوم؛ ركابت را گيرم و بهره اين جهان و آن جهان برم. فدايت شوم. هر گاه نوشتارم به شما رسيد، آن را از زمين نگذاشته، براى آمدن به نزد اميرمؤمنان حركت كن؛ نزد خليفه اى كه تو را در خلافت همتاى خود و در دودمان هم نسب، و نزديك ترين فرد از ميان مردم تحت فرمانش مى داند. اگر اين كار را انجام دهى، من در نيكى خداوندى غوطه ور خواهم شد. فرشتگانش از من محافظت و حمايت خواهند كرد. آفريدگار تاوان دار شما در هر نيكى است كه به شما برگردد و سود امت از راه شما تأمين شود. و كافى است ما را خدا؛ و [او] بهترين كارگزار است و درود و آمرزش و بركت هاى خداوند بر شما. الحياة السياسية للامام الرضا، ص446/ حياة الامام الرضا، ج2، ص284.
|
|
54 ـ در حديث شريف آمده:« يكى از كوه هايى است كه ما را دوست دارد و ما او را دوست داريم.» رسالة الاسلام، كتاب اوّل، محمد رسول الله، ص261.
|
|
55 ـ حياة الامام على بن موسى، ج2، ص278.
|
|
56 ـ قرآن كريم، سوره صافّات، آيه 102.
|
×
57 ـ جابر بن حيّان كوفى، حدود 128هـ. در طوس ـ و برخى گفته اند كه در طرسوس ـ چشم به جهان گشود. در علم كيميا [اكسير/ شيمى] چيره دست بود و دانش خويش را از استادش امام صادق (ع) فراگرفت. همواره نگارش مقاله ها، كتاب ها و تجربه هايش را با اين جمله آغاز مى كرد:« فرمان داد مرا سرورم جعفر بن محمد (ع)...» او در يكى از كتاب هاى فلسفى اش به نام الحاصل مى نويسد:«... اين كتاب فرمول است و از كتاب هايى است كه آن ها را كتاب هاى فلسفى مى نامند. من آن را الحاصل ناميدم؛ زيرا سرورم جعفر بن محمد ـ كه درود خدا بر او باد ـ به من فرمود: حاصل و چكيده و نتيجه و بهره اين كتاب هاى فرمول در چيست؟ عرض كردم: سودمندى تركيب هاى شگرف و چكيده تمام مدتى است كه روى اين طرح كار كرده ام و حاصلش اين كتاب است؛ يعنى كتابى با بيان گوياى فرمول ها ـ بى آن كه نيازى به جز آن باشد ـ پس سرورم به من فرمود: اين كتاب را الحاصل نام گذارم.» به نظر مى رسد كه او در سال هاى 180 تا 186هـ. كوفه را ترك كرد. در اين دوران، عراق و سرزمين هاى ديگر شاهد تعقيب و فشار بر علويان و پايگاه هاى مردمى آنان بود. جابر در طوس از دنيا رفت؛ اما تاريخ در گذشت وى به طور قطع مشخص نشده است؛ گرچه برخى كتاب ها آن را سال 200هـ. ذكر كرده اند. ابن نديم در الفهرست خود درباره او چنين نوشته است:« او از بزرگان آنان و يكى از وكلاى [ائمه (ع)] است و بر اين گمانند كه او همنشين صادق (ع) و كوفى است. فيلسوفان برآنند كه او فيلسوف بود. جابر در منطق و فلسفه كتاب هايى دارد. زرگران و نقره سازان بر اين گمانند كه سر سلسه اين رشته در زمان وى، به او برمى گردد. كارش مبهم است.» الفهرست، ابن نديم، ص513/ الذريعة الى تصانيف الشيعه، ج2، ص655/ دراسارت فى تاريخ العلوم عند العرب، ص249 ـ 252.
|
×
58 ـ ابو محفوظ معروف بن فيروز كرخى، منسوب به كرخ بغداد است. ابتدا از ترسايان بود. به دست امام رضا (ع)، مسلمان شد. سپس پدر و مادرش اسلام آوردند. شهره به پارسايى و نيكى است. مردم براى تبرك به ديدنش مى شتافتند. احمد بن حنبل ـ يكى از رهبران چهارگانه اهل سنت ـ نيز بارها براى تبرك به ديدنش رفت. الأعلام، ج8، ص185/ تاريخ بغداد، ج13، ص199/ وفيات الاعيان، ج5، ص 231.
|
|
59 ـ هيچ يك از علويانى كه به مرو رفتند، زنده برنگشتند و به طور مشكوكى جان سپردند!
|
|
60 ـ اعيان الشيعه، ج2، ص 122.
|
|
61 ـ قرآن كريم، سوره مريم، آيه 12.
|
|
62 ـ حياة الامام الرضا، ج2. ص287.
|
|
63 ـ اصول كافى، ج1، ص11/ وسايل الشيعه، ج11، ص161.
|
|
64 ـ اعيان الشيعة، ج2، ص196.
|
|
67 ـ الطريق الى غدير خم، ص 9.
|
|
69 ـ قرآن كريم، سوره مائده، آيه 3/ مستدرك الوسائل، ج10، ص368/ بحارالأنوار، ج10، ص126/ عيون اخبارالرضا، ج2، ص276.
|
|
70 ـ وسائل الشيعة، ج18، ص92.
|
|
×
71 ـ مرجئه فرقه اى اسلامى بود كه در روزگار معاويه پديد آمد و در پرتو سياست رشد يافت. آنان انديشه اصلى خويش را از آيه 106 سوره توبه گرفتند كه:« و ديگرانى هستند كه واگذاشته به امر الهى اند؛ يا عذابشان مى كند و يا از آنان در مى گذرد، و خداوند داناى فرزانه است.» شالوده فكرى آن ها، عدم تكفير هيچ مسلمانى است؛ هرچند كه وى هر نوع گناه بزرگى را انجام داده باشد. آن ها، كار او را به خدا واگذار مى كنند و شعار آنان چنين بوده است:« همان گونه كه پيروى با كفر سرسازگارى ندارد، گناه نيز به ايمان زيانى نمى رساند!» ريشه اين تفكر از روزگاران سابق ـ و به طور دقيق ـ در بحران هاى سياسى و كشته شدن عثمان بوده است. شايد اين موضع تساهلى آنان، ناشى از تندروى خوارج بود كه « هر مسلمان مرتكب گناه كيبره اى را كافر مى شمردند!» امويان از تفكر از مرجئه براى رنگ دينى زدن به تبهكارى هاى خود بهره بسيار جستند. به ويژه اين كه آن ها مى گفتند:« امامت جز در خاندان قريش نبايد باشد»؛ زيرا رسول گرامى (ص) فرموده بود:« الائمة من قريش.» مروج الذهب، ج3، ص224/ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج1، ص73/ تاريخ الاسلام، ص 418.
|
|
72 ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص84.
|
|
73 ـ اصول كافى، ج2، ص368.
|
|
74 ـ الميزان فى تفسيرالقرآن[عربى]، ج8، ص389.
|
|
75 ـ اصول كافى، ج2، ص 124.
|
|
76 ـ اصول كافى، ج2، ص579.
|
|
77 ـ بحارالأنوار، ج12، ص27.
|
|
78 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص135.
|
|
79 ـ نورالابصار، ص138/ عيون التواريخ، ج3، ص272.
|
|
81 ـ اخبار الدّول، ص 115.
|
×
82 ـ فرمانده نظامى حميد بن قحطبه، در ميانه انقلاب عباسيان در سال 132هـ. به خاطر جنگ با امويان به شهرت رسيد. او كاخ آسمان سايى ساخت كه تا آغاز قرن چهارم هـ. برپا بود. كاخ در باغ دلگشايى واقع بود كه يك ميل عربى مساحت داشت. هنگامى كه رشيد براى سركوبى قيام رافع بن ليث وارد خراسان شد، در دهكده سناباد از دنيا رفت و در كاخ به خاك سپرده شد. راهنماى خراسان، ص 63/ البداية و النهاية، ج10، ص 313/ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص 1117.
|
|
83 ـ هر ميل عربى، تقريباً دو كيلو متر است
|
|
84 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص290.
|
|
85 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص292.
|
86 ـ واژه ميمون در سخن فضل معنايى دو پهلو دارد: 1 . به معناى « مبارك و خجسته» كه احترام به مأمون است. 2 . به معناى بوزينه كه توهين به خليفه و نشانگر كينه فضل از وى است و نشان مى دهد كه وزير در انديشه چنگ افكندن به مقام هاى بالاترى بوده است (مترجم).
|
|
87 ـ الوزراء و الكتّاب، ص147.
|
|
88 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص 220.
|
|
89 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص 372.
|
|
90 ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص 215.
|
|
92 ـ عيون اخبارالرضا، ج1، ص19.
|
|
93 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص140.
|
|
94 ـ قرآن كريم، سوره احقاف، آيه 9.
|
|
95 ـ قرآن كريم، سوره انعام، آيه57.
|
|
96 ـ ينابيع المودّة، ص284.
|
|
97 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص 298.
|
|
98 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص299/ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى،ج 2، ص 1268.
|
|
99 ـ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه 179.
|
|
×
100 ـ مأمون، پسرش عباس را در سال 213هـ. به كارگزارى شمال عراق منصوب كرد. پس از درگذشت پدرش، عباس با تحريك برخى از فرماندهان نظامى ـ كه از مخالفان مستعصم (خليفه پس از مأمون) بودند ـ آهنگ دستيابى به خلافت را داشت. از اين رو مستعصم براى پايان بخشيدن به اين دسيسه، او را ناگزير به بيعت با خود كرد. وقتى مستعصم به طرف مرزهاى كشور حركت كرد، عباس با استفاده از فرصت، تصميم به كشتن خليفه و برخى رهبران ترك را گرفت؛ اما دستگير و به زندان افكنده شد. در زندان از انواع غذاها در اختيارش نهادند. او بسيار پرخور بود. غذاها را خورد؛ اما به او آب ندادند و در نتيجه از تشنگى جان سپرد!مستعصم كه از برنامه هاى آينده عباس در ترديد بود، شبى او را خواست و شراب بسيار به او نوشاند. عباس در حال مستى، تمام جزئيات برنامه هايش را گفت! الاعلام، ج4، ص35/ تاريخ الطبرى، ج9، ص71/ ابن خلدون، ج3، ص561.
|
|
101ـ مقاتل الطالبيين/ حياة الامام الرضا، ج2، ص301.
|
|
102 ـ الفصول المهمة، ص238.
|
|
103 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص147.
|
|
×
104 ـ برخى از منابع به اين مطلب اشاره دارند كه مأمون آنان را اعدام كرده است؛ اما نظر صحيح تر اين است كه مأمون آن ها را در بدترين شرايط در زندان نگه داشت. ممكن است مأمون تنها به متوقف كردند عاليت سياسى و نظامى آنان اكتفا كرده است. به دليل اين كه فضل به مأمون پيشنهاد كرده بود در بعضى مسائل اساسى كه خليفه را نگران مى كرد ـ مثل بازگشت به بغداد ـ با آن ها مشورت كند. عيون اخبار الرضا، ج2، ص160.
|
|
105 ـ تذكرة الخواص، ص 364.
|
|
106ـ العقد الفريد، ج5، ص226.
|
|
107 ـ نامش ابراهيم بن مهدى و شهره به ابن شكله بود. به او اژدها هم مى گفتند؛ زيرا بسيار تنومند بود. شكله، نام مادرش بود كه كنيزى سيه پوست بود. وفيات الاعيان، ج1، ص20.
|
|
108 ـ حياة الامام الرضا، ج1.
|
|
109 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص334.
|
|
×
110 ـ مباحثى كه در اين فصل درباره صفات خداوند مطرح شده، از مباحث پيچيده و دشوار فلسفه الهى است و پذيرش هر كدام از دو قول [نظريه امام (ع) يا نظريه مخالف وى]، مستلزم ديدگاهى كاملاً برخلاف ديدگاه مقابل درباره خداشناسى است. [فايده اين بحث دقيقاً در همين نكته خلاصه مى شود.]علاقمندان اين موضوع مى توانند به كتاب « آموزش فلسفه» اثر استاد مصباح يزدى، ج 1، ص367 تا 395 مراجعه فرمايند(مترجم).
|
|
111 ـ ضراربن عمرو در قرن دوم هجرى مى زيست و بنيانگذار فرقه ضراريه بود.
|
|
112 ـ قرآن كريم، سوره اسراء، آيه 86.
|
|
113 ـ قرآن كريم، سوره غافر، آيه 60.
|
|
114 ـ قرآن كريم، سوره فاطر، آيه 1.
|
|
115 ـ قرآن كريم، سوره رعد، آيه 37.
|
|
116 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص150.
|
|
117ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص253.
|
|
118ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص 354.
|
|
119 ـ الحياة السياسية للامام الرضا، ص 370.
|
|
120 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص160.
|
|
121 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص145.
|
|
122 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص225.
|
|
×
123 ـ ابن شهر آشوب مازندرانى در كتاب « مناقب آل ابى طالب»، شعر يمين بن معاويه عائشى ـ معروف به بحرى ـ را آورده است. تنها نكته اى كه مى توان به عنوان اشكال مطرح كرد اين است:« تصاوير شعر نشان گر رسيدن امام به مصلى است.» اين موضوع با واقعيت تاريخى سازگار نيست. به نظر اين جانب، شعر درباره امام رضا (ع) سروده شده است؛ اما نه به مناسبت « نماز عيد» بلكه براى « نماز باران»كه در نيمه ذيحجه همان سال بر پا شده است. ممكن نيست ـ آن چنان كه برخى گفته اند ـ بحرى اين شعر را براى متوكل عباسى گفته باشد؛ خليفه اى كه به انحراف اخلاقى، آهن دلى و ضديت با دين و مردم معروف بود. احتمال بسيار زيادى هم هست كه بحرى، نام دگرگون شده بحترى باشد. يا در روزگارى كه شاعران آزاده آواره بودند ـ كه دعبل يكى از آن هاست ـ بحترى شعر را به خودش نسبت داده باشد. مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص372/ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص1161/ حياة السياسية الامام الرضا. ص355
|
|
124ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص356.
|
|
125 ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص372.
|
|
126 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص170.
|
|
127 ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص135
|
|
128 ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص116.
|
|
129 ـ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص337.
|
|
130 ـ ابن شبيب، دايى معتصم ـ خليفه عباسى ـ است كه راوى مورد اعتماد و ساكن قم بود.حياة الامام الرضا، ج1، ص127/ حياة الامام الرضا، ج2، ص336.
|
|
131 ـ الانوار النعمانية، ج3، ص239.
|
|
132 ـ الانوار النعمانية، ج3، ص238.
|
|
133 ـ ديوان دعبل خزاعى، ص99.
|
|
×
134 ـ دعبل خزاعى، از پيشاهنگان شاعران انقلابى است و بهاى اين موضع گيرى وى، رنج هاى هماره او بود كه زندگى بيمناك و آواره اى را گذراند و از اين شهر به آن شهر و از اين سرزمين به آن سرزمين مى گريخت. دعبل بر اين باور بود كه زندگى بزرگوارانه، جز در پرتو فرمانروايى اهل بيت (ع) و امامت آنان امكان پذير نيست و ادامه طبيعى، فرمانروايى پيامبر (ص) است.شعر او، نشانگر نيم قرن پايدارى و انديشه هايى است كه امكان جوشش آن ها، جز از باورى پولادين و ايمانى استوار برنمى آيد. در همان زمان كه شاعران در آستان پادشاهان و فرمانروايان مى ايستادند، دعبل آواره مى زيست و تنها چند سال از دوران حكومت مأمون در آسودگى زندگى كرد و دوباره به زندگى پنهانى وآوارگى برگشت. از ويژگى هاى شعر دعبل، لطافت و رنگ اندوه آن است. مرثيه هايى بس لطيف دارد. بخش زيادى از ديوان او درباره حماسه كربلاست.بارها در شعرهاى خود خلفاى عباسى را نكوهش كرد كه اين شعرها زبان زد مردم شد؛ خلفايى هم چون هارون، امين، ابراهيم (ابن شكله)، معتصم و واثق را. واثق تصميم گرفت به هر قيمتى شده است، او را ترور كند. سرانجام دعبل در شهر شوش (دانيال نبي) شهيد شد. شاعر بزرگ، ابو تمام طائى سوگ سرودى برايش سرود. وفيات الاعيان، ج1، ص180/ الاغانى، ج 18، ص60/ ديوان دعبل.
|
|
135 ـ معجم الادباء، ج4، ص194.
|
|
136 ـ ذوالثفنات، يكى از نام هاى امام چهارم (ع) است؛« كسى كه از بسيارى سجده پوست پيشانى اش پينه بسته است.» در ترجمه اشعار دعبل، از ترجمه دكتر شيخ الاسلامى، جلد چهارم كتاب ارزشمند الغدير بهره گرفته شده است.(مترجم)
|
|
137 ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص192.
|
|
138 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص 326/ الاغانى، ج18، ص29/ معجم الادباء، ج4، ص194.
|
|
139 ـ اعيان الشيعة، ج3، ص450.
|
|
141 ـ قرآن كريم، سوره انعام، آيه 38.
|
|
142 ـ قرآن كريم، سوره مائده، آيه 3.
|
|
143 ـ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه 68.
|
|
144 ـ قرآن كريم، سوره روم، آيه56.
|
|
145 ـ قرآن كريم، سوره نور، آيه37.
|
|
146ـ بحارالانوار، ج60، ص214.
|
|
147ـ بحارالانوار، ج60، ص216.
|
|
148ـ بحارالانوار، ج60، ص217.
|
|
149ـ مستدرك الوسائل، ج10، ص368.
|
|
150ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص 173.
|
|
151 ـ قرآن كريم، سوره اعراف، آيه175.
|
|
152ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص 175.
|
|
153ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص220.
|
|
154 ـ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه34.
|
|
155ـ قرآن كريم، سوره انعام، آيه 124.
|
|
×
156 ـ دراثبات الوصية، ص220، آمده است:« در بغداد و ديگر شهرها، ميان مردم كشمكش رخ داد.« ريّان بن صلت»، « صفوان بن يحيى»، « محمد بن حكيم»، « عبدالرحمن بن حجّاج»، « يونس بن عبد الرحمن» و گروهى از چهره هاى آبرومند و قابل اعتماد در خانه عبدالرحمن بن حجاج ـ در بركة الزلول ـ گرد هم آمدند. آن ها مى گريستند و مويه مى كردند. يونس بن عبدالرحمان به آنان گفت:« گريه را رها كنيد. اين كار [امامت] از كيست و تا بزرگ شدن اين پسر ـ يعنى امام جواد (ع) ـ در مسائل به چه كسى رجوع كنيم؟»
|
|
157 ـ بحارالانوار، ج53، ص 216.
|
|
158 ـ علّيه، دختر مهدى و خواهر هارون الرشيد و شهره به خنياگرى و نوازندگى بود. شيفته يكى از خدمتكاران رشيد شد و جز با تهديدات برادرش دست از اين كار نكشيد. علّيه در سال 210هـ. ـ در پنجاه سالگى ـ چشم از جهان فروبست. اعلام النساء، ج3، ص335.
|
|
159 ـ عوالم العلوم، ج1، ص354.
|
|
160 ـ بحارالانوار، ج60، ص214.
|
|
162ـ قيام سادات علوى، ص 168.
|
|
163ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص 28.
|
|
164 ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص136.
|
|
165 ـ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج2، ص 359.
|
|
166ـ بحارالانوار، ج12، ص29.
|
|
167ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص62.
|
|
168ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص64.
|
|
170 ـ قرآن كريم، سوره حجرات، آيه 13/ بحارالانوار، ج12، ص28.
|
|
171ـ بحارالانوار، ج12، ص18.
|
|
172ـ بحارالانوار، ج28، ص28.
|
|
173 ـ مفاتيح الجنان، دعاى افتتاح/ زلزله، خراسان را در سال 818 هـ. لرزانيد. موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص 1167.
|
|
174 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص175.
|
|
175 ـ يهودا همان كسى است كه حضرت مسيح (ع) را لو داد؛ اما او را ـ به طور اشتباهى ـ به جاى مسيح به دار آويختند.
|
|
177ـ حياة الامام الرضا، ج1، ص48.
|
|
178ـ عيون اخبار الرضا، ج2، ص175.
|
|
×
179 ـ بغداديان، هيأتى را به مرو فرستادند. ميان رئيس نعيم و فضل بن سهل مشاجره لفظى رخ داد. نعيم به فضل گفت:« تو آهنگ آن دارى كه حكومت را از عباسيان به علويان منتقل سازى؛ سپس با نيرنگ زدن به علويان، شاهنشاهى ايرانى برپا كنى. اگر چنين نيست، چرا لباس سپيد ـ كه تن پوش علويان است ـ را به لباس سبز ـ كه لباس شاهان ايرانى و زرتشتيان است ـ تبديل كردى؟» سپس نعيم رو به مأمون كرد و گفت:« اى اميرمؤمنان! شما را به خدا، فضل تو را فريب ندهد و دين و فرمانروايى ات را از چنگت به در نياورد.»كتاب الجهشيارى، ص313/ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج1، ص161.
|
|
180 ـ الحياة السياسية للامام الرضا، ص 391/ حياة الامام الرضا، ج2، ص369/ تاريخ ابن خلدون، ج3، ص249
|
|
181ـ الحياة السياسية للامام الرضا، ص391/ حياة الامام الرضا، ج2، ص369.
|
|
182 ـ سيرة الائمه الاثنى عشر، ج2، ص422.
|
|
183 ـ تاريخ ابن خلدون، ج3، ص249.
|
|
184ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص164.
|
|
×
185ـ تاريخ طبرى، ج8، ص566. مأمون در سال 210هـ. با بوران ازدواج كرد. آن ها مجالس جشن بسيار پر هزينه اى، برپا كردند. هم زمان با اين ريخت و پاش ها، مردم قم سر به شورش برداشتند. نيروهايى سركوبگر مردم را به شدت سركوب و ديوار شهر را ويران كردند. انگيزه قيام مردم قم، سنگينى ماليات بود. نتيجه قيام، افزايش سيصد و پنجاه درصدى ماليات شد! موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص1206.
|
|
186 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص368.
|
|
187 ـ بحارالانوار، ج60، ص216/ مستدرك الوسائل، ج10، ص368.
|
|
188ـ جمعه محرم سال دويست و سوم هـ. مساوى با آگوست سال هشتصد و هجده م.
|
|
190 ـ قرآن كريم، سوره فرقان، آيه 65 و 66.
|
|
191 ـ قرآن كريم، سوره نساء، آيه 56.
|
|
192ـ قرآن كريم، سوره كهف، آيه29.
|
|
193 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص341.
|
|
194 ـ اثبات الوصيه، ص 341.
|
|
×
195 ـ اسحاق بن ابراهيم بن بهمن موصلى، از نامدارترين نديمان خلفا بود. همنشين رشيد، مأمون، معتصم و واثق به شمار مى آيد. شهره به خنياگرى و نوازندگى بود و ثروت انبوهى از اين راه گرد آورد. پس از رويدادى جالب در دربار رشيد اصعمى گفت:« اسحاق در شكار درهم ها از من چيره دست تر است!»روزى براى برمكيان آواز خواند و سه ميليون درهم به او بخشيدند. مأمون درباره او مى گفت:« هيچ گاه نمى خواند جز اين كه آرامش روانى مى يابم.» الاعلام، ج1، ص283/ الاغانى، ج5، ص268 ـ 435/ طبقات الشعراء، ص 260/ تاريخ بغداد، ج6، ص175/ الفهرست، ص201.
|
|
196 ـ المستظرف من كل فن مستظرف، ج2، ص306.
|
|
197 ـ التحف و الهدايا، ص109.
|
|
198 ـ اثبات الوصية، ص215.
|
|
199 ـ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج2، ص421. ... ظاهراً سخن امام اشاره به اين حكم فقهى است كه:« انسان سالم بايد خودش وضو بگيرد و ديگرى نبايد در رساندن آب به اعضاى وضوى او، ياريش دهد.»
|
×
200 ـ علم امام، بحث دشوار حديثى است كه از زواياى گوناگون جاى بحث و گفت و گو دارد. آيا امام همه چيز را مى داند؟ چه لزومى دارد همه چيز را بداند؟ راه يا راه هاى به دست آوردن دانش امام چيست؟ آيا امام على (ع) مى دانست كه با رفتن به مسجد در آن سپيده دم ماه رمضان به شهادت مى رسد؟ آيا امام حسين (ع) مى دانست كه در كربلا شهيد خواهد شد؟ آيا... امام رضا مى دانست كه انگور يا انار مسموم است؟ اگر مى دانستند، رفتارشان خود اقدام به خودكشى به شمار نمى آمد؟پاسخ دادن به همه اين پرسش ها و ديگر سؤال هاى مربوط به علم امام، كتاب هاى مفصلى را مى طلبد كه دانشمندان شيعه در بستر تاريخ آن ها را نوشته اند؛ اما آن چه به طور بسيار فشرده در اين جا بايد گفت اين است كه: ضرورت گستردگى دانش امام (ع): از آن جا كه وظيفه اصلى امام، « هدايت انسان است، اين مهم مستلزم آگاهى وى از تمام ابعاد وجودى [درونى و برونى] انسان و زواياى پنهان و آشكار هستى است؛ تا بتواند آدمى را به چشمه خوشبختى هر دو سرا برساند. او بايد از همه مسائلى كه براى رسيدن و رساندن بشر به اين هدف لازم است، آگاه باشد. به همين خاطر، امام در هر عصرى، دانشمندترين فرد آن روزگار است.راه هاى كسب دانش امام (ع): 1ـ آن چه را كه پيامبر از راه جبرئيل و از خداوند فراگرفته بود، به امام على و ايشان به امام حسن و... هر كدام به از آنان در پايان عمر خويش به امام بعد از خود مى آموختند. بيشتر آموخته هاى پيامبر به امام على، به خط امام نخست در كتابى به نام « كتاب على» جمع آورى شده كه هر امام به امام بعدى سپرد و اينك در اختيار امام زمان (ع) است. 2 ـ قرآن كه انواع علوم در آن هست و امام با دورن و برون آن آشنايى كامل دارد. 3 ـ ارتباط با غيب و الهامات خداوندى به قلب آنان. 4 ـ فرشتگان بر آن ها فرود مى آيند و مطالب مورد نيازشان را به آنان مى آموزانند. (لازم به يادآورى است كه هر كس كه فرشته بر وى نازل مى شود، لزوماً پيامبر نيست؛ مانند حضرت مريم (س) كه فرشته براو فرود آمد؛ در حالى كه او پيامبر نبود.) 5 ـ آگاهى از اصل تحريف نشده و دست نخورده كتاب هاى آسمانى پيامبران پيشين. 6 ـ جفر و جامعه و مصحف فاطمه (س) كه نزد آنان است. 7 ـ و ... آيات و روايات بسيارى نيز گوياى گستردگى دانش امامان است. (برخى از اين احاديث، از طريق اهل سنت نيز نقل شده است.)اطلاع امام از نحوه شهادت خويش: دست كم دو پاسخ را مى توان به طور بسيار چكيده مطرح كرد كه به خاطر ظرافت بحث، مستلزم دقت بسيارى است. الف ـ تمام چهارده معصوم با وجود علم گسترده شان به زواياى پنهان گفتارها، رفتارها و رخدادها، موظف به رعايت ظاهر بودند؛ به گونه اى كه گويا مانند همه مردم كوچه و بازار، از دانش غيبى بى بهره اند. مثلاً اگر شاكى .متهم به سرقتى را براى قضاوت نزد رسول خدا (ص) يا يكى ديگر از چهارده معصوم با وجود اين كه آن ها مى دانستند كه متهم دزد است يا خير، اما ـ همان طور كه پيامبر خود در حديثى فرمود ـ موظف به رعايت احكام ظاهرى قضايى اسلام بودند؛ يعنى اگر شاكى مى توانست سارق بودن متهم را اثبات كند سرقت ثابت مى شد و سارق مجازات؛ در غير اين صورت، سارق رها مى شد. البته تذكر دو نكته ضرورى است: 1 ـ در موارد بسيار بسيار اندكى، به خاطر اهميت قضيه، چهارده معصوم ناگزير به استفاده از اين دانش غيبى خود مى شدند. 2 ـ امام زمان (ع) پس از ظهور، حكم به واقعيت مسائل و رخدادها خواهد كرد. بنابراين در حديث نيز آمده ست:« اذا شاؤوا اعلموا»؛ يعنى آنان هر گاه اراده مى كردند چيزى را بدانند، آن را مى دانستند؛ نه اين كه در همه جا و همه شرايط از همه چيز اطلاع داشته باشند. اين احتمال وجود دارد كه امام رضا (ع) لحظه اى كه انار يا انگور را در دهان خويش مى گذاشتند، توجه به سمى بودن آن نداشتند؛ زيرا اين موضوع از دانش غيبى است و گفتيم كه آنان در شرايط معمولى از اين دانش استفاده نمى كردند؛ چنان كه گويى فاقد آن هستند. پس از فرو دادن چند دانه انگور يا انار، احساس سوزش در درون خود كردند و فهميدند كه مسموم شده اند؛ آن گاه رو به مأمون كردند و فرمودند:« به مقصودت رسيدى.» يا:« مى روم همان جا كه مرا فرستادى.» (در نوشيدن شير يا آب زهرآگين توسط امام مجتبى نيز اين احتمال قابل طرح است.)اشكالى كه ممكن است در اين جا به ذهن خوانندگان ارجمند برسد اين است كه:« در اين صورت، پس مبارزات آنان با سركشان زمان خويش و ايستادگى براى دفاع از بنيان مذهب تا پاى جان، در حالى كه مى دانستند مرگشان هنوز فرانرسيده است، چه ارزشى دارد؟ پس امام على (ع) كه اين همه در جبهه ها حماسه مى آفريد و با دشمنان نيرومند و خطرناكش جنگ تن به تن مى كرد، ارزشى ندارد؛ زيرا مى دانست كه زمان مرگش فرانرسيده است و چشم از جهان فرو بستنش، پس از سال ها در مسجد كوفه و به دست ابن ملجم خواهد بود!» پاسخ مختصر چنين است: گرچه در ابتدا مطلب همان است كه آنان از زمان مرگ خويش آگاه بودند؛ اما فراموش نكنيم كه شيعه ديدگاهى را باور دارد به نام « بدا» (بدا يكى از مباحث عميق و جنجالى است) كه بر اين اساس امكان دارد پروردگار به دلايلى، زمان شهادت آنان را تغيير و زودتر قرار دهد. پس، آن ها هر لحظه احتمال شهادت و مرگ خويش را مى دادند و مبارزات و رزم هايشان بسى ارجمند است. بار ديگر يادآورى مى كنيم كه هم بحث « علم امام و پيامبر (ص)» و هم موضوع بدا مبحثى دشوار و از ابعاد گوناگون قابل پژوهش است؛ دانشمندان شيعى در طول تاريخ به طور گسترده اى به طرح اين بحث و پاسخ اشكالات وارد بر آن مراجعه كنند: 1 ـ بررسى هاى اسلامى، علامه طباطبائى، ج2، مقاله « علم امام». 2 ـ صد درس امامت، عراق چى همدانى، بخش «علم امام». 3 ـ علم امام و پيامبر در قرآن، مؤسسه در راه حق. 4 ـ پيام قرآن، آيه الله مكارم شيرازى و ديگران، ج9، بحث «علم امام».(مترجم)
|
|
201 ـ مقاتل الطالبيين، ص566.
|
|
×
202 ـ عيون التواريخ، ج3، ص227. سخن امام، دست كم دو بعد دارد: هم اشاره به دادن ولايتعهدى به حضرت است؛ كه البته اينك با مخالفت و شورش بغداديان و عباسيان، خليفه پشيمان شده و با كشتن حضرت، راه بازگشت به بغداد را هموار كرده است؛ و هم اشاره به پشيمانى مأمون در روز رستاخيز از كرده خويش است؛ روزى كه پشيمانى ديگر سودى ندارد. (مترجم)
|
|
203 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص247/ نور الابصار، ص145.
|
|
204 ـ حادثه در پاييز سال 818 م. واقع شد.
|
|
205 ـ أعيان الشيعة، ج2، ص72.
|
|
206 ـ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه 124.
|
|
207 ـ قرآن كريم، سوره احزاب، آيه 38.
|
|
208 ـ إثبات الوصية، ص216.
|
|
209 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص241.
|
|
210 ـ مقاتل الطالبيين، ص567/ كشف الغمّة، ج3، ص72.
|
|
211 ـ مقاتل الطالبيين، ص567/ كشف الغمّة، ج3، ص72.
|
|
212 ـ مقاتل الطالبيين، ص567/ كشف الغمّة، ج3، ص72.
|
|
214 ـ حياة الامام الرضا، ج2، ص376.
|
|
215 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص47.
|
|
216 ـ عيون اخبارالرضا، ج2، ص 249.
|
|
217 ـ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص1163.
|
|
218 ـ الحياة السياسية للامام الرضا، ص418.
|
|
219 ـ موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص1168.
|
|
220 ـ مأمون هشت روز پس از بازگشت به بغداد، بار ديگر تن پوش مشكى عباسيان بر تن كرد. موسوعة احداث التاريخ الاسلامى، ج2، ص1171.
|
|
221 ـ همان مدرك، همان جلد، همان صفحه.
|
|
222 ـ تنديسى بر فراز گنبد سبز در كاخ زرين كه منصور دوانيقى آن را بنيان نهاده بود. اين كاخ هنگامى ساخته شد كه ايشان شهر بغداد را در سال 145هـ. ساخت. اين تنديس تا سال 329هـ. بود و سپس با وزيدن توفان فروريخت. تاريخ بغداد، ج1، ص14 ـ 20/ آثار البلاد، ص314.
|
|
223 ـ كريمه اهل بيت، ص273.
|
|