|
زندگى سياسى هشتمين امام عليه السلام 1
مقدمه
سپاس بر خداوندى كه پروردگار همه گيتى است.
و رحمت و درود بر بهترين آفريدگانش يعنى محمد صلى اللَّه عليه وآله و خاندان پاك و وارسته او.
اين كتاب متن فشرده و ترجمه شدهاى از دستاورد تحقيقاتى نويسنده است كه مدت سه سال رنج كاوش در آثار بيشمارى را بر خود هموار نمود. وى در پيش درآمد كتاب، نخست با لحنى بسيار مخلصانه و احساس برانگيز اثر خود را به پيشگاه امام زمان ارواحنا له الفداء تقديم مى كند. سپس از بسيارى مورّخان و نويسندگانى كه به شرح زندگى امام رضا عليه السلام پرداختهاند گله مى كند كه چرا در پيرامون مسأله مهمى همچون «بيعت وليعهدى امام» چندان كه شايسته بود، قلم نزدهاند.
وى معتقد است كه حوادث گذشته تاريخى فقط داستانهايى نيستند كه براى سرگرمى در كتابها نوشته شده باشند، بلكه اين رويدادها شديداً در زندگى كنونى ما نيز مى توانند نقشآفرين جريانها باشند.
تدوين تاريخ و نقد و بررسى مسايل تاريخى بيشتر به انگيزه بهرهبردارى از آنها در متن زندگى عينى خود ماست. بايد احوال گذشتگان را دانست و شرايط روزگارشان رانيك دريافت تا از اوج و حضيضها و جزر و مدّها بسى پند و شيوه عمل آموخت. پس رسالت و وظيفه تاريخ از اين ديدگاه در بازگويى تاريخ ملّتها خلاصه مى شود، ولى نه به وجه مبتذل آن بلكه به صورت اداى يك امانت راستين كه با دقّت و موشكافى ويژه بحرانهاى فكرى ومادّى و تحوّلات شرايط سياسى و اجتماعى و ديگر مسايلى كه بر ملّتهاى پيشين گذشته بر ما عرضه مى گردد. اما اگر تاريخ زبانش از نقل اين حكايات الكن بماند، اسطورهاى بى خاصيّت خواهد ماند و بزودى ما را با فقد تاريخ خودمان مواجه خواهد ساخت. تاريخ تنها آن نيست كه بر تخت نشستن پادشاهان و يا از شوكت فروافتادن رژيمها را بيان كند، بلكه بايد همچنين آيينهاى باشد كه اين گونه رويدادها را درست در ظروف واقعى خودشان به ما نشان بدهد. برخى از مورّخان نقش نقّال بزمافروز حكمرانان خود را بازى مى كردند. چه به خاطر خوشايند آنان همه وقايع را نمى گفتند و يا برخى ناگفتنيها را بس گفتنى مى نمودند. مثلاً چون رشته سخن به مجلس طرب و بزم مى كشيد چنان با پياله و جامهاى نگارين آن را مى آراستند كه جنايت ناشى از اين بزمها همه تحتالشعاع قرار مى گرفت. باز از قماش همينگونه خيانت تاريخى است سكوت و يا عدم تعمّق در علل و شوندهاى رويداد كه بالطبع اين شيوهها ما را كه پاى سخن تاريخ نشستهايم، از درك واقعيت خود رويداد محروم مى سازد.
نويسنده با اين ديد يكى از مهمترين مسايل را در تاريخ اسلام براى تحقيق برگزيده و با اين باور كه هنوز كاوش جانانه در پيرامونش صورت نگرفته، كتاب ارزندهاى را تأليف كرده كه به لحاظ كميّت به پانصد صفحه قطع وزيرى مى رسد. موضوع براستى جالب توجه است، ولى به پاس رعايت حال بسيارى از خوانندگان عزيزمان كه كمتر مجال خواندن مطالب مبسوطى را پيدا مى كنند مترجم عرضه داشت متن فشرده آن را مناسبتر تشخيص داد. اميد است كه با خواندن همين متن كنونى ، خواننده مطالب اساسى كتاب و ديدگاههاى مؤلّف به بهترين وجهى آشنايى پيدا كند. ضمناً كسانى كه انگيزه تحقيق بيشترى دارند خواهند توانست كه به متن اصلى كتاب مراجعه كنند.
سيد خليل خليليان
شهريور ماه 1359
نهضت دولت عباسى
علويان در گذشته دور
پس از آن كه امويان از شيوه صحيح اسلامى ره به انحراف گشودند، و بر همگان روشن شد كه هدف آنان چيزى جز حكمرانى و سلطهطلبى نبوده... زورگويى در تعيين سرنوشت مردم و سودجويى از امكانات ايشان.. كوشش تامّ در كامجويى و اجراى شهوات در هر مكان و هر زمان كه برايشان دست مى داد.. بى اعتبار نمودن مصالح همه ملّت و خلاصه به بازى گرفتن سرنوشت و خوشبختى ايشان...
و باز پس از آن كه امويان دشمنى با اهلبيت را به آخرين حدّ رسانيدند، آنان را كشتند، به نابودى كشيدند و بساطشان را درهم كوبيدند... به ويژه آن دسته از اهلبيت كه فجايع كربلا بر جانشان روا رفت، خاندان اموى نفرين بر على عليهالسلام را به عنوان شيوه پسنديده خود اتّخاذ كرده بودند، به گونهاى كه كودكانشان اين نفرين را مى آموختند و تا آخر عمر پيوسته تكرارش مى كردند. اولاد على و شيعيانشان را در هر پناهگاهى كه بودند، تعقيب مى كردند و همواره مى كوشيدند تا هرگونه اثرى از آنان را از بين ببرند...
در گرماگرم اين جريانات بود كه رويدادهاى تازهاى در افق رخ نمود. در پرتو مبارزه دائم و افشاگرانه اهلبيت، درك مردم پيوسته از حقايق روز زياد مى شد. آنان بيشتر به چهره كريه خاندان فاسد اموى پى مى بردند. از اين رو طبيعى مى نمود كه عواطف مردم نسبت به اهلبيت روزبهروز بيشتر برانگيخته شود و در برابر، نفرت و كينهشان نيز عليه خاندان اموى رو به اوج گذارد. اينها همه در پرتو افزون شدن فهم و درك مردم بود و اين كه آنان روز به روز حقايق بيشترى را درمى يافتند.
مردم ديگر بخوبى دريافته بودند كه اهلبيت تنها پايگاه استوار و قابل اطمينانى به شمار مى روند كه جز با روى بردن بدان، راه نجات ديگرى برايشان وجود ندارد. اهلبيت آرمان زنده امّت بودند كه در كالبد همگان روح و روان مى دميدند و زندگى را لذّتبخش مى كردند.
تاج و تخت امويان در تندباد سقوط
ديديم چگونه شورشها و آشوبها عليه حكومت اموى از هر سو رو به رشد نهاد، آن هم بدانسان كه رفتهرفته نيرويشان را فرو مى مكيد و بسيار به سستى شان مى كشيد. در اين گيرودار چنان با مردم رودررو قرار گرفتند كه كنترل كشور از دستشان خارج شد و ديگر نتوانستند سلطه خود را بر اوضاع حفظ كنند.
اين شورشها بطور كلّى رنگ و آميزه مذهبى داشت، مانند:
ـ شورش اهل مدينه كه «واقعه حره» ناميده شد.
ـ شورش قاريان كوفه و عراق با عنوان «دير جماجم» به (سال 83 هجرى ) كه پيش از آن قيام مختار و توبهكنندگان به سال 67 رخ داده بود.
ـ قيام يزيدبن وليد همراه با معتزليان كه به انگيزه امر به معروف و نهى از منكر بر ضدّ وليد بن يزيد به سال126 شوريدند.
ـ قيام عبداللَّه بن زبير كه جز دمشق همه جاى ديگر را فراگرفته و تا مدتى هم بر اوضاع مسلّط بود.
ـ شورشى كه عليه هشام در افريقا برپا شد.
ـ و نيز شورشى كه خوارج به رهبرى مردى ملقّب به «طالب الحقّ» (حقستان) به سال 128 به وقوع پيوست.
ـ در خراسان نيز حارث بن سريح در سال116 قيام كرد و مردم را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش فرا خواند.
اينها و قيامهاى ديگرى كه جاى ذكر همهشان اينجا نيست همه انگيزه مذهبى داشتند.
اما برخى از شورشهاى ديگر هم بودند كه تنها هدفشان حكمرانى و فرمانروايى بود. از باب مثال، قيام آل مهلب (102 هجرى ) و قيام مطرف بن مغيره را نام مى بريم.
اما در عهد مروان
در ايام حكمرانى «مروان بن محمد جعدى » كه به مروان حمار شهرت يافته بود، اوضاع كشور به بدترين شرايط انفجار رسيده بود. قيامها و شورشها در بيشتر نقاط چنان آتش به پا كرده بود كه سخت خاطر مروان را آشفته مى ساخت. او حتى قادر نبود به شكايت والى خود در خراسان، نصربن سيّار، ترتيب اثر دهد. وى خود در آن سامان با آشوبها و شورشهاى متعدّدى ، سخت دست به گريبان شده بود كه قيام بنى عباس يكى از آنها به شمار مى رفت. اينان به رهبرى ابومسلم خراسانى مردم را به سوى خود فرامى خواندند به گونهاى كه اين دعوت روزبهروز دامنه گستردهترى مى يافت.
* * *
اين رويدادها همه حاكى از انزجار شديد مردم بود كه نسبت به حكومت بنى اميّه و سلطنت مبتنى بر ستم و تجاوزشان ابراز مى شد. غارت اموال مردم، زورگويى در تعيين سرنوشت ملّت و سلب آزادى و امكاناتشان. اين مسايل با توجه به پارهاى از امور كه آن روزها در جريان بود، بخوبى بر ما آشكار است.
مثلاً مى بينيم كه فرمانداران به چيزهايى طمع مى كردند كه بر آدمى قبول آن دشوار مى نمايد. خالد قسرى مى خواست كه فقط حقوق سالانهاش بيست ميليون درهم باشد و چون اختلاس و دزديهايش را هم حساب كنيم مى بينيم كه درآمدش به صد ميليون درهم مى رسيد.(1) حال در جايى كه فرماندار داراى چنين وضعى باشد ببينيد وضع خود خليفه چگونه است. خليفهاى كه با همه ارزشها و صفات خوب و كمالات انسانى دشمنى مى ورزيد. خليفه به گونهاى تحقيرآميز به مردم مى نگريست. در اين باره «كميت» شاعر چنين سروده است:
به مردم چنان مى نگريست كه گويى
صاحب گلهاى است كه گوسفندان
خود را بعبع كنان به هنگام غروب مى نگرد
به انگيزه چيدن پشم و انتخاب يك
رأس فربه،
همراه با لذّت از فرياد و زجر چهارپايان.(2)
آرى ، ملّت سراپا يقين شده بود كه ديگر بنى اميه حقّى ندارند كه خود را همچون رهبران امّت بر مردم تحميل كنند. آنان حتماً فاقد صلاحيّت در اداره امورند و اگر وضع همينگونه ادامه يابد، مردم همگى رو به نيستى كشيده مى شوند.
از اين رو از جاى برخاستند و بر امويان شوريدند و برخى از حقوق خود را از ايشان بازستاندند، و اين شيوه آن چنان ادامه يافت تا سرانجام كشور از وجودشان پاك شد و ديگر اثرى از آنان برجاى نماند.
پيروزى عباسيان امرى طبيعى بود
از اينجا درمى يابيم كه چگونه پيروزى عباسيان در دستيابى به حكومت در آن زمان امرى معجزهآسا يا خارقالعاده نبود، بلكه كاملاً طبيعى مى نمود. چه اوضاع اجتماعى و شرايط حاكم در آن روزگار، زمينه پذيرفتن هرگونه تغيير را در نهاد مردم آماده كرده بود. نه تنها مردم اين آمادگى را پيدا كرده بودند، بلكه به لزوم تحوّل در سطح حكومت نيز معتقد شده بودند.
از اين رو ديگر شگفت نيست اگر بگوئيم، در شرايط آنچنانى هر انقلابى كه رخ مى داد قطعاً به پيروزى مى رسيد. عباسيان چيز ويژهاى براى خود نداشتند، بلكه هر گروه ديگرى هم كه مى خواست انقلاب كند اگر در آن شرايط قرار مى گرفت و از همان شگرد عباسيان سود مى جست و مردم را به سوى خود فرامى خواند، بى شك به پيروزى مى رسيد. شگرد عباسيان را مى توان در سه جهت مشخص، بيان كرد:
جهت نخست
«خويشتن را چنين معرفى مى كردند كه تنها براى نجات مردم از شرّ بنى اميّه آمدهاند. يعنى آمدهاند تا امّت مسلمان را از دردسر و ظلم و تجاوزهاى بى حدّ و حساب اين سلسله رهايى مى بخشند. تبليغ عباسيان همواره بشارتى به رهايى بود و در ضمن به مردم نويد مى داد كه مى خواهند حكومتى عادلانه مبنى بر برابرى ، صلح و امنيت برپا كنند. درست مانند تبليغهاى انتخاباتى كه مملوّ از وعده و دلخوشى دادن به مردم است. عباسيان نيز مانند سياستمداران زمان ما مردم را به آرزوهاى شيرين مجذوب خويشتن مى نمودند. همين وعدهها و همين ايجاد آرزوها بود كه بعداً همان مردم را بر ضدّ حكومت بنى عبّاس برانگيخت، چه ديدند كه آنان نيز عليرغم وعدههاى خود پايههاى حكمرانى را براساس طغيان و عطش سيرى ناپذيرى براى ريختن خون مردمان نهادهاند.» (3)
جهت دوم
عباسيان در نهضت خود بر تازيان زياد تكيه نكردند، چه آنان در اندرون خود به دسته بازى و تجزيه گرائيده بودند. در عوض، دست كمك به سوى غيرعربها دراز كردند كه اينان در آن زمان به چشم حقارت نگريسته مى شدند و در محروميّت شديدى حتى از سادهترين حقوق مشروع خويش كه در پرتو اسلام كسب كرده بودند، بسر مى بردند. حجّاج دستور داده بود كه در كوفه جز امام عرب زبان با مردم نماز نگذارد، و روزى هم به شخصى گفته بود كه جز اعراب كسى شايستگى مقام قضاوت را ندارد. (4)
از قلمرو بصره و سرزمينهاى اطراف آن هر چه غيرعرب بود اخراج گرديد. اين آوارهگان در تظاهرات خود فرياد «وامحمّدا! وا احمدا!» سر داده بودند و بيچارگان نمى دانستند به كجا بروند. البته اهالى بصره نيز از در همدردى با آنان وارد شده در اين ظلم ناروا با ايشان همصدا گرديدند. (5)
برخى مى گفتند: «نماز به يكى از اينها شكسته مى شود: خر، سگ، و غيرعرب (كه مولى خطاب مى شدند، يعنى : برده آزاد شده)..». (6)
روزى معاويه از افزايش جمعيت موالى به خشم آمد و تصميم گرفت كه نيمى از آنان را از دم تيغ بگذراند، ولى «احنف» وى را از اين كار برحذر داشت.. (7)
روزى هم يكى از موالى دخترى از قبيله بنى سليم را به زنى گرفت. «محمد بن بشير خارجى » بيدرنگ سوار بر اسب خود شد و به مدينه آمد و نزد حكمران آنجا كه «ابراهيم بن هشام بن اسماعيل» بود، دادخواهى كرد. حكمران، شوهر عجم را فراخواند و پس از اجراى صيغه طلاق صد ضربه شلاق هم به او زد و علاوه بر همه اينها دسور داد تا موهاى سر، ابرو و ريشش را بتراشند.. آنگاه محمد بن بشير خرسند از اين پيروزى اشعارى سرود، از جمله گفت:
«داورى به سنّت و صدور حكم به عدالت انجام گرفت»
«و خلافت هرگز به آنان كه دورند نمى رسد.» (8)
شكست حكومت مختار نيز به عاملى جز اين نبود كه وى از غير عربها كمك مى گرفت. همين امر سبب شد كه اعراب از گِردَش پراكنده شوند. (9)
ابوالفرج اصفهانى مى گويد: «.. عرب همچنان يكّهتاز بود تا روزى كه دولت عبّاسى تشكيل شد. وقتى يك عرب از خريد برمى گشت و بر سر راه خود يك عجم را مى ديد، كالاى خود را به سويش پرتاب مى كرد و او هم موظّف بود كه بارش را به منزل برساند.» (10)
فرزندان خليفه اگر از زنان عجمشان زاده مى شدند هرگز صلاحيّت رسيدن به مقام خلافت را پيدا نمى كردند. (11)
و خلاصه برخى گفتهاند: كشتن امام حسين كار بزرگى بود كه از پى آن امويان براحتى توانستند جلوى يورش ايرانيان را از ورود به اسلام بگيرند... . (12)
بنابراين، ديگر بسيار طبيعى مى نمود كه موالى (غيرعربها) در ره رهايى از سلطه چنين حكومتى از بذل جان دريغ نكنند، و انتظار مى رفت كه عباسيان بر چنين نيرويى تكيه زنند، همچنان كه از آنان نيز انتظار مى رفت كه دعوت عباسيان را به گرمى پذيرا شوند.
جهت سوم
در آغاز كار، عباسيان كوشيدند كه انقلاب و دعوت خويشتن را در رابطه با اهلبيت انجام دهند.
اكنون بر ما لازم است كه نظر به اهميّت اين موضوع بحث خود را گستردهتر عنوان كنيم. چه اين شگرد آثار مهمّى در طول تاريخ برجاى نهاد.
به علاوه، همين خطّ بود كه عباسيان بيش از همه روى آن حساب مى كردند و آن هم بى اساس نبود، چه عامل اصلى رسيدنشان به قدرت هم همين بود.
اينك بيان مشروح ما:
چه هنگام و چگونه عباسيان دعوت خود را آغاز كردند؟
مسأله مهمى كه اكنون بايد بدان بپردازيم آشنايى با زمان دعوت عباسيان و همچنين شگردى است كه آنان در اين راه به كار مى بردند.
اين دعوت نخست از سوى علويان آغاز شد. دقيقاً نخستين اقدام از سوى ابوهاشم يعنى عبداللَّه محمد بن حنفيّه صورت گرفت كه صف شورشيان را نظم بخشيد و افرادى را به زير پرچم خويش گرد آورد. مانند:محمّدبن على ّ بن عبداللَّه بن عباس، معاوية بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب، عبداللَّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلّب، و ديگران...
اين سه تن به هنگام وفات بر بالين ابن حنفيّه حاضر شدند و او نيز آنان را از جريان كار انقلابيون آگاه ساخت.
پس از مرگ «معاوية بن عبداللَّه» فرزندش عبداللَّه نيز مدّعى وصايت از سوى پدر گرديد. وى معتقدانى گرد خود جمع آورده بود كه پنهانى قايل به امامتش بودند و اين بود تا روزى كه به قتل رسيد.
اما «محمد بن على » (پدر سفّاح و منصور) بسيار زيرك و كاردان بود. همين كه به وسيله ابوهاشم انقلابيون را شناسايى كرد تمام نيروى خود را بكار برد تا با زيركى در آنان نفوذ كرده همه را به زير سلطه خويش درآورد (13) و نگذارد كه به معاوية بن عبداللَّه يا فرزندش نزديك شوند.
محمدبن على همچنان با احتياط كامل و به گونهاى پنهان گام برمى داشت، و بدينسان او به اقدامات زير پرداخته بود:
1 ـ از علويان كناره مى گرفت، چه آنان آوازه و اعتبار بيشترى از وى داشتند. اما در ضمن اگر مى توانست از نفوذشان به نفع خود و دعوت خويشتن سود مى جست. اين كار را نه او بلكه فرزندانش نيز دنبال كردند كه خواهيد ديد...
2 ـ همچنين از گروههاى مختلف سياسى كه به نفع او كار مى كردند نيز دورى مى گزيد.
3 ـ از همه مهمتر آن كه پيوسته توجّه فرمانروايان اموى را از خود و فعاليتهايشان منصرف مى ساخت و هميشه ردّ پا برايشان گم مى كرد.
به انگيزه همين مسايل بود كه محمد بن على سرزمين خراسان را برگزيد و پيروانش را به آنجا گسيل داشت و به دستشان سفارشنامه معروف خود را سپرد. در اين سند سرزمينها و شهرهاى اسلامى بدينگونه تقسيمبندى شده بود: اين قسمت مربوط به علويان است، آن يكى عثمانى ، ديگرى سفيانى و اين قسمت را هم ابوبكر و عمر تحت سيطره خود درآوردهاند...
محمدبن على مبلّغان خود را از تماس گرفتن با فاطميان برحذر مى داشت ولى خود و اطرافيانش و ديگركسانى كه بعداً به راه او رفتند، نزد علويان تظاهر به همبستگى مى كردند، مى گفتند اين دعوت و نهضت به خاطر آنان است. ولى از آن ميان تنها عدّه كمى بودند كه به حقيقت امر آگاه بودند و مى دانستند كه اوضاع دارد به نفع عباسيان جريان پيدا مى كند.
شعارهايى كه براى پيروان خود ساخته بود مبهم و چندپهلو و قابل انطباق با هر گروه و دستهاى بود. مانند: «خشنودى آل محمّد»، شعار «اهلبيت» و از اين قبيل... .
* * *
تا چه حدّ دعوت عباسيان پنهانى صورت مى گرفت؟
ظاهراً يكى از شيفتگان شعارهاى مزبور شخص «عبداللَّه بن معاويه» بود، زيرا مورّخان از جمله ابوالفرج در «مقاتل الطالبيين» ص 168 چنين مى نويسد:
چون «ابن ضباره» بر عبداللَّه بن معاويه فايق آمد، راه خراسان را در پيش گرفت. آنگاه وى نزد ابومسلم رفت تا مگر ياريش كند. ولى ابومسلم او را دستگير و زندانى كرد و سپس مقتولش ساخت.
اين جريان به وضوح بيانگر آن است كه عبداللَّه انتظار كمك از ابومسلم مى داشت، چه مى پنداشت كه ابومسلم به حقيقت به نفع اهلبيت و خرسندى خاندان محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تبليغ مى كند. بيچاره هرگز به مغزش خطور نكرده بود كه اين دعوت فقط به نفع عباسيان است و بدينگونه اين جريان داشت با زيركى تمام صورت مى گرفت؟
شايد بتوان گفت كه محمد بن على توانسته بود جريان مزبور را حتى از دو فرزند خود، سفّاح و منصور نيز پنهان نگاه بدارد. چه مى بينيم كه آن دو همراه با بنى هاشم، چه عباسيان و چه علويان، و نيز برخى از امويان(14) و چهرههاى قريش به عبداللَّه بن معاويه پيوستند كه قيامش به سال 127 در كوفه بود و سپس در شيراز، كه در آنجا توانست سلطه خود را بر فارس و اطراف آن، حُلوان، قومس، اصفهان، رى ، همدان، قم و اصطخر و راههاى آبى كوفه و بصره گسترده، موقعيّتى بس عظيم به دست آورد.(15)
منصور از سوى عبداللَّه بن معاويه حاكم سرزمين «ايذج» (16) شد و ديگران نيز بر ساير سرزمينها از سوى وى به فرمانروايى منصوب گرديدند. اين كه منصور به عنوان يك هاشمى اين سمت را پذيرفت خود دليل بر آن است كه وى نمى دانست پدرش از آغاز سده يك، يعنى پيش از خروج عبداللَّه بن معاويه، به مدت 28 سال در راه هدف و پيشبرد امر عباسيان به جان مى كوشيد و برايشان تبليغ مى كرد. برعكس، منصور چنان مى پنداشت كه تبليغ به سود اهلبيت و خشنودى آنان است؛ و طبيعى است منظور از اهلبيت، علويان است چه اين واژه بطور اطلاق بر آنان دلالت مى كرد.
در غير اين صورت، اگر محمد بن على داراى دعوت روشن و شناخته شدهاى مى بود و منصور هم از آن آگاهى كامل مى داشت، پذيرفتن حكومت بر ايذج كه ازسوى عبداللَّه بن معاويه به وى تفويض گشته بود، براى دعوت پدرش (محمد بن على ) جداً زيان داشت و بر آن ضربه مهلكى وارد مى ساخت. مگر آن كه بگوييم در آنجا هدف مهمتر ديگرى وجود داشت كه اين مطلب از زيركى آنان حكايت خواهد كرد. يعنى آنان نظرشان اين بود كه اگر دعوتشان به پيروزى برسد هيچ، و گرنه در صورت موفقيت عبداللَّه بن معاويه، وجهه خود را به عنوان يارى دهندگان او حفظ كرده، در مواضع قدرت همچنان باقى خواهند ماند. پس مى توانيم بيعت مكرّر عباسيان را با محمد بن عبداللَّه علوى اينگونه تفسير كنيم.
به علاوه پاسخ منصور نيز توجيه مى گردد كه روزى به شخصى كه از وى درباره محمد بن عبداللَّه علوى مى پرسيد، گفت: «او محمد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن، و مهدى ما اهلبيت مى باشد». (17) و نيز در مجلسى كه به بيعت با محمد انجاميد گفته بود: «مردم از همه بيشتر به اين جوان تمايل دارند و از همه سريعتر دعوتش را مى پذيرند.». و باز از امورى كه ثابت مى كند كه عباسيان تا چه حد دعوت خود را پنهان مى داشتند اين كه ابراهيم امام با شادى مژده اخذ بيعت رابراى خويشتن در خراسان مى داد، در حالى كه خودش در مجلسى حضور يافته بود كه داشتند براى محمد بن عبداللَّه بن حسن تجديد بيعت مى كردند.
بنابراين، چنين نتيجه مى گيريم كه عباسيان چهره خويش را پيوسته در نقاب علويان مى پوشاندند، آنان را فريب مى دادند و معتقد بودند كه اگر در فعاليتهاى زيرزمينى خويش پيروز شوند بيعتشان با علويان و تبليغاتشان به نفع ايشان زيانى به حال خودشان نخواهد داشت. و اگر هم شكست بخورند باز مواضع نفوذ و قدرتى در حكومت پسرعموهاى خويش اشغال خواهند كرد.
اين بود خلاصه آنچه كه مى توان درباره دعوت عباسيان بازگو كرد. اكنون لازم است اندكى بيشتر به شرح مراحلى كه برشمرديم بپردازيم، بويژه آن قسمت را بيشتر توضيح دهيم كه اين دعوت مربوط به اهلبيت و علويان مى شد تا ببينيم اينان خود تا چه حد به اين همبستگى اعتماد مى داشتند.
رابط انقلاب با اهلبيت ضرورى مى نمود...
عباسيان ناگزير بودند كه ميان انقلاب خود و اهلبيت خطّ رابطى ترسيم كنند، به چند دليل:
نخست: آن كه بدين وسيله توجه فرمانروايان را از خويشتن به جاى ديگر منصرف مى ساختند.
دوم: آن كه مردم بيشتر به آنان اعتماد مى كردند و از پشتيانى شان برخوردار مى گرديدند.
سوم: آن كه دعوت خود را بدين وسيله از ابتذال و برانگيختن شگفتى مردم مى رهانيدند. چه اينان در سرزمينهاى اسلامى ، آنچنان از شهرت كافى برخوردار نبودند و مردم نيز براى هيچ يك از آنان، برخلاف علويان، حقّ دعوت و حكومت را نمى شناختند. از اين رو با وجود علويان، دعوت عباسيان اگر به سود خودشان آغاز مى شد امرى فريبآميز و باورنكردنى مى نمود.
چهارم: آن كه مى خواستند اعتماد علويان را نيز به خود جلب كنند و اين از همه برايشان مهمتر بود. چه مى خواستند بدين وسيله رقيبى در ميدان تبليغ و دعوت نداشته باشند و نمايش اين كه دارند به نفع علويان تبليغ مى كنند خود آنان را از تحرّك بازدارند.
لذا مى بينيم كه «ابوسلمه خلال» در مقام عذرخواهى از «ابوالعباس سفّاح» كه چرا به امام صادق عليه السلام نامه نوشته و تبليغ را به نام او و براى بيعت با وى انجام داده، چنين اظهار مى دارد: «مى خواستم تا بدينوسيله كار خودمان استوارى يابد». (18)
و براستى هم همينگونه شد. عبّاسيان با اين شگرد كه دعوت خود را به اهلبيت پيوستگى دادند، پيروزى بزرگى را در انقلاب خويشتن كسب كردند، و چنان به قدرت و عظمتى دست يافتند كه از تيررس هر صاحب ادّعايى فراتر رفتند. آنان با اين شگرد تمايل و تأييد امت اسلامى بويژه اهل خراسان را به خود جلب كردند. اهل خراسان كسانى بودند كه دور از جنجال بدعتگزاران و سياستبازان مى زيستند و كسانى بودند كه «هر چند از كوفيان نسبت به اهلبيت كمتر غلوّ مى كردند ولى به نفع ايشان با حماسه بيشترى تبليغ مى كردند». (19) چه آنان راه و رسم محمّد و قرآن را تنها به شيوه على بن ابى طالب عليه السلام آموخته بودند. (20)
مردم خراسان هرگز فراموش نكرده بودند كه در ايّام زمامدارى امويان چه ظلمها و عقوبتهايى را نمى كشيدند. از اين رو ديگر طبيعى بود كه آماده پذيرفتن هرگونه دعوتى بودند كه از سوى اهلبيت آغاز مى شد. آنان حتى حاضر به جانفشانى در اين راه گشته بودند و از آنجا كه سرزمينشان از مركز حكومت، شام، به دور بود، جولانگاه دستجات و احزاب متخاصم با يكديگر مانند عراق نشده بود. در عراق وجود شيعيان، خوارج، مرجئه و ديگر گروهها اوضاع را براى حكومت عباسيان بسى نامساعدتر از خراسان مى نمود. لذا ديديم كه اين مردم خراسان بودند كه به خاطر دوستى با اهلبيت پايههاى حكومت بنى عبّاس را استوار كردند و به هميارى و مساعدت و نيروى شمشيرهايشان خلافت اين خاندان را بر دوش خود كشيدند. بعداً درباره ايرانيان و راز شيعه بودنشانـبه ويژه اهل خراسانـسخن مشروحترى در فصل «آرزوهاى مأمون» و ديگر فصول خواهيم آورد.
|
1 ـ السيادة العربية، ص 32، در البداية و النهاية 9/325 چنين آمده كه درآمد خالد قسرى در سال 13 ميليون دينار و درآمد فرزندش يزيد ده ميليون دينار بوده است.
|
|
2 ـ الهاشميّات، ص 26 و 27.
|
|
3 ـ به امبراطورية العرب مراجعه كنيد.
|
|
4 ـ ضحى الاسلام 1/24؛ العقد الفريد 1/207؛ مجله الهادى، سال 2، شماره اول، ص 89؛ تاريخ التمدن اسلامى، 2، بخش 4، ص 343.
|
|
5 ـ السيادة العربية، ص 56 و 57، ضمناً به تاريخ التمدّن الاسلامى، 1، بخش 2، ص 274، نيز مىتوان مراجعه كرد.
|
|
6 ـ العقد الفريد 2/270 (مصر 1935)؛ تاريخ التمدن الاسلامى، بخش 4، ص 341.
|
|
8 ـ الاغانى 14/150؛ ضحىالاسلام 1/23 و 24.
|
|
9 ـ السيادة العربية، ص 40، به تاريخ التمدّن الاسلامى 1، بخش 2، ص 282 و 283 نيز مىتوان مراجعه كرد.
|
|
11 ـ همان مدرك، 1/25؛ العقد الفريد 6/130 و 131 (چاپ سوم).
|
|
12 ـ الصلة بين التصوّف و التشيّع، ص 95.
|
|
13 ـ شرح النهج، معتزلى 7/150.
|
|
14 ـ الاغانى 11/74؛ مقاتل الطالبين 167؛ الوزراء والكتاب، ص 98.
|
|
15 ـ انساب الاشراف، 63؛ الاغنى 11/74؛ مقاتل الطالبيين، ص 167؛ البداية و النهاية، 10/25، 26 و ص 3؛ عمدة الطّالب و در تاريخ الجنس العربى، مدائن و نيشابور نيز افزوده گرديده است.
|
|
16 ـ انساب الاشراف، ص 63؛ عمدة الطالب، ص 22 (چاپ بمبئى)، الوزراء والكتاب، ص 98 و 99؛ فرج المهموم فى تاريخ علماء النجوم، ص 210.
|
|
17 ـ مقاتل الطالبيين، ص 239، 240.
|
|
19 ـ السيادة العربية و الشيعة و الاسرائيليات، ص 106.
|
|
×
21 - اين متون از منابع بسيارى گرفته شده مانند: مقاتل الطالبيين، ص 233، 234، 256، 257، 295 و ساير منابع. به هر حال چيزى كه تمام مورّخان برآنند همين مطلب است كه دعوت عبّاسيان در آغاز كار، به نام علويان صورت مىگرفت. به منابع زير نيز مراجعه كنيد: النزاع و التخاصم، ص50، طبرى 4/3؛ ص 397 و 398؛ بحار 47/120 و 277؛ عمدة الطالب، ص 84 (بيروت)، الخرائج و الجرائح، ص 244؛ جعفربن محمّد، ص115 به بعد؛ غاية الاختصار، ص 22؛ اعلام الورى، ص 271 و 272؛ ارشاد مفيد، ص 294 و 296؛ كشف الغمّة 2/383، 384.
|
|
22 - الكامل، ابن اثير 5/12.
|
|
23 - المحاسن و المساوى، بيهقى، ص 482.
|
|
24 - الملل والنحل 1/154 (مؤسسه الحلبى، قاهره)، ص 87 (عنانيه)؛ ينابيع المودّة، حنفى، ص 381 به نقل از فصل الخطاب، محمّد بارسا البخارى.
|
|
25 - روح الاسلام ص 306، 308؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة، 1، بخش 2، ص 532؛ السيادة العربية، ص 94؛ امبراطورية العربى، ص 406؛ طبيعة الدعوة العباسيّة و ديگر منابع.
|
|
27 - مدرك اخير، ص 155 به نقل از OP.CID ص 95، ا / 96 ب.
|
|
28 - التاريخ الاسلامى و الحضارة الاسلاميه 3/20.
|
|
29 - ضحى الاسلام 3/380 و 381.
|
|
30 - روضه كافى، ص 274؛ بحار 47/297.
|
|
×
32 - الامام الصادق و المذاهب الاربعة، 1، بخش 1، ص 57 به نقل از قاموس الاعلام، 3/1821 (استانبول). با آن كه ابومسلم عدهاى از نهضتهاى علويان را سركوب نموده بود (طبيعة الدعوة العبّاسية) ص 251 و253) ولى از اين نامه و سايرنامههاى وى كه به منصور نوشته چنين برمىآيد كه بعداً از كار خود پشيمان شد، و همين امر نيز سبب قتل وى گرديد.
|
|
×
33 - مروج الذهب 3/253 و 254؛ ينابيع المودّة، ص 381؛ تاريخ يعقوبى 3/86 ؛ الوزراء والكتاب، ص 86؛ حاشيه ص 421 امبراطورية العرب؛ الآداب السلطانية، ص 154 و 155؛ روح الاسلام، ص 308؛ عمدة الطالب، ص 82 و 83 (بيروت)، والكامل، ابن اثير. اين مطلب را مناقب و بحار (المناقب 4/229؛ بحار 47/132) نيز به نقل از مقاتل العصابة، ابن كادش العكبرى ذكر كردهاند، ولى نويسنده نامه را ابومسلم دانستهاند. روشن است كه علّت قتل ابومسلم نيز نوشته نامه مزبور بود.
|
|
34 - المناقب 4/230؛ بحار 47/133؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة، 1/47
|
|
35 - طبرى 10/132؛ الامامة و السّياسة 2/125.
|
|
36 - امبراطورية العرب، ص 206 و منابع بسيارى ديگر.
|
|
37 - الامام الصادق و المذاهب الاربعة، 1، بخش 2، ص 533.
|
|
38 - بر ادّعاى خوارزمى دليل تاريخى در دست نيست مگر كشته شدن عبداللَّه بن معاوية بن عبداللَّه بن جعفر، و عبيداللَّه بن حسين بن على بن حسين.
|
|
39 - تاريخ ابن خلدون 3/129؛ مروح الذهب 3/256؛ طبرى 10/37 (ليدن).
|
|
40 - طبرى 10/32 (ليدن)، الكامل، ابن اثير 4/325.
|
|
41 - مروج الذهب 3/301؛ طبرسى 10/432.
|
|
42 - طبرى 10/215؛ العقد الفريد 5/81؛ ص 81 تا 85 (دارالكتاب)؛ صبح الاعشى 1/333 به بعد ؛ الكامل مبرد؛ طبيعة الدعوة العباسية.
|
|
43 - البداية و النهاية 10/217.
|
45 ـ مروج الذهب 3 / ص 257 ـ شرح النهج معتزلى 7 / ص 131 ـ حياة الامام موسى بن جعفر 1 / ص 337 به نقل از مختصر اخبار الخلفاء: «... در برابر قتل امام حسين هزار نفر از دم تيغ گذشتند. بدين گونه ما ساير بنىاميّه را به خاطر خون امام حسين، يارانشان و خون عموزادگانمان از آل ابيطالب، قتل عام كرديم»..
|
|
46 ـ الكامل، ابن اثر 4/ ص 332 ـ مروج الذهب 3/ ص 247 ـ ضمناً به خطبه سفّاح نيز كه در مروج الذهب 3/ ص 257 آمده مراجعه شود.
|
|
47 ـ الآداب السلطانية / ص 155 ـ مروج الذهب 3/ ص 271 ـ البداية و النهاية 10 / ص 54 ـ طبرى10 / ص 60 ـ تاريخ التمدن الاسلامى 1 / بخش1 / ص152 ـ و ديگران. اين مطلب را بيشتر تاريخنويسان آورده اند.
|
|
×
48 ـ اين گفته درباره جامه هاى سياه صحيح است. اما پرچمها نيز ممكن است به همين دليل به رنگ سياه بوده باشند (ابن خلدون / ص 259)، يا به دليل آن كه پرچم على عليه السلام در جنگ صفين نيز سياه بود (السيادة العربية/ ص 126) ويا به دليل آن كه پيغمبر در جنگهايش با كفّار پرچم سياه برمىافراشت، چنان كه در صبح الاعشى 3 / ص 370 از ماوردىنقل شده كه پيغمبر در جنگ حنين و مكّه پرچم سياه را به دست عمويش عبّاس داد و به همين دليل پرچم عبّاسيان نيز سياه بود. اما به نظر ما بهتر همان است كه پرچم سياه را نشانه سوگوارى بدانيم. چه حادثه قتل يحيى بن زيد باعث شد كه اهل خراسان مدت هفت روز جامه سياه به تن كنند و همين امر عبّاسيان را تشويق نمود كه رنگ سياه را به عنوان شعار خويش و به نشانه زجرهايى كه اهلبيت از بنىاميّه كشيده بودند، برگزينند. اين مطلب عقيده سيّد عباس مكّى در نزهة الجليس 1 / ص316 است. بلاذرى نيز در انساب الاشراف 3 / ص 264 مطالبى ذكر كرده كه همين موضوع را تأييد مىكند.
|
|
×
49 ـ در همين كتاب مذاكره مأمون با امام عليه السلام را خواهيم آورد كه ضمن آن مأمون اعتراف كرده بود كه خانواده امام بمراتب از وى در خويشى به رسول خدا نزديك ترند. همچنين بيعت سفّاح و منصور و ديگر عباسيان با محمد بن عبدالله علوى، و گفتار منصور در جلسه اخذ بيعت همه دليل بر اين مطلب است. خلفاى عباسى بخوبى نفوذ علويان را درك مىكردند.
|
|
50 ـ طبرى /11/ ص 752 (ليدن) ـ العقد الفريد / 5 / ص 74 ـ و تاريخ التمدّن الاسلامى و ساير منابع.
|
|
51 ـ منصور در برخى از خطبه هايش اشاره به اين نوع كنترل مى كند: طبرى/ 10 / ص 432 ـ مروج الذهب / 3 / ص 301.
|
|
52 -طبرى /10/ص 448 (ليدن). بدين نكته نيز اشاره كنيم كه اموالى را كه منصور براى مهدى باقى گذارده بود به 600 ميليون درهم و 14 ميليون دينار مىرسيد. (رجوع كنيد به: امراء الشعر العربى في العصر العبّاسى / ص 35).
|
|
53 ـ تاريخ ابن خلدون /3 / ص 195 ـ طبرى / 10 / ص 306 ـ تاريخ يعقوبى /3/ ص 114 ـ البداية و النهاية /10/ص 93 ـ الكامل، ابن اثير /5/ ص 18 ـ و انساب الاشراف /3/ ص 118 كه مى نويسد آن دو زن از قريش بودند كه براى منصور نامزد شده بودند.
|
|
54 ـ مروج الذهب /3/ ص 294 و 295.
|
|
55 ـ به مروج الذهب و تاريخ ابن خلّكان شرح حال امام كاظم عليه السلام مراجعه كنيد همچنين به فصل الخطاب، ينابع المودّة، كشف الغمّة، مرآة الجنان و صفة الصفوة.
|
|
56 ـ طبرى /10/ ص 464، 507 و 508 (ليدن) ـ مروج الذهب /3/ص312 ـ الآداب السّلطانية /ص 184 و 185 ـ الوزراء و الكتّاب /ص 155 و ساير منابع.
|
|
57 ـ مروج الذهب /3/ص 312 ـ ضحى الاسلام /3/ص 292 ـ و تاريخ طبرى و ساير منابع. در مرآة الجنان /1/ص 419 و جاهاى ديگر چنين آمده كه او را در چاهى محبوس كردند و بر فرازش نيز بارگاهى ساختند. به الوزراء و الكتّاب / ص 155 نيز مراجعه شود.
|
|
58 ـ النجوم الزاهرة /2/ص 77.
|
|
59 ـ البداية و النهاية /10/ص 167 ـ عمدة الطالب / ص 124 (بيروت) ـ شرح ميمية ابي فراس / ص 190.
|
|
×
60 ـ عيون اخبار الرضا /1/ ص 92 ـ بحار /48/ص 131 و 132. عبّاسيان از آغاز تسلّط بر حكومت يعنى از زمان سفّاح ـ همزمان با امام صادق عليه السلام ـ پيوسته امامان را تهديد مىكردند تا فرصتى براى هيچ گونه حركتى نيابند و آنان را به توطئه هاى پنهانى به منظور قيام نيز متّهم مىنمودند، تا بدين وسيله مجوّزى براى حبس و آزار و مصادره اموالشان داشته باشند. ولى امامان منكر اتّهامهاى آنان شده و پيوسته در اين زمينه ها پاسخگويى مىكردند ولى گوش شنوايى در ميان عبّاسيان وجود نداشت.
|
|
61 ـ البداية و النهاية /3/ص 64.
|
|
62- تاريخ ابن خلدون /3/ ص 173- مروج الذهب /3/ ص 238- وفيات الاعيان /1/ ص 454، 455 (چاپ سال 1310) ـ امبراطوريه العرب / ص 406 و ساير منابع . البتّه اين از عقايد كيسانيّه است .
|
|
63- شرح النهج ، معتزلي /7/ ص 161،162.
|
|
×
64- چنين مي نمايد كه صاحب واقعي اين انديشه ، منصور مي بود و اين مطلب از نامه اش به محمد بن عبدالله بن حسن و از بسياري از سخنان و خطبه هايش بر مي آيد. امّا مهدي صورت تجسّم يافته اين عقيده به شمار مي رفت . منصور در ترويج اين فكر آنقدر تلاش مي كرد كه حتّي شعرا با پروراندن آن به وي تقرّب مي جستند . مانند حميري كه طبق اخبار مرزباني / ص 37 اشعاري در اين زمينه سرود و پاداش بسيار خوبي از منصور گرفت.
|
|
65- فرق الشيعة / ص 48،49 - تاريخ ابن خلدون /3/ ص 173- مروج الذّهب /3/ ص 236 . البتّه نوبختي در فرق الشيعه نوشته كه آنان حتي بيعت علي را نيز جايز نمي شمردند.
|
|
66- مقاتل الطالبين / ص 240- المهديّه في الاسلام / ص 117.
|
67- برخي از اين احاديث در منابع زير يافت مي شود : الصواعق المحرقة / ص 98،99- تاريخ الخلفاء سيوطي / ص 259،260،272- البداية و النهاية /6/ 246، 247 و ساير منابع .
|
|
68- ضحي الاسلام /3/ ص 240.
|
|
69- مقاتل الطالبين / ص 247- المهدية في الاسلام / ص 117.
|
|
70- الوزراء و الكتاب / ص 127.
|
|
71- اين جريان مربوط به زمان متوكّل است . به پند تاريخ /1/ ص 72 و مقاتل الطالبين / ص 599 مراجعه كنيد.
|
|
×
72- اين چيزي است كه شرح شافيه ايي نواس ص 174 از الدر النظيم از احمد بن حنبل نقل كرده ، مردي كه به پرده مكّه آويخته پيوسته از خدا طلب آمرزش مي كرد . وي به اعتراف خودش بر فراز اين علويان به امر منصور گل و خشت رويهم نهاده بود . در عيون اخبار الرضا /1/ ص 108 به بعد و شرح ميمية كه وي در ماه رمضان روزه مي خورد ، چه پس از كشتن شصت علوي به دستور رشيد در يك شب ، ديگر از رحمت خدا مأيوس گشته بود . ولي ظاهراً نام رشيد به اشتباه در اين داستان برده شده ، چه حميد به سال 158 به تصريح بحار /48/ ص 322 در گذشت در حالي كه رشيد در 170 شروع به خلافت كرد . بنابراين ، چنين مي نمايد كه داستان صحيح همان باشد كه از احمد بند حنبل باشد.
|
|
73- ضحي الاسلام /1/ ص 105.
|
|
74- امبراطورية العرب / ص 499.
|
|
75- رسائل الخوارزمي /ص 130- ضحي الاسلام /3/ ص 296،297.
|
|
76- تاريخ التمدن الاسلامي /2/ بخش 4/ ص 494 به نقل از نفح الطيّب /2/ ص 715.
|
|
77- النجوم الزهراء /2/ ص 9.
|
|
78- التنبيه و الاشراف / ص 295- طبيعة الدعوة العباسيّه / ص 119.
|
|
79- تاريخ الخلفاء /ص 261- مروج الذهب /4/ ص 222- شرح ميمية ابي فراس /ص 117- مشاكلة الناس لزمانهم / ص 22،23.
|
|
80- شرح ميمية ابي فراس / ص 159 - الادب في ظلّ التشيّع / ص 68.
|
|
81- طبري /10/446- النزاع و التخاصم / ص 52 و ساير منابع .
|
|
82- تاريخ الخلفاء /ص 267- امبراطورية العرب /ص 491- الامام الصادق و المذاهب الاربعة /1/ بخش 2/ ص 534.
|
|
83- مناقب ابن شهر آشوب /3/ ص 357 - بحار /74/ ص 178.
|
|
84- تاريخ كربلاء ، عبدالجواد كليدار آل طعمه /ص 193.
|
|
85- مختصر تاريخ العرب ، سيّد امير علي / ص 184.
|
|
86- التاريخ الاسلامي و الحضارة الاسلامية /3/ ص 200.
|
|
87- رجال ما مقاني /3/ ص 296- قاموسي الرّجال /9/ ص 324 - بحار /48/ ص 195 ، 196 - رجال الكشي /ص 27 (كربلاء) به اين موضوع مسعودي نيز اشاره كرده - ضحي الاسلام /1/ ص 141 - مشاكلة النّاس لزمانهم ، يعقوبي / ص 24.
|
|
88- تاريخ يعقوبي /3/ ص 136،137.
|
|
89- الآداب السلطانية ، فخري / ص 20.
|
|
90- التاريخ الاسلامي و الحضارة الاسلامية /3/ ص352.
|
|
91- الاغاني /5/ ص 225 (دارالكتب ، ماهره )
|
|
92- الكامل ، ابن اثير /5/ ص 85 - طبري /10/ ص 606 و ديگر منابع.
|
|
93- العقد الفريد /1/ ص 142.
|
|
94- همان مدرك /2/ ص 180 (دارالكتاب العربي) .
|
|
95- اعيان الشيعة /4/ بخش 2/ ص 108 (چاپ سوم ) - عيون اخبار الرّضا /2/ ص 161- بحار /49/ ص 166.
|
|
×
96- تاريخ الشيعة / ص 89- امالي شيخ / ص 230(نجف ) - الكني و الالقاب /1/ ص 27- شرح ميمية ابي فراس /ص 209- المناقب /2/ ص 19- تاريخ كربلاء /ص 197،198 به نقل از نزهة اهل الحرمين ص 16- بحار /10/ ص 297- تظلّم الزهراء / ص 218- مجالي اللطف / ص 39- اعيان الشيعة /4/ ص 304- تسلية المجالس ، محمد بن ابيطالب و ديگر منابع.
|
|
97- تاريخ كربلاء / ص 199 به نقل از مجله « الهلال » شماره اكتبر ، 1947 ، ص 27 از مقاله استاد عقّاد : «گفتاري با هارون الرشيد ».
|
|
98- تاريخ الخلفاء ، سيوطي / ص 293.
|
|
99ـ شرح ميمية ابى فراس/ص 127.
|
|
100ـ عيون اخبار الرّضا/2/ص 147ـ بحار/49/ص 132 وديگر منابع.
|
|
101ـ شرح ميمية ابى فراس/ص 119.
|
|
102ـ المحاسن و المساوى/ص 246 ـ الشعر و الشعراء/ص 484 ـ نظرية الامامة/ص 382ـ المهديّة فى الاسلام/ص 55 ـ طبيعة الدعوة الاسلامية/ص 133.
|
|
103ـ السيادة العربية و الاسرائيليات/ص 133.
|
|
104ـ محاضرات تاريح الامم الاسلامية /1/ص 161.
|
|
105ـ تاريخ بغداد/6/ص 129 حياة الامام موسى بن جعفر /2/ص/184.
|
|
106ـ بحار/49/ص 166 ـ عيون اخبار الرضّا/2/ص 267.
|
|
107ـ اين جريان مربوط به پيش از رشيد مىشد (ابن خلدون/3/ص 215) ـ به الكامل، ابن اثير/5/ص 75 وديگر منابع نيز مىتوان مراجعه كرد.
|
|
108ـ ظاهراَ نام صحيح « حسين» است چنانكه در مجمع الفوائد آمده.
|
|
109ـ مقاتل الطالبين/ ص 130 تا 140 (قسطنطينيه، 1297) كه سعد محمد حسن نيز در كتابش المهدية فى الاسلام بخشى از آن را از ص 58 به بعد نقل كرده، همينطور دكتر احمد امين در ضحى الاسلام/3/ص 297 به بعد. پدرم نيز تمام آن را در كتاب خطّى خود « مجمع الفوائد، و مجمل العوائد» از ص 45 به بعد، آورده است.
|
|
110ـ نظريّة الامامة/ ص 318. ولى كنيه سفاح «ابو العبّاس» بود نه ابو عبدالله. عبدالله هم نام او و هم نام منصور بود كه از سفّاح سنّ بيشترى داشت.
|
|
111ـ امبراطورية العرب/ص 452.
|
|
112ـ البداية و النهاية/1/ص 69 ـ التنبيه والاشراف/ ص 292.
|
|
113ـ مروج الذهب /3/ص 222ـ تاريخ الخلفاء/ص 259ـ مشاكلة النّاس لزمانهم/ص 22ـ امبراطورية العرب/ص 435.
|
|
114ـ الكامل، ابن اثير/4/ص 342ـ الامامة و الساسة/2/ص 139ـ يعقوبى /2/ص 354ـ البداية و النهاية/10/ص 56ـ تاريخ التمدن الاسلامى/2/ص 402 و ديگر منابع.
|
|
115ـ شرح اين ماجرا را در منابع زير بخوانيد: النزاع و التخاصم/ص 48، 49 ـ الكامل، ابن اثير/5/ص 212، حوادث سال 132ـ تاريخ ابن خلدون/3/ص 177 ـ يعقوبى/2/ص 357(صادر) ـ شرح ميمية ابى فراس /ص 216 و غاية المرام فى محاسن بغداد دارالسلام/ص 115.
|
|
116ـ النزاغ و التخاصم/ص 49 و منابع ديگر.
|
|
117ـ عيون الاخبار، ابن قتيبة/1/ص 26ـ الكنى و الالقاب/1/ص 158. ممكن است منظور از مهدى در اينجا سفّاح بوده باشد.
|
|
118ـ فوات الوفيات/1/ص 232ـ تاريخ الخلفاء /ص259 ـ تاريخ الخميس/2/ص 324.
|
|
119ـ البداية و النهاية/10/ص 75.
|
|
120ـ طبرى /10/ص 128 (ليدن).
|
|
121ـ تاريخ الخلفاء/ص 268 و ديگر منابع.
|
|
122ـ تاريخ بغداد/10/ص 215 ـ الامام الصادق والمذاهب الاربعة/1/بخش2/ص 479.
|
|
123ـ العقد الفريد/5/ص 88(دار الكتاب العربى) و گفته شده كه وى عامل قتل سديف بود..
|
|
124ـ شرح قصيده ابن عبدون/ص 218،282ـ مروج الذهب/3/ص 288.
|
|
125ـ المحاسن و المساوى/ص 339.
|
|
126ـ الوزراء و الكتاب/ص 142.
|
|
127ـ البداية و النهاية/10/ص 131.
|
|
128ـ تاريخ الخميس/2/ص 331.
|
|
129ـ تاريخ الخلفاء، سيوطى/ ص 279 ومنابع ديگر.
|
|
131ـ الاغانى/5/ص 163 (دار الكتب، قاهره).
|
|
132ـ ولى نه در راه خدا، كه در راه لذّتها و شهوتهاى خودش و در راه خوشايند آوازخوانها و فرومايگان، چنانكه در رساله خوارزمى و در تمام كتابهاى تاريخى كه از راه و روش رشيد سخن گفته اند ، آمده.
|
|
133ـ التبية و الاشراف/ص 299.
|
|
134ـ تاريخ يعقوبى/3/ص 146.
|
|
135ـ البداية و النهاية/10/ص 184.
|
|
136ـ البداية و النهاية/10/ص 220 به نقل از طبرى، و در صفحه 222 نيز چنين آورده كه رشيد از چهار هزار دختر خوشروى برخودار بود. در ضحى الاسلام /1/ ص 9 نيز نوشته: «رشيد هزاران كنيزك داشت كه برايش خدمتگزارى يا آوازخوانى مىكردند وبزم شرابش را به بهترين وجهى و در زيباترين لباسها و جواهرات مىآراستند».
|
|
137ـ مآثر الاناقة/1/ص 205ـ تاريخ الخلفاء/ص 201 ـ مختصر تاريخ الدّول /ص 134 ـ الكامل، ابن الثير/5/ص 170 (دار الكتاب العربى) ـ و تاريخ طبرى و منابع ديگر.
|
|
138ـ التنبيه و الاشراف/ص 302.
|
|
139ـ طبرى/9/ص 1974 (ليدن) و ج 10/ص 25 ـ الكامل، ابن اثير/4/ص 295 ـ البداية و النهاية/10/ص 28، 64 ـ الامامة والسياسة/2/ص 114 ـ النزاع و التخاصم/ص 45 ـ العقد الفريد/4/ص 479 (دار الكتاب) ـ ضحى الاسلام/1/ص 32ـ و شرح النهج، معتزلى/3/ص 267.
|
|
140ـ تاريخ الجنس العربى/8/ص 417.
|
|
141ـ العبر، ذهبى/1/ص 186 ـ مرآة الجنان/1/ص 285.
|
|
×
142ـ البداية و النهاية/10/ص 72 ـ وفيات الاعيان/1/ص 281 (چاپ 1310 هجرى) ـ مختصر تاريخ الدول/ص 121 ـ الكامل، ابن الثير/4/ص 354 ـ شرح شافية ابى فراس/ص 211 ـ غاية المرام فى محاسن بغداد دارالسلام، عمرى موصلى/ص 116 ـ تاريخ ابن الوردى/1/ص 261 ـ مآثر الاناقة فى معالم الخلافة/1/ص 178 ـ النزاع و التخاصم، مقريزى/ص 46.
|
|
143ـ طبيعة الدعوة العباسة/ص 245 به نقل از العينى در: دولة بنى العبّاس و الطولونيين و الاخشيديين/ص 30 به بعد.
|
|
144ـ تاريخ المتدّن الاسلامى/2/ص 435 به نقل از زينة المجالس.
|
|
145ـ تاريخ اليعقوبى/3/ص 102 ـ تاريخ ابن خلدون/3/ص 103.
|
|
146ـ شرح قصيده ابن عبدون/ص 214 ـ صبح الاعشى/1/ص 445.
|
|
147ـ تاريخ بغداد/1/ص 208 ـ البداية و النهاية/10/ص 14 و ص 69 ـ النزاع و التخاصم/ص 53 ـ الامام الصادق و المذاهب الاربعة/1/ص 533.
|
|
148ـ طبيعة الدعوة العبّاسية/ص 33 به نقل از كتاب الفتوح از ابن اعثم كوفى ـ النزاع و التخاصم/ص 52،53 ـ الامام الصادق و المذاهب الاربعة/1/ص 69 ـ الامامة و السّياسة/2/ص 132و 133 و ساير منابع.
|
|
149ـ النزاع و التخاصم/ص 46.
|
|
150 ـالوزرا، و كتاب /ص 225 .
|
|
151 ـرجوع كنيد به كتاب شيخ الامه، الامام احمد حنبل، از عبد العزيز سيد الاهل.
|
|
152 ـالغيبه، شيخ طوسي / ص 20 - بحار.
|
|
×
153 ـ واژة « تشيّع » كه در اين كتاب به كار ميرود در بيشتر مواردمقصود از آن تشيّع به معناي خاص و آن مذهب معروف نيست. بلكه مجرد دوستي با علويان و تأييدايشان در برابر دشمنانشان را ما تشيّع ناميدهايم. پس معناي اين واژه اعم است از تشيّع راستين كه فرقة معروفي را در برابر ساير فرقههاي اسلامي تشكيل ميدهد.
|
|
154 ـطبري /11 / ص 752 ( چاپ ليدن ).
|
|
155 ـ اين را صدوق در آمالي آورده است.به رجال مامقاني زير عنوان « زبيده » مراجعه كنيد.
|
|
156 ـ الكني و الالقاب /2 / ص 289 به نقل از ابن شحنه در روضه المناظر.
|
|
157 ـرجوع شود به: لطف التدبير / ص 105 .
|
|
158 ـالكامل، ابن اثير / حوادث سال 250 هجري.
|
|
×
159 ـ مانند:شيخ مفيد در ارشاد، شبراوي در الاتحاف بحّب الاشراف، كليني در كافي، كفعمي در مصباح، شهيد در دروس، طبرسي در اعلام الوري، فتال در روضه الواعضين، صدوق در علل الشرايع، تاج الدين محمد بن زهره در غايهالاختصار، ابن صباغ مالكي در الفصول المهمه، اردبيلي در جامع الوراه،مسعودي در مروج الذهب هر چند كه در كلامش ابهامي است، ابوافداء در تاريخ خود، كنجي شافعي در كفايه الطالب، ابن اثير در كامل، ابن حجر در صواعقش، شبلنجي در نورالابصار، بغدادي در سبائك الذهب، ابن جوزي در تذكره الخواص، ابن الوردي در تاريخ خود، كه از تاريخ غفاري و نوبختي نيز نقل كرده. عتاب ابن اسد نيز ميگفت كه گروهي از اهل مدينه را شنيده كه همين مطلب را ميگويند، غير از اين افراد، تعدادبسياري ديگر نيز ميباشند.
|
|
160 ـ بحار/49/ص95ـ عيون اخبار الرّضا/2/ص 183 و ساير كتابها.
|
|
161 ـ مروج الذهب/3/ص 441 ـ الكامل. ابن اثير/5/ص 183 ـ الاداب السلطانيّه/ص 217 -طبري/11/ص 1013 (چاپ ليدن) ـ مختصر تاريخ الدّول/ص134 ـ تجارب الامم/6/ ص 436.
|
|
162 ـ بحار/49/ص 155 ،144 ـ الكافي/8/ص 151 ـ عيون اخبار الرضّا/ 2/ص 167.
|
|
163 ـ نظريه الامامه/ص 388.
|
|
164 ـ متن عربي اين نامه در پايان اصل كتاب آمده است.
|
|
165 ـ مسند الامام الرضا/ 2/ص 76 ـ بحار/49/ ص 175 ـ عيون اخبار الرضّا/2/ ص156.
|
|
×
166 ـ اين موضوع در مجله مدينه العلم ( سال اول، ص 415 ) از صاحب تاريخ نيشابور و از المناوي في شرح الجامع الصغير نقل كرده. اين داستان در كتابهاي زير نقل شده است: الصواعق الوحرفه/ص 122 ـ حيله الولياء/3/ص 192 ـ عيون اخبار الرضّا/2/ص 135 ـ امالي صدوق/ص 208 ـ ينابيع الموده/ ص 364 و 385 ـ بحار/49/ص 123، 126، 127 ـ الفصول المهمه، ابن الصباغ/ ص 240 ـ نور الابصار/ص 141. كتاب مسند الامام نيز آن را از اين كتابها نقل كرده است: التوحيد، معاني الاخبار، كشف الغمه/ 3/ص 98. اين داستان در بسياري از كتابهاي ديگر نيز ذكر شده منتها برخي جمله «به شروط آن و من از اين شروط هستيم» را حذف كردهاند كه دليلش براي ما روشن است.
|
|
167 ـ النجوم الزاهره/2/ص 74.
|
|
×
168 - اين داستان چنين نقل شده: زبيده با هارون الرشيد بازي شطرنج ميكرد و چون رشيد بازي را باخت، زبيده به او حكم كرد كه بايد با زشتترين و كثيفترين كنيز آشپزخانهاش همبستر شود. رشيد كه از اين امر بسي كراهت داشت حاضر شد ماليات هاي سراسر مصر و عراق را به زبيده ببخشد تا او را از اجراي اين حكم منصرف سازد. ولي زبيده نپذيرفت. رشيد به ناچار منيزي به نام «مراجل» را يافت كه واجد همه اين صفات تنفّرآميز بود. با او همبستر شد و مأمون متولّد گرديد. حياه الحيوان، دميري/1/ص 72 ـ اعلام الناس في اخبار البرامكه، و بني العباس، اتليدي/ص 106 و 107 ـ عيون التواريخ و چند كتاب ديگر. اين داستان منافات با آن ندارد كه گفتهاند مأمون در شبي زاده شد كه رشيد به خلافت رسيد. زيرا وليعهدها نيز پيش از رسيدن به خلافت بزرگترين قلمروها را در اختيار داشتند. مثلأهمين رشيد سراسر كشور خود را ميان سه فرزندش تقسيم كرده بود.
|
|
169 ـ الآداب السلطانيه/ص 212.
|
|
170 ـ حياه الحيوان، دميري/ 1/ ص 72.
|
|
171 ـ فهرست ابن النديم/ ص 174 (چاپ مطبعه الاستقامه، قاهره) .
|
|
172 ـ دايره المعارف الاسلاميه/1/ ص620.
|
|
173 ـ مناقب آل ابيطالب/2/ 276 ـ سفيحه البحار/2/ص 332 در ماده «غيب».
|
|
174 ـ قلقشندي در كتاب خود: مآثر النافه في معالم الخلافه/1/ص 213 مينويسد: مردم سه چيز را بر مأمون عيب ميگرفتند: يكي آن كه قائل به خلق قرآن بود. دوّم تشيّعش، و سوّ اين كه فلسفه را در ميان مردم رايج ساخت.
|
|
175 ـ تاريخ الخلفاء/ص 306 ـ فوات الوفيات/1/ص/239 ـ النجوم الزاهره،تاريخ الخميس/2/ ص 334.
|
|
176 ـ مروج الذهب (چاپ بيروت)/3/ص 352 و 353.
|
|
177 ـ مراجعه كنيد به قصيده ابن عبدون/ص 245 ـ تاريخ الخلفاء سيوطي/ص 307 ـ شبيه به همين مطلب در كتابهاي ديگر هم آمده: الاخبار الطّوال/ص 401 ـ الاتحاف بحت الاشراف/ص 96 ـ تاريخ الخميس/2/ص 334.
|
|
178 ـ در اينجا مقصود آن شايستگي واقعي كه خدا منظور داشته و پيغمبر (ص) آن را بيان كرده، نميباشد. بلكه منظود همان شايستگي است كه مردم با انحراف از حكم خدا و سنّت پيامبرش، تصوّر ميكردند.
|
|
179 ـ الآداب السّلطانيه/ص 212 ـ مروج الذهب/3/ص 396 ـ النجوم الزاهره/2/ص 159 ـ تاريخ الخلفاء سيوطي/ص 303 ـ تاريخ يعقوبي/3/ص 162: «به جز امين در ميان خلفاي عباسي كسي نبود كه هم پدرش و هم مادرش عباسي باشند.»
|
|
180 ـ تاريخ الخلفاء،سيوطي/ ص 304.
|
|
181 ـ غايه المرام في محاسن بغداد دارالسلام/ص 121.
|
|
182 ـ ابن بدرون در شرح قصيده ابن عبدون/ص 245 ـ الاتحاف بحبّ الاشراف/ص 96.
|
|
183 ـ شرح اين ماجرا را در كتابهاي زير بجوييد: طبري/10/ص 611، النجوم الزاهره/2/ص 76 ـ الكامل، ابن اثير/5/ص 88 ـ ابن خلدون نيز در تاريخ خود جلد 3 ص 218 بدان اشاره كرده است.
|
|
184 ـ زهر الآداب (دارالجيل)/2/ص 581.
|
|
185 ـ النجوم الزاهره/2/ص 89 ـ تاريخ الخلفاء سيوطي/ص 290.
|
|
186 ـ النجوم الزاهره/2/ص 84 ـ شبيه به آن در تاريخ الخلفاء هم آمده.
|
|
187 ـ مروج الذهب/3/ص 353 ـ طبري/ حوادث سال 186.
|
|
188 ـ الوزراء و الكتاب/ص222.
|
|
189 ـ تاريخ ابن خلدون/3/ص 229 ـ النجوم الزاهره/2/ص 102 ـ الكامل، ابن اثير (چاپ سوّم)/5/ص 127 ـالوزراء و الكتاب/ص 266.
|
|
190 ـ مروج الذهب/3/ص 353، شايد او اين كار را براي خوشايند مأمون كرده باشد.
|
|
191 ـ مروج الذهب (بيروت)/4/ص 223 ـ تاريخ الخلفاء، سيوطي/ص 24، 269، 270، 285 - طبيعه الدعوه العباسيه/ص 279 به نقل از مقريزي در السلوك المعرفه دول الملوك/1/ص 14 ـ مشاكله الناس الزمانهم، يعقوبي/ص 23.
|
|
192 ـ البيان المغرب (صادر)/ص 71.
|
|
193 ـ البيان و التبيين/3/ص 366.
|
|
194 ـ التاريخ الاسلامي و الحضاره الاسلاميه/3/ص 104.
|
|
195 - ضحي الاسلام/1/ص 43.
|
|
196 ـ مروج الذهب/3/ص 213 ـ شرح ميميه ابي فراس/ص 157 ـ نزهه الجليس/1/ص 316.
|
|
197 ـ انساب الاشراف، بلاذري/3/ص 115.
|
|
198 ـ تاريخ التمدّن الاسلامي/2/ بخش 4/ص 440.
|
|
200 ـ ضحي الاسلام/3/ص 295.
|
|
201 ـ الصله بين التصوّف و التشيّع/ص 101.
|
|
202 ـ التاريخ الاسلامي و الحضاره الاسلاميه/3/ص 107.
|
|
204 ـ السياده العربيّه والشيعه و الاسرائيليات.
|
|
205 ـ ياد بود هشتمين امام.
|
|
206 ـ آقاي غفوري در مدرك فوق ص 29 تصريح كرده كه مأمون فقط از كشتن امين خشنود نشد بلكه دستور اين قتل را هم او صادر كرده بود.
|
|
207 ـ فوات الوفيات/2/ص 269 ـ طبري (در القاموس الحديث) 10/ص 202 ـ البدايه و النهايه/10/ص 243 ـ حياه الحيوان/1/ص 72 ـ تجارب الامم (كه با العيون و حدايق چاپ شده)/6/ص/416.
|
|
208 ـ تاريخ الخلفاء، سيوطي/ص 298.
|
|
209 ـ البدايه و النهايه/10/ص 443.
|
|
210 - بحار/49/ ص 166 ـ مسند الامام رضا/1/ص 85 ـ اعيان الشيعه/4/ بخش 2/ص 138 ـ عيون اخبار الرضّا/2/ص 160.
|
|
211 ـ الحضاره الاسلاميه في القرآن الرابع الهجري، آدم متز/1/ص 232.
|
|
212 ـ امبراطوريه العرب، ترجمه و تعليق خيري حماد/ ص 570.
|
|
×
214 ـ در تاريخ طبري/10/ص 236 و تاريخ ابن خلدون/3/ص 245 و الكامل، ابن اثير/5/ص 179 (چاپ سوّم) چنين آمده كه مأمون به هرثمه گفت: « با اهل كوفه و علويان ساختي و آن قدر سستس به خرج دادي تا ابوالسرايا بر ضدّ ما قيام كرد و ان همه فجايع به بار آورد. و او يكي از ياران تو بود» . در اين مقام، اتهام هرثمه به اين مطالب بسيار مهم است.
|
|
215 ـ ضحي الاسلام/3/ص/294 ـ مقاتل الطالبين/ص 535.
|
|
216 - مقاتل الطالبين/ص 550 ـ البدايه و النهايه/10/ص 345.
|
|
217 ـ الصله بين التصوّف والتشيّع/ص 173.
|
×
218 ـ اين نام بدان جهت انتخاب شد كه زيد خانههاي عباسيان را در بصره به آتش كشيد، و هر گاه شخصي را با جامه سياه كه شعار عباسيان بود، به نزدش ميآوردند، او را با جامهاش ميسوزاند.طبري/11/ص 986 (ليدن) ـ الكامل، ابن اثير/10/ص 346. در روايات چنين آمده كه امام رضا عليه السلام از اعمال برادرش زيد اظهار بيزاري مينمود. شايد علت آن باشد كه گذشته از ارتكاب اعمال خلاف دين كه در جريان قيامش آورده بود، با زيديه نيز همياري مي نمود. شليد هم دليل بيزاري امام رضا آن بود كه ميخواست شر مأمون را از زيد دور كند و در ضمن اين اتهام را كه او جريانات قيام وي را تدبير ميكرد. از حريم خويشتن دفع نمايد.
|
|
219 ـ در ميان علويان كسي جز حضرت علي (ع) لقب «امير المومنين» را نداشت. اين موضوع در مروج الذهب/3/ص 439 آمده.
|
|
×
220 ـ مقاتل الطالبين/ص 534. در شرح قيامهاي علويان به اين كتابها مراجعه كنيد: البدايه و النهايه/10/ص 244 تا 247 - تاريخ يعقوبي/3/ص 173 و 174 ـ مروج الذهب/3/ص 439 و 440 ـ مقاتل الطالبين، طبري، ابن اثير و كتاب هاي تاريخي ديگر. با مراجعه به اين منابع معلوم ميشود كه شورش ها در نخستين ايام مأمون همه جا را فراگرفته بود.
|
|
221 ـ البدايه و النهايه/10/ص 244 ـ طبري/11/ص 975 (ليدن).
|
|
222 - حاتم بن هرثمه بر ارمنستان تسلط يافت و اين خود انگيزه قيام بابك خرّمدين گرديد. نصر بن شبث بر نقاطي چون كيسوم و سمسياط و حوالي آنها مسلط گرديده، از فرات گذشته در جهت شرق آن به پيشروي ادامه داد. وي هرگز تسليم نشد مگر در سال 207. در اين جا بايد از شورش بابكيان و مصريان هم نام ببريم.
|
|
×
223 ـ الكامل، ابن اثير/5/ص 190 ـ تجارب الامم/6/ص 439 (كه همراه با العيون و الحدايق چاپ شد) ـ تاريخ طبري/11/ص 1020 (ليدن) ـ تاريخ ابن خلدون/3/ص 248. گروههاي بسياري دعوت عبّاس را پذيرفتند ولي شيعيان و گروههاي ديگر خود را از او كنار كشيدند. اما اهالي كوفه كه پيوسته از شيعيان علي و اولادش بودند، ظاهرأ افراد بسيار كمي از آنان از او استقبال كردند. اين را ابن اثير آورده است.
|
|
224 ـ در حالي كه در اوايل عصر عباسي افرا لايق بسيار پيدا ميشدند. النته مراد ما از لياقت، لياقت ظاهري است كه با منطق ستمگران و زورگويان قابل تأييد است.
|
×
225 ـ در النجوم الزاهره/2/ص 201 و 202 . تاريخ خلفاي سيوطي/ص 308 و ساير كتابها چنين آمده است: «مأمون در اظهار تشيع بسيار مبالغه ميكرد.پيوسته ميگفت: بهترين فرد پس از پيغمبر علي بن ابيطالب است. او رسمأ بيزاري خود را از كساني كه از معاويه به نيكي ياد ميكردند، اعلام كرده بود. اما از ابوبكر و عمر بدي نميگفت و بلكه آن دو را به عنوان پيشوا پذيرفته بود... .» البته اين را عينأ معتزله بغداد مانند بشر بن معتمر و بشر بن غياث مريسي، پذيرفته بودند. مورّخان بسياري تصريح كردهاند كه مأمون مذهب معتزله را داشت. البدايه و النهايه/10/ص 275 ـ ضحي الاسلام/3/ص 295 ـ امبراطوريه العرب/ص 600.
|
|
×
226 ـ وفيات الاعيان، شرح حال يحيي بن اكثم/2/ص 218 (چاپ 1310 هجري) ـ السيره الحلبيه/3/ص 46 ـ النص و الاجتهاد/ص 193 ـ قاموس الرجال/9/ص 397. با اين همه برخي معتقدند كه اگر مأمون علي را برتر ميشمرد، معاويه را نفرين ميكرد، متعه را حلال شمرده بودؤ قائل به خلق قرآن گشته بود... اينها همه به خاطر مشغول ساختن مردم بود تا كمتر به مسأله خلافت بينديشند و همچنين مي خواست ذهن آنها را از اهل بيتنيز منصرف بدارد.البته اين قول به كمك برخي شواهد تاريخي تأييد مي شود.
|
|
227 ـ الامام رضا وليعهد المأمون/ص 63 به نقل از ابن اثير.
|
|
228 ـ مراحعه كنيد به: مروج الذهب/3/ص 441 و ساير كتابهاي تاريخي ـ در طبري/11/ص 1103 (ليدن) و البدايه والنهايه/10/ص 269 چنين آمده كه امام (ع) با وي تا سال 215 هجري همبستر نشد.
|
|
229 ـ بحار/49/ص 139 ـ مسند الامام الرّضا/1/ص 77 و 78 ـ عيون اخبار رضا/2/ص 153.
|
|
230 ـ الصله بين التصوّف و التشيّع/ص 256.
|
|
231 ـ البدايه و النهايه/10/ص 147، ساير كتابهاي تاريخي، به فصل «منبع خطر براي عباسيان» همين كتاب نيز مراجعه كنيد.
|
×
232 ـمقاتل الطالبين/ص 377 و صفحات ديگر آن و نيز ساير كتابها. برخي از محققّان، برآنند كه فقط اهل حديث كوفه در اين قيام شركت كردند، ولي ظاهر آن است كه مراد همه اهل حديث به طور اطلاق باشد. اين را مقاتل الطالبين هم تأييد ميكند. نكته شايان تذكر آن كه گروهي از اهل حديث و گروهي از زيديّه امامت را بدانگونه كه شيعه اماميه باور دارند، هنگام وليعهدي امام رضا پذيرفته بودند، ولي سپس از اين عقيده برگشتند. نوبختي در فرق الشيعه ص 86 مينويسد: «... گروهي از آنان به نام «محدثه» به فرقه مرجئه و اصحاب حديث پيوند داشتند و قائل به امامت حضرت موسي بن جعفر و سپس علي بن موسي شده بدينگونه شيعه گرديدند. ولي اين تظاهر و به انگيزه رسيدن به هدفهاي دنيوي بود. چه آنان پس از درگذشت امام رضا (ع) از عقيده برگشتند. گروهي از زيديان نيز به امامت حضرت علي بن موسي (ع)قائل گشتند و اين پس از اخذ بيعت وليعهدي از سوي مأمون به نفع او بود. اينان نيز تظاهر ميكردند و براي دنيايشان به چنين عقيدهاي گرويده بودند. لذا چون امام رضا (ع) درگذشت آنان نيز دست از اعتقاد خود شستند... » به قول شيبي، گروهي از زيديان، مرجئه و اهل حديث گرداگرد امام رضا (ع) را گرفتند. آنگاه پس از درگذشت امام دوباره به مذاهب خويش بازگشتند... .
|
|
×
233 ـ الآداب السلطانيه، فخري/ص 217 ـ ضحي الاسلام/3/ص 294 ـ البدايه و النهايه/10/ص 247 ـ طبري، ابن اثير، قلقشندي، ابوالفرج. مفيد و هر مورّخي كه ماجراي وليعهدي را در كتاب خود آورده است البته در اينباره متون ديگري هم يافت ميشود كه علّت تسميه رضا را به دليل دانسته است كه دوست و دشمن به شخصيّت وي احترام ميگذاشتند.
|
|
×
234ـ بر اين موضع تصريح شده در البدايه و النهايه/10/ص 250ـ الآداب السلطانيه، الفخري/ص 127 ـ غايه الاختصار/ ص67 ـ ينابيع الموده، حنفي/ص 384ـ مقاتل الطالبين، وبسياري ديگر: سيوطي در تاريخ الخلفاء آورده كه «حتي گفته اند او مي خواست خود را خلع كند و خلافت را به او بسپارد... »امام وي را از اين كار بازداشت.
|
|
235 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 149 ـ بحار/49/ص 134ـ ينابيع المودّه و ساير كتاب ها.
|
236 ـ عبارت تايخ شيعه/ص 51 و 52 لين است: «اگر خلافت حقي است كه براي تو از سوي خدا شناخته شده، پس نمي تواني آن را از خود جدا سازي و به ديگري واگذاري. و اگر چنين حقي برايت نيست، پس چگونه چيزي را كه نداري به من مي بخشايي... .»
|
|
×
237 ـ مراجعه كنيد به: روضه الواعظين/1/ص 267 و 268 و 269 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ علل الشرايع/1/ص 236 ـ ينابيع الموده/ص 384 ـ امالي صدوق/ص 42 و 43 ـ الارشاد/ص 310 ـ كشف الغمه/3/ص 65 و 66 و 87 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 140 و 149 ـ المناقب/4/ص 363 ـ الكافي/1/ص 489 ـ بحار/49/ص 129 و 134 136 ـ معادن الحكمه، و تاريخ الشيعه، و مثير الاحزان/ص 261 ـ شرح ميميه ابي فراس/ص 164 و 165 ـ غايه الاختصار/ ص 68.
|
|
238 ـ مي گويند: او و عمويش و يكي از فرماندهان بود كه مأمون او را مدتي فرماندار خراسان كرد. ولي بر اثر سوء رفتار عزل شد.
|
|
239 ـ مقاتل الطالبين/ص 562 و 563 و نزديك به اين مطلب چيزي در ارشاد مفيد/ص 310 و ساير كتاب ها يافت مي شود.
|
|
240 ـ در اين باره مراجعه شود به مناقب آل ابي طالب/4/ص 363 - امالي صدوق/ص 43 ـعيون اخبار رضا/2/ص 140 ـ علل الشرايع/1/ص 239 ـ مثير الاحزان/ص 261 و 262 ـ رو ضه الواعضين/1/ص 139 ـ بحار/49/ص129 و ساير كتاب ها.
|
|
241 ـ علل الشرايع/1/ص 239 ـ روضه الواعظين/1/ص 268 ـ امالي صدوق/ص 72 ـ بحار/49/ص 130 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 139.
|
|
×
242 ـ در موضوع اجبار امام (ع) به امضاي سند وليعهدي به اين منابع رجوع كنيد: سنابيع الموده/ص 384 ـ مثير الاحزان/ص 261 و 262 و 263 ـ كشف الغمه/3/ص 65 ـ امالي صدوق/ص 68 و 72 ـ بحار/49/ ص 120، 131 و 149 ـ علل الشرايع/1/ص 237 و 238 ـ ارشاد مفيد/ص 191 ـ عيون اخبار الرضا/1/ص 19 و جلد 2/ص 139 تا 141 و 149 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ الخرائج و الجرائح و ديگر كتاب ها.
|
|
243 ـ الآداب السلطانيه، الفخري/ص 219 ـ بحار/49/ص 312 ـ تاريخ الخلفاء،سيوطي/ص 308 ـ التذكره، ابن جوزي/ص 356. از شذرات الذهب ابن عماد نيز نقل شده است.
|
|
244 ـ اين موضوع را در سند وليعهدي تصريح نموده است.
|
|
245 ـ الفصول المهمه، ابن صباغ مالكي/ص 241 ـ مقاتل الطالبين/ص 536 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ بحار / 49/ ص 143 و 145 ـ اعيان الشيعه/4/بخش 2/ص 112 ـ عيون اخبار الرضا و ارشاد مفيد و ديگر كتاب ها.
|
|
246 ـ تاريخ الحكماء/ص 222 و 223 ـ فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم/ص 142 ـ اعيان الشيعه /4/بخش 2/ص 114 ـ بحار/49/ص 132 و 133 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 147 و 148 و ديگر منابع.
|
|
247 ـ مراجعه شود به: مناقب آل ابي طالب/4/ص 364 ـ معادن الحكمه/ ص 192 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 140 ـ بحار/49/ص 140 و 141.
|
|
×
248 ـ نظريه الامامه، دكتر احمد محمود صبحي و ديگران. در تاريخ بغداد/5/ص 274 چنين آمده: به ابي مسهر گفتندچرا از محمد بن راشد چيزي نمي نويسي؟ پاسخ داد كه او قايل به قيام عليه پيشوايان است. در طبقات الحنابله/3/ص 58 يكي از علل ترجيح سفيان بر حسن بن حي اين را شمرده كه او قائل به كشيدن شمشير بود. از اين قبيل مطالب بسيار است كه در اين جا نمي توانيم همه آن ها را ذكر كنيم.
|
|
249 ـ به اين موضوع احمد بن حنبل در رساله «السنّه» تصريح كرده كه اين البته از عقايد اهل حديث و سنّت است. ابوبعلي در طبقات الحنابله/1/ص 26 آن را نقل كرده و اشعري نيز در مقالات الاسلامييّن/1/ص 323 و در الابانه/ص 9 بدان اشاره كرده است.
|
|
250 ـ مراجعه شود به: بحار/49/ از ص91 تا 95 ـ عيون اخبار الرّضا/2/ص 181 به بعد. اين گفته چنان معروف است كه ما نيازي به ذكر مدارك بسيار نمي بينيم.
|
|
251 ـ بحار/49/ص 95 ـ عيون اخبار الرّضا/2/ ص 183.
|
|
252 ـ در پاورقي 8 بخش دوّم برخي از اين منابع اين ماجرا را نقل كرده ايم.
|
|
253 ـ مراججعه شود به: الصواعق المحرقه، ينابيع الموده، وفيات الاعيان، بحار، قاموس الرجال و ديگر منابع.
|
|
254 ـ الاتحاف بحبّ الاشراف/ص 55 ـ الصواعق المحرفه/ص 122.
|
|
255 ـ المناقب 4/ص 369، 364 ـ بحار/49/ص 144 ـ علل الشرايع، مقاتل الطالبين، نورالابصار، نزهه الجليس، عيون اخبار الرّضا.
|
|
256 ـ كنز الفوائد، كراجكي/ص 166 ـ الفصول المختاره من العيون و المحاسن/ص 15 و 16 ـ بحار/49/ص 188 ـ مسند الامام الرّضا/1/ص 100.
|
|
257 ـ الكافي/1/ص 187ـ الاختصاص/ص 278 ـ مسند الامام الرّضا/1/ص 103.
|
|
258 ـ بسيار محتمل است كه امام به جمله عمر (بيعت با ابوبكر گريزگاهي بود) اشاره كرد ولي آن را چنان تعميم داد كه شامل بيعت هاي ديگر هم بشود. چه بيعت با خود عمر و عثمان و معاويه و ديگران نيز همه راه گريزي بودند.
|
|
259 ـ مكاتيب الرسول/1/ از ص 59 تا 89 كه در باره اين كتاب ها به طور مشروح به بحث پرداخته و موارد استشهاد ائمه به آن ها را بيان داشته است.
|
×
260 ـ اين كه امام رضا (ع) مأمون را «امير المؤمنين» مي خواند به نظر ما چندان مأله اي را بر نمي انگيزد. زيرا مأمون عملأ مقام فرمانروايي بر مسلمانان را قبضه كرده بود و به اعتبار همين مقام ظاهري او مي شد كه واژه اميرالمؤمنين را به او اطلاق كرد. ولي آيا مجرد اميرالمؤمنين بودن دليل بر فضيلت كسي مي تواند باشد؟ يا اين كه بر عكس فضيلت هنگامي محققّ ايت كه شخصي اين مقام را به حق و شايستگي خدايي قبضه كرده باشد؟ آري، اشكالي كه از خواندن جمله امام رضا (ع) به ذهن ما متبادر مي شود ناشي از عادتي است كه ما با واژه اميرالمؤمين پيدا كرده ايم. چه ما اين لقب را فقط بر حضرت علي (ع) اطلاق كرده، حتي آن را بر ديگر امامان معصوم خود هرگز اطلاق نمي كنيم. غافل از اين كه در عرف مسلمانان آن روزها هرگز چنين انحصاري براي اطلاق واژه اميرالمؤمنين وجود نداشت. به گفته ديگر، قداستي را كه ما اكنون براي اين واژه قائليم هرگز در ذهن آنان مطرح نبود. آنان به مجرّد آن كه قدرت فرمانروايي را در دست كسي مي يافتند او را امير خود و امير مسلمانان و مؤمنان خطاب مي كردند، هرچند مانند خلفاي بني اميّه يا عثمان و يا ديگران از پاكي و تقوا هم بهره اي نمي داشتند.
|
|
×
261 ـ الفصول المهمه، ابن صباغ مالكي/ص 241 ـ نورالابصار/ از ص 43 به بعد ـ عيون اخبار الرّضا/1/ص 20 و جلد 2/ص 183 ـ مناقب آل ابي طالب/4/ص 363 ـ علل الشرايع/1/ص 238 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ بحار/49/ص 34 و 35 و صفحات ديگر ـ كشف الغمّه/3/ص 69 ـ ارشاد مفيد/ص 310 ـ امالي صدوق/ 43 ـ اصول الكافي/ص 489 ـ روضه الواعظين/1/ص 268 و 269 ـ معادن الحكمه/ ص 180 ـ شرح ميميه ابي فراس/ ص 165.
|
|