خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » زندگى سياسى هشتمين امام تشريح موضع امام 3
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


زندگى سياسى هشتمين امام تشريح موضع امام 3

پيشنهاد خلافت و امتناع امام (ع)
نگرشى بر تاريخ
در كتاب‌هاى تاريخى چنين مى خوانيم كه مأمون نخست پيشنهاد خلافت به امام كرد، (1) ولى امام شديدأ از پذيرفتن آن خوددارى نمود. مدّت‌ها مأمون مى ‌كوشيد كه امام را به پذيرش اين مقام قانع گرداند، ولى موفّق نمى ‌شد. مى گويند اين كوشش‌ها به مدّت دو ماه در «مرو» ادامه يافت كه امام همچنان از پذيرفتن پيشنهاد وى امتناع مى ورزيد.(2)
مأمون به امام مى ‌گفت: «... اى فرزند رسول خدا، من به فضيلت، علم، زهد، پارسايى و خداپرستيت پى بردم و ديدم كه تو از من به خلافت سزاوارترى ... .»
امام پاسخ داد: «با پارسايى در دنيا اميد نجات از شرّ آن دارم، با خويشتن‌دارى از گناهان، اميد دريافت بهره‌ها دارم، و با فروتنى در دنيا مقام عالى نزد خدا مى ‌طلبم... .»
مأمون مى گفت: ميخواهم خود را از خلافت معزول كنم و آن را به تو واگذارم و خود نيز با تو بيعت كنم؟!
امام پاسخ داد: اگر اين خلافت از آن توست، پس تو حق ندارى اين جامه خدايى را از تن خود به درآورده بر قامت شخص ديگرى بپوشى ، و اگر خلافت مال تو نيست، پس چگونه چيزي را كه مال تو نيست، به من مى بخشايى ؟»(3)
با اين همه مأمون گفت: تو ناگزير از پذيرفتن آنى !! روزها و روزها مأمون در متقاعد ساختن امام كوشيد و پيوسته فضل و حسن را به نزدش مى فرستاد و بالاخره هم مأيوس شد از اين كه امام خلافت را از وى بپذيرد.
روزى ذوالرياستين، وزير مأمون، در برابر مردم ايستاد و گفت: شگفتا! چه امر شگفت‌انگيزى مى ‌بينم! مى ‌بينم كه اميرالمؤمنين مأمون خلافت را به رضا تفويض مى كند، ولى او نمى پذيرد. رضا مى گويد: در من توان اين كار نيست و هرگز نيرويى براى آن ندارم... من هرگز خلافت را اين‌گونه ضايع شده نيافتم.»(4)

پذيرفتن وليعهدى با تهديد
تلاش مأمون براى متقاعد ساختن امام

از كتاب‌هاى تاريخ و روايت چنين برمى آيد كه مأمون به راه‌هاى گوناگونى تلاش براى اقناع امام مى ‌كرد. از زمانى كه امام هنوز در مدينه بود اين تلاش‌ها شروع شد و پيوسته مأمون با وى مكاتبه مى ‌كرد كه آخر هم به نتيجه‌اى نرسيد.
سپس «رجاء بن ابى ضحّاك» را كه از خويشان فضل بن سهل بود،(5) مأمور براى انتقال امام به مرو كرد. امام را به رغم عدم تمايل قلبيش به اين شهر آوردند و در آن‌جا مأمون دوباره كوشش‌هاى خود را شروع كرد. مدّت دو ماه در كوشيد و حتى به تصريح يا كنايه امام را به قتل هم تهديد مى كرد، ولى امام هرگز زيربار نرفت. تا سرانجام از هر سو زير فشار قرار گرفت كه آن‌گاه با نهايت اكراه و در حالى كه از شدّت درماندگى مى ‌گريست، مقام وليعهدى را پذيرفت.
اين بيعت در هفتم رمضان به سال 201 هجرى انجام گرفت.
برخى از دلايل ناخوشنودى امام (ع)
متونى كه در اين‌باره به دست ما رسيده آن قدر بسيار زياد است كه به حدّ تواتر رسيده است. ابوالفرج مى ‌نويسد: «... مأمون، فضل وحسن، فرزندان سهل، را نزد على بن موسى (ع) روانه كرد. ايشان به وى مقام وليعهدى را پيشنهاد كردند، ولى او نپذيرفتـآنان پيوسته پيشنهاد خود را تكرار ‌كردند و امام همچنان از پذيرفتنش ابا مى كرد، تا يكى از آن دو نفر زبان به تهديد گشود، ديگرى نيز گفت، به خدا سوگند كه مأمون مرا دستور داه تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت كنى .»(6)
برخى ديگر چنين آورده‌اند كه مأمون به امام (ع) گفت: اى فرزند رسول خدا، اين كه از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روايت كنى ، آيا مى خواهى با اين بهانه جان خود را از تن دردادن به اين كار آسوده‌سازى و مى ‌خواهى كه مردم تو را زاهد در دنيا بشناسند؟
امام رضا پاسخ داد: به خدا سوگند، از روزى كه او مرا آفريده هرگز دروغ نگفته‌ام، و نه به خاطر دنيا زهد در دنيا را پيشه كرده‌ام، و در ضمن مى دانم كه منظور تو چيست و تو به راستى چه از من مى ‌خواهى .
ـ چه مى ‌خواهم؟
ـ آيا اگر راست بگويم در امان هستم؟
ـ بلى در امان هستى .
ـ تو مى ‌خواهى كه مردم بگويند، على بن موسي از دنيا روى گردان نيست، امّا اين دنياست كه بر او اقبال نكرده است. آيا نمى بينيد كه چگونه به طمع خلافت، وليعهدى را پذيرفته.
در اين جا مأمون برآشفت و به او گفت: تو هميشه به گونه ناخوشايندى با من برخورد مى كنى ، در حالى ‌ كه تو را از سطوت خود ايمنى بخشيدم. به خدا سوگند، اگر وليعهدى را پذيرفتى كه هيچ، وگرنه مجبورت خواهم كرد كه آن را بپذيرى . اگر باز همچنان امتناع بورزى ، گردنت را خواهم زد.(7)
امام رضا (ع) در پاسخ ريّان كه علّت پذيرفتن وليعهدى را پرسيده بود، گفت:
«... خدا مى ‌داند كه چقدر از اين كار بدم مى آمد. ولى چون مرا مجبور كردند كه از كشتن يا پذيرفتن وليعهدى يكى را برگزينم، من ترجيح دادم كه آن را بپذيرم... در واقع اين ضرورت بود كه مرا به پذيرفتن آن كشانيد و من تحت فشار و اكراه بودم... .»(8)
اما حتى در پشت‌نويس پيمان وليعهدى اين نارضايتى خود و به سامان نرسيدن وليعهدى خويش را برملا كرده بود.(9)

   1 2 صفحه بعدى »»  

 ×  1ـ بر اين موضع تصريح شده در البدايه و النهايه/10/ص 250ـ الآداب السلطانيه، الفخري/ص 127 ـ غايه الاختصار/ ص67 ـ ينابيع الموده، حنفي/ص 384ـ مقاتل الطالبين، وبسياري ديگر: سيوطي در تاريخ الخلفاء آورده كه «حتي گفته اند او مي خواست خود را خلع كند و خلافت را به او بسپارد... »امام وي را از اين كار بازداشت.
2 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 149 ـ بحار/49/ص 134ـ ينابيع المودّه و ساير كتاب ها.
3 ـ عبارت تايخ شيعه/ص 51 و 52 لين است:<ذق>«اگر خلافت حقي است كه براي تو از سوي خدا شناخته شده، پس نمي تواني آن را از خود جدا سازي و به ديگري واگذاري. و اگر چنين حقي برايت نيست، پس چگونه چيزي را كه نداري به من مي بخشايي... .»
 ×  4 ـ مراجعه كنيد به: روضه الواعظين/1/ص 267 و 268 و 269 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ علل الشرايع/1/ص 236 ـ ينابيع الموده/ص 384 ـ امالي صدوق/ص 42 و 43 ـ الارشاد/ص 310 ـ كشف الغمه/3/ص 65 و 66 و 87 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 140 و 149 ـ المناقب/4/ص 363 ـ الكافي/1/ص 489 ـ بحار/49/ص 129 و 134 136 ـ معادن الحكمه، و تاريخ الشيعه، و مثير الاحزان/ص 261 ـ شرح ميميه ابي فراس/ص 164 و 165 ـ غايه الاختصار/ ص 68.
5 ـ مي گويند: او و عمويش و يكي از فرماندهان بود كه مأمون او را مدتي فرماندار خراسان كرد. ولي بر اثر سوء رفتار عزل شد.
6 ـ مقاتل الطالبين/ص 562 و 563 و نزديك به اين مطلب چيزي در ارشاد مفيد/ص 310 و ساير كتاب ها يافت مي شود.
7 ـ در اين باره مراجعه شود به مناقب آل ابي طالب/4/ص 363 - امالي صدوق/ص 43 ـعيون اخبار رضا/2/ص 140 ـ علل الشرايع/1/ص 239 ـ مثير الاحزان/ص 261 و 262 ـ رو ضه الواعضين/1/ص 139 ـ بحار/49/ص129 و ساير كتاب ها.
8 ـ علل الشرايع/1/ص 239 ـ روضه الواعظين/1/ص 268 ـ امالي صدوق/ص 72 ـ بحار/49/ص 130 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 139.
 ×  9 ـ در موضوع اجبار امام (ع) به امضاي سند وليعهدي به اين منابع رجوع كنيد: سنابيع الموده/ص 384 ـ مثير الاحزان/ص 261 و 262 و 263 ـ كشف الغمه/3/ص 65 ـ امالي صدوق/ص 68 و 72 ـ بحار/49/ ص 120، 131 و 149 ـ علل الشرايع/1/ص 237 و 238 ـ ارشاد مفيد/ص 191 ـ عيون اخبار الرضا/1/ص 19 و جلد 2/ص 139 تا 141 و 149 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ الخرائج و الجرائح و ديگر كتاب ها.
10 ـ الآداب السلطانيه، الفخري/ص 219 ـ بحار/49/ص 312 ـ تاريخ الخلفاء،سيوطي/ص 308 ـ التذكره، ابن جوزي/ص 356. از شذرات الذهب ابن عماد نيز نقل شده است.
11 ـ اين موضوع را در سند وليعهدي تصريح نموده است.
12 ـ الفصول المهمه، ابن صباغ مالكي/ص 241 ـ مقاتل الطالبين/ص 536 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ بحار / 49/ ص 143 و 145 ـ اعيان الشيعه/4/بخش 2/ص 112 ـ عيون اخبار الرضا و ارشاد مفيد و ديگر كتاب ها.
13 ـ تاريخ الحكماء/ص 222 و 223 ـ فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم/ص 142 ـ اعيان الشيعه /4/بخش 2/ص 114 ـ بحار/49/ص 132 و 133 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 147 و 148 و ديگر منابع.
14 ـ مراجعه شود به: مناقب آل ابي طالب/4/ص 364 ـ معادن الحكمه/ ص 192 ـ عيون اخبار الرضا/2/ص 140 ـ بحار/49/ص 140 و 141.
 ×  15 ـ نظريه الامامه، دكتر احمد محمود صبحي و ديگران. در تاريخ بغداد/5/ص 274 چنين آمده: به ابي مسهر گفتندچرا از محمد بن راشد چيزي نمي نويسي؟ پاسخ داد كه او قايل به قيام عليه پيشوايان است. در طبقات الحنابله/3/ص 58 يكي از علل ترجيح سفيان بر حسن بن حي اين را شمرده كه او قائل به كشيدن شمشير بود. از اين قبيل مطالب بسيار است كه در اين جا نمي توانيم همه آن ها را ذكر كنيم.
16 ـ به اين موضوع احمد بن حنبل در رساله «السنّه» تصريح كرده كه اين البته از عقايد اهل حديث و سنّت است. ابوبعلي در طبقات الحنابله/1/ص 26 آن را نقل كرده و اشعري نيز در مقالات الاسلامييّن/1/ص 323 و در الابانه/ص 9 بدان اشاره كرده است.
17 ـ مراجعه شود به: بحار/49/ از ص91 تا 95 ـ عيون اخبار الرّضا/2/ص 181 به بعد. اين گفته چنان معروف است كه ما نيازي به ذكر مدارك بسيار نمي بينيم.
18 ـ بحار/49/ص 95 ـ عيون اخبار الرّضا/2/ ص 183.
19 ـ در پاورقي 8 بخش دوّم برخي از اين منابع اين ماجرا را نقل كرده ايم.
20 ـ مراججعه شود به: الصواعق المحرقه، ينابيع الموده، وفيات الاعيان، بحار، قاموس الرجال و ديگر منابع.
21 ـ الاتحاف بحبّ الاشراف/ص 55 ـ الصواعق المحرفه/ص 122.
22 ـ المناقب 4/ص 369، 364 ـ بحار/49/ص 144 ـ علل الشرايع، مقاتل الطالبين، نورالابصار، نزهه الجليس، عيون اخبار الرّضا.
23 ـ كنز الفوائد، كراجكي/ص 166 ـ الفصول المختاره من العيون و المحاسن/ص 15 و 16 ـ بحار/49/ص 188 ـ مسند الامام الرّضا/1/ص 100.
24 ـ الكافي/1/ص 187ـ الاختصاص/ص 278 ـ مسند الامام الرّضا/1/ص 103.
25 ـ بسيار محتمل است كه امام به جمله عمر (بيعت با ابوبكر گريزگاهي بود) اشاره كرد ولي آن را چنان تعميم داد كه شامل بيعت هاي ديگر هم بشود. چه بيعت با خود عمر و عثمان و معاويه و ديگران نيز همه راه گريزي بودند.
26 ـ مكاتيب الرسول/1/ از ص 59 تا 89 كه در باره اين كتاب ها به طور مشروح به بحث پرداخته و موارد استشهاد ائمه به آن ها را بيان داشته است.
 ×  27 ـ اين كه امام رضا (ع) مأمون را «امير المؤمنين» مي خواند به نظر ما چندان مأله اي را بر نمي انگيزد. زيرا مأمون عملأ مقام فرمانروايي بر مسلمانان را قبضه كرده بود و به اعتبار همين مقام ظاهري او مي شد كه واژه اميرالمؤمنين را به او اطلاق كرد. ولي آيا مجرد اميرالمؤمنين بودن دليل بر فضيلت كسي مي تواند باشد؟ يا اين كه بر عكس فضيلت هنگامي محققّ ايت كه شخصي اين مقام را به حق و شايستگي خدايي قبضه كرده باشد؟
 ×  آري، اشكالي كه از خواندن جمله امام رضا (ع) به ذهن ما متبادر مي شود ناشي از عادتي است كه ما با واژه اميرالمؤمين پيدا كرده ايم. چه ما اين لقب را فقط بر حضرت علي (ع) اطلاق كرده، حتي آن را بر ديگر امامان معصوم خود هرگز اطلاق نمي كنيم. غافل از اين كه در عرف مسلمانان آن روزها هرگز چنين انحصاري براي اطلاق واژه اميرالمؤمنين وجود نداشت. به گفته ديگر، قداستي را كه ما اكنون براي اين واژه قائليم هرگز در ذهن آنان مطرح نبود. آنان به مجرّد آن كه قدرت فرمانروايي را در دست كسي مي يافتند او را امير خود و امير مسلمانان و مؤمنان خطاب مي كردند، هرچند مانند خلفاي بني اميّه يا عثمان و يا ديگران از پاكي و تقوا هم بهره اي نمي داشتند.
 ×  28 ـ الفصول المهمه، ابن صباغ مالكي/ص 241 ـ نورالابصار/ از ص 43 به بعد ـ عيون اخبار الرّضا/1/ص 20 و جلد 2/ص 183 ـ مناقب آل ابي طالب/4/ص 363 ـ علل الشرايع/1/ص 238 ـ اعلام الوري/ص 320 ـ بحار/49/ص 34 و 35 و صفحات ديگر ـ كشف الغمّه/3/ص 69 ـ ارشاد مفيد/ص 310 ـ امالي صدوق/ 43 ـ اصول الكافي/ص 489 ـ روضه الواعظين/1/ص 268 و 269 ـ معادن الحكمه/ ص 180 ـ شرح ميميه ابي فراس/ ص 165.

Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.