خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » امام رضا (ع) در رزمگاه اديان
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


امام رضا (ع) در رزمگاه اديان

امام رضا عليه السلام، مأمون، ولايتعهدى
در اين بخش، سَرِ آن است تا رويدادِ ولايتعهدى حضرت رضا(ع) از زوايه اى نوين بررسى و كاوش گردد. به واقع راقم اين سطور بى گمان است كه در درك اين رخدادِ بى بديل كاستى هاى مهمّى افتاده و نگرشى كاملاً انفعالى و غيرتاريخى ، بر واقعيّت ها پرده اى ضخيم انداخته است. نكته قابل ذكر اين كه راقم اين سطور كوشش كرده تا با نگاهى تازه به احاديث و روايات بنگرد؛ نگاهى كه مبتنى بر وارسى ِ يك ميراث تاريخى كهن است، نه از موضع ردّ يا قبول سلسله اى اسناد و امثالهم. به عبارت بهتر، در اين چشم اندازِ نوين، احاديث اسلامى و شيعى ، مجموعه اى گرانقدر از عناصر تاريخى را در بردارند كه فارغ از تعيين صحّت يا سقم آنها به روش سنّتى ، نمايانگرِ برهه اى حسّاس از تاريخ اجتماعى جامعه اى اسلامى هستند.
در حقيقت، مجموعه اى احاديث، مى توانند تاريخنگار را در درك شرايط اجتماعى و سياسى و اقتصادى جوامع پيشين امداد رسانند، ... ، و چه بجاست كه همين جا از بينشِ وسيع شخصيّتى چون علامه مجلسى كه به گردآورى ِ مجموعه اى عظيم بحارالانوار دست زد، تمجيد شود؛ چه، با اين كار، مايه هاى ارجمندى كه به كار "تاريخ" مى آيند، پيش روى ماست.

طرح سؤال
در پگاهش قرن سوم هجرى ، امام رئوف حضرت على بن موسى الرضا(ع)، روضه منوّره را در مدينةالنّبى براى هميشه و با وداعى بس حزين، به قصد «مرو» در منتهى اليه شمال شرقِ امپراطورى ِ بنى عباس، ترك كردند.
مأمون هفتمين و هوشمندترين خليفه عباسى ، به دنبالِ اصرار و ابرامى عجيب، امام را به آن جا فرا خوانده بود تا حكومت را به ايشان بسپارد. او داعيه داشت كه در هنگامه نبرد با برادرش امين، براى نيل به سريرِ قدرت، " نذر" كرده بود تا اگر ظفر يافت، خلافت را به شايسته ترين كس از آل ابى طالب واگذار كند و اينك اظهارِ بى گمانى مى كرد كه لايقتر از على بن موسى الرّضا(ع)، در آن خاندانـو نيز آل عباّسـيافت نمى گردد.
بى گمان اين رخداد از هر نظر شگرف و حيرت آور است؛ زيرا نه چنان تكليفى از سوى يك خليفه عبّاسى ، آن هم در چارچوب رفتارهاى سياسى زمانه، عادى مى نمود و نه پذيرشِ يك امام علوى ؛ كه تا بود، حكومتِ بنى عباس، شيعيان و ائمه آنان را نابود مى خواستند و اينان در جاى خود، چه به تقيّه و چه به مبارزه علنى ، از هر گونه همكارى با آن ظالمينِ خون ريز پرهيز داشتند.
از اين گذشته تر، ميانِ خلع و قتلِ امين تا دعوتِ امام رضا(ع)، به مرو، بيش از سه سالى فاصله افتاده بود و البته اين پرسشى به جا مى نمايد كه به چه دليلى مأمون پس از گذشتِ اين همه مدّت، تازه اداى نذرش را به خاطر آورد؟،...، آشكار است كه داعيه نذر و عهدِ مأمون، با شواهد عقلى و تاريخى ، همخوانى ندارد؛ پس، لاجرم اين پرسش پيش مى آيد كه مقصد اصلى ِ او در اين كار چه بوده است؟

تأمّلى بر چرايى ِ واگذارى ولايتعهدى از سوى مأمون
در بيان دلايلِ اقدام مأمون، بيش از همه، بر اين نكته تأكيد شده كه او به جهت دل خوش كردنِ علويان، به امام رضا (ع)، منصبِ ولايتعهدى داد تا شور و جنبشِ آنان را تسكين بخشد و قيامهاى آنان را پايان دهد. طرفدارانِ اين نظريه، گاه به خيزش دامنه دارِ ابو السّرايا اشاره مى كنند كه اركان حكومت بنى عباس را سخت به لرزه انداخته بود و گاه عصيانهاى مداوم علويان، در مناطقى چون مكّه ( محمد بن جعفر عليه السلام، مشهور به ديباج) يا يمن ( ابراهيم بن موسى عليه السلام،) را شاهد مى آورند. با اين وصف ابهامها و اشكالها بر اين گمانه، چندان فراوان است كه نمى توان به اتّكاى آن، با خاطرى مجموع واقعه ولايتعهدى امام على بن موسى الرضا(ع)، را تحليل كرد؛ زيرا:
1) در چنان تفسيرى از واقعه واگذارى ِ ولايتعهدى ، اين پرسش بى پاسخ مى ماند كه چه حاجتى بود كه مأمون، امام عليه السلام، را با آن همه اصرار به «مرو فرابخواند؟ كه اگر مأمون فقط در پى ِ تبليغ و فريبكارى مى بود، مى توانست به امام رضا عليه السلام، در همان مدينهـو بى دعوت به مروـخلافت را عرضه نمايد و گوش مردمان را از تبليغِ نيك انديشى هايش پُر كند؛ يا اين كه به تَنِ خود به مدينه برود و كار را به امام عليه السلام، واگذارد. يا اين كه شخصاً به سرزمين هاى عربى ، كه كانون آشوبها شده بودند، عزيمت كند و امام عليه السلام، را در همان جا وليعهد گرداند، يا،...، به هر صورت، اگر هدف مأمون تنها تبليغ و جوسازى مى بود، واگذارى ِ ولايتعهدى ـآن هم با ترتيبى كه عاقبت امام رضا عليه السلام، پذيرفتندـنمى توانست هيچ دخلى به سفر خراسان، داشته باشد.
2) نكته مهمتر اين كه نمى توان اطمينان داشت عملكردِ مأمون در عرضه خلافتـو سپس ولايتعهدى ـبه امام رضا عليه السلام، تأثير چندانى بر مخالفتهاى علويان مى داشته، زيرا پس از شهادتِ امام جعفر صادق عليه السلام، و امام موسى كاظم عليه السلام، انشعابهاى بزرگى در ميان علويان افتاده بود و عملاً شيعيانى كه حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام، را هشتمين پيشوا يا امام خود مى دانستند، گروهى كم شمار و در اقليّت بودند.
در واقع، تا هنگامى كه امام ششم عليه السلام، در قيد حيات بودند، گروه اماميّه تشكّلى قوى داشت و شمار زيديان يا ساير فرق شيعى ، در مقابلِ اينان چندان قابل اعتناء نبود؛ ليكن با فاجعه شهادت ايشان، در سال 148 هجرى قمرى ، اختلاف در ميانِ اماميّه افتاد و بخش عظيمى از آنانـتحت عناوينى چون "ناووسيّه"، "فطحيّه"، "محمّديه"، و "سبعيّه"ـاز پذيرش امامتِ حضرت موسى كاظم عليه السلام سرباز زدند. با اين وصف، شكاف در صفوف اماميه، پس از شهادت امام موسى كاظم(ع)، ابعاد بسيار وسيعترى يافت و چنان افتاد كه شمار كثيرى از آنان، از تمكين به امامتِ حضرت رضا عليه السلام، سرباز زدند. فرقه هاى مهمّى كه اين گونه بر آمدند، چنين اند:
"واقفه" كه رحلت امام موسى كاظم عليه السلام، را منكر شده، ايشان را امام حى ّ و قائم گفتند.
"بشيريّه" كه هم چون واقفه معتقد بودند امام موسى كاظم عليه السلام، زنده و امام قائم است، ليكن شخصى به نام محمّدبن بشير را به عنوان جانشينِ خود برگزيده است.
"مباركيّه" كه به امامتِ محمّد بن اسماعيل بن جعفر صادق عليه السلام، قايل شده، او را زنده و مهدى قائم قلمداد كردند.
گروه اخيرـبه همراه سبعيّهـدر تاريخ "اسماعيليّه" هم نام گرفته اند و به هيچ روى امامت امام كاظم عليه السلام، و امام رضا عليه السلام، و اعقاب ايشان را نپذيرفتند. بنابراين، در آن هنگام كه مأمون حضرت رضا عليه السلام، را فرا خواند، شمار علويانى كه ايشان را امامِ واجب الاطاعه خويش مى شمردند، بسيار اندك بودند؛ و معلوم است كه اقدام مأمون در وليعهد قرار دادن امام رضا عليه السلام، نمى توانسته در تسكينِ اكثريت علويانـبه ويژه شاخه انقلابى آنانـ، تأثيرى داشته باشد و مى توان گفت كه اگر مأمون چنان نيّتى مى داشت، برگزيدنِ يكى از احفاد زيد بن على براى او بيشتر فايده مى داشت.
3) بر خلاف زيديّه و اسماعيليّه و بسيارى از ديگر فرق شيعى ، معتقدان به امامتِ حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام، در اين هنگام ميانه روى پيشه كرده و در مقابل حكومت جبّار عبّاسى ، به تقيّه و مماشات، روزگار مى گذراندند؛ زيرا به فرمان صريح امامانشان، از شركت در هرگونه قيامى تا ظهور مهدى موعود عليه السلام، منع گشته بودند. به اين ترتيب، وليعهد قرار دادنِ امام رضا عليه السلام، نمى توانست مستقيماً در آرام كردن علويان انقلابى ـكه البته اعتقاد و ارادتِ "خاص" به حضرتش نداشتندـنقشى ايفا كرده باشد.
4) مطمئناً نمى توان پذيرفت كه مأمون تشكّلِ مجددّ شيعيان را تحت لواى حضرت رضا عليه السلام، خواستار بوده يا كم ترين كارى در اين جهت انجام داده باشد؛ برعكس، به نظر مى رسد كه او از واگذارى يا تحميل ولايتعهدى ، بروز اختلافات بيشتر و شديدتر در ميان علويان را هم اميد مى ورزيده است. اين امر كه با شواهد تاريخى نيز مطابقت دارد؛ بسيار معقول تر از آن نظريّه مى نمايد كه خوش دل كردنِ تمامِ شيعيان را مقصد اصلى مأمون برشمرده است.
5) آشكار است كه اصل انتصابِ حضرت رضا عليه السلام، به ولايتعهدى ، به معنى پذيرش علنى ِ حقّ آل على و قبول اولى بودنِ آنان به امر خلافت مى بود، كه خود بر مخالفتِ علويان با حكومت بنى عباس لهيبى تازه مى زد و خود به خود، مشروعيّت حكومت غاصبانه آنان را بيش از پيش زير سئوال مى بُرد؛ پس بايد پرسيد كه چرا مأمون اين مخاطره را پذيرفت؟
6) هم چنين، معلوم است كه انتصاب امام عليه السلام، بر آتش مخالفت و كين جويى ِ آل عباس كه امينـبرادر مقتولِ مأمون راـبه خلافت ارحج مى دانستند، بسيار مى افزود و خشمِ بسيارى از بزرگان خاندان بنى عباس را برمى انگيخت كه اساساً منافعشان در گرو خلافت امين بود و مأمون را غاصب سرير خلافت قلمداد مى كردند؛ پس چگونه خليفه سيّاس و هوشمندى چون مأمون، تن به چنين كارى داد و مقبوليّت اندكش در ميان عبّاسيان را، اين گونه در خطر افكند؟ اين نكته، آن جا اهميّت خود را نشان مى دهد كه به ياد آوريم اساساً بنى عباس با خلافت مأمون سرسازگارى نداشتند؛ به گونه اى كه هارون الرّشيد نيز اعتراف مى كرد كه در انتخاب جانشين خود، بر سَرِ دو راهى مانده است:
"اگر به فرزندم عبدالله [ مأمون] تمايل كنم، بنى هاشم [بنى عباس] را به خشم خواهم آورد، و اگر خلافت را به دست محمّد بسپارم از تباهى اى كه بر سر ملّت خواهد آورد، ايمن نيستم ...” «اگر امّ جعفر [زبيده] نبود و بنى هاشم [بنى عباس] نيز به او [ امين] راغب نبودند، بى شكّ عبدالله را مقدّم مى داشتم”
به هر حال، يكى از علايم مخالفت بنى عباس با ولايتعهدى امام رضا عليه السلام، و خشم آنان بر مأمون را مى توان در نصبِ «ابراهيم بن مهدى ”، به خلافت در بغداد ديد كه بيش از يك رجلِ سياسى ، هنرمندى موسيقيدان بود. هم چنين بايد دانست كه در "مرو" نيز بسيارى با ولايتعهدى امام عليه السلام، مخالفت داشتند و انجامش اين امر را نتيجه نفوذِ فضل بن سهل بر مأمون مى دانستند و بالاخره اين كه، كسانى هم حاضر به بيعت نشدند، كه از جمله آنان، اسامى سه تن ثبت شده است: عيسى جُلودى ، على بن عمران و ابويونس.
يكى ديگر از احتمالاتى كه براى انگيزه مأمون آورده اند، اين است كه او مى خواست با وليعهد گردانيدنِ يكى از بنى فاطمه، براى خويش محبوبيّت و مشروعيّت دست و پا كند؛ ليكن به هرحال بايد توجّه داشت كه همان اشكالات قبلى ، كماكان بر اين نظريه وارد است: نه سفر به مرو ربطى به ولايتعهدى دارد، و نه اين كه امام رضا عليه السلام، بهترين گزينه براى منظورِ مأمون مى بود. از طرفى ، معلوم است كه انتخاب هر شخصيتى از علويان به مقام ولايتعهدى ، هم بر مخالفت بنى عباس با مأمون مى افزود و هم مطالباتِ شيعيان را توسعه اى بيش از گذشته مى بخشيد. به علاوه، اگر هدف مأمون جلبِ قلوب شيعيان براى ايجادِ استحكام در حكومتش بوده، چرا او در هنگامه منازعات طولانى اش با امين (193 تا 198 هجرى ) و نيز سه سالى پس از آن، حربه مذكور را به كار نبست؟
اين گونه كه گذشت، مى توان با اطمينان گفت كه نظريّه تسكين علويانـيا كسب وجهه اى مقبولـاز طريق ولايتعهدى حضرت رضا عليه السلام، از هر حيث قابل اشكال است و بايد گفت كه بى گمان در پسِ پرده اين رخداد، نكته ديگرى نقش آفرينِ اصلى بوده است.
يكى اين كه او واقعاً هواخواه امام عليه السلام، بوده و مى خواسته حكومت را به صاحبانِ واقعى اش بازگرداندـيا نذرش را ادا كندـو ديگر اين كه او در وراى اين مخاطره، اهدافى از پيش سنجيده شده اى ـبيش از تسكينِ علويان انقلابى و در جهتِ تحكيم موقعيّت خويشـداشته است.
فرض اوّل با عملكرد مأمون در شهيد كردن امام عليه السلام، و اقدامات بعدى او در سركوبى سفّاكانه شيعيان در تضاد است، زيرا چندان كه مى دانيم او پس از شهادت امام رضا عليه السلام، دست در خون هفت تن از برادران امام عليه السلام، نيز بيالود و در كار خصومت با شيعيان چندان پيش رفت كه به عاملِ خود در مصر نوشت كه "منبرها را شستشو دهند زيرا پيشتر بر فرازشان نام امام رضا عليه السلام، در خطبه ها برده شده بود." هم چنين، او پس از استقرار در بغداد، پرچم سبز راـكه نشان علويان بودـبر انداخت و "دستور داد تا از ورودِ تمام اعقاب حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام، به كاخ او ممانعت شود" ...
امّا فرض دوم: براستى مأمون از فراخوانى امام عليه السلام، به مرو چه حاجت و مقصدى را دنبال مى كرده است؟ آيا در اين ميانه، دلايلِ ماندگارى ِ مأمون در مرو مى تواند راهگشا باشد؟

تأملى بر چرايى ِ ماندگارى مأمون در مرو
گمان بسيارى اين است كه چون مأمون از مادرى ايرانى زاده شده بود، اقامت در ايران را ترجيج مى داد. ليكن اين گفته، دليلى براى نرفتنش او به بغداد يا دل سپردنش به خراسان نمى تواند باشد؛ زيرا:
اوّلاً: كنشهاى خليفه بسيار هوشمند و سيّاسى چون مأمون را نمى توان و نبايد در چارچوب عواطف و احساساتِ سطحى تحليل كرد.
ثانياً: مادر مأمون هيچ گاه مايه افتخار او نبوده كه سبب دل سپردنِ او به ايران گردد؛ زيرا «مراجل”ـمادر مأمونـكنيزى زشترو و بى مقدار بود كه در آشپزخانه هارون الرشّيد خدمت مى كرد و همواره در هجوِ مأمون از او ياد مى شد.
ثالثاً: مى دانيم كه مأمون پس از چند سال كم شمار اقامت در مرو، به سرزمينهاى عربى بازگشت و در بغداد رحلِ اقامت افكند، كه اين امر به فرضيّه دلبستگى او به ايران زمين، كاملاً در تباين است.
رابعاً: اين نكته را هم بايد پاسخ گفت كه اگر مأمون به ايران زمين دلبستگى و علاقه داشته، چرا به جاى اقامت در رى يا نواحى مركزى ايران، دورترين سرحدّات شرقى را براى اقامتش انتخاب كرد؟ نيز اين پرسش مطرح است كه اگر مأمون اقامت در خراسان را در نظر داشته، چرا به جاى شهر معمور و معتبرى چون نيشابور، مرو را كه در دورترين سرحدات خراسان واقع بوده، انتخاب كرد؟
ديگر دليلى براى اقامت مأمون مرو آورده اند، اين است كه از به خواستِ هارون الرّشيد، استاندار خراسان گشته بود و پس از مرگ هارون، چون درگيرِ منازعه با برادرش امين، بر سَرِ قدرت شد، ناچاراً ماندن در مرو را ترجيح داد. اين نيز دليلى كافى نيست، زيرا مأمون در سال 198 هجرى امين را بكشت، در حالى كه امام عليه السلام را سال 201 هجرى به مرو فرا خواند و معلوم است كه در اين فرصت چند ساله، او مجال سركوبى مخالفتهاى خانوادگى را داشته و البته براى او رفتن به بغداد، ديگر نه فقط ناممكن نبود، بلكه ضرورت هم داشت تا در مركزِ خلافت حاضر و ناظر بشود و مخالفتهاى بعدى خاندان بنى عباس را فرومالد. پس، هم چنان اين سؤال برجاست كه چرا مأمون در سالهاى 198 ـ يعنى از هنگامى كه با قتل امين، خلافت بر او مسلّم شدـتا 203 هجرى ، اقامت در مرو را ترجيح داد؟
براى راهيابى به پاسخى قانع كننده، بايد سه نكته ذيل را كاملاً در نظر آوريم:
نخست: كشور اسلامى مى بايد از جانب مرزهاى شرقى در معرض مخاطراتى بسيار جدّى بوده باشد؛ مخاطراتى چندان مهمّ كه سبب شد تا هارون الرشيد به تنِ خود به آن جانب لشگر بكشد و از نزديك به حلّ مشكلات بپردازد.
دوم: مأمون نيز پس استقرار قطعى در مقام خلافت، و حتّى پس از قتل برادرش امين در سال 198 هجرى قمرى ، على رغم اوضاع ناپايدارى كه در بغداد از غيبتِ او ناشى مى شد، طى بيش از پنج سال، ماندن در شرق را لازمتر از عزيمت به مركز خلافت مى ديد.
سوم: امام رضا عليه السلام، عاقبت سفر خراسان و سپس ولايتعهدى را پذيرفتند.
سه نكته مذكور، ما را به اين نتيجه نزديك مى كند كه اوضاع خراسانِ آن دوران بسيار حسّاس بوده است، چندان حسّاس كه دو خليفه عبّاسى را وادار به حضور در محلّ و مواجهه با معضلات كرد؛ و چنان افتاد كه مأمون نيز ناگزير شد رفتن به مركز خلافت در بغداد را به تأخير بيندازد كه از اين امر مى توان با عنوانِ "سياست نگاه به شرق" ياد كرد.
چرايى اين "سياست" را مى توان در نامه اى جست كه محمّد بن على عبّاسى ، مشهور به محمّد امام، خطاب به بنى عباس نوشته است و مى توان از خلال آن، به وضوح رمز و رازِ سياست نگاه به شرقِ مأمون را دريافت. در اين نامه تعبيراتى در خورِ تعمّق از مردمان قسمتهاى گوناگون جهان اسلام شده است:
"كوفه و مردم آن، همه شيعه على هستند و بصريان تبعه عثمان. مردم جزيره خارجى اند، عربانند چون عجمان و مسلمانند به نحوِ نصارا. اهل شام جز معاويه و اطاعت بنى اميّه و دشمنى استوار و جهل متراكم چيزى نمى شناسند. بر مكّه و مدينه، عمر و ابوبكر غلبه يافته اند. به سوى خراسان رو كنيد كه در آن جا جماعت فراوان است و شجاعت آشكار و سينه هاى سالم و دلهاى پاك، كه هوسها به آن راه نيافته ... من، به مشرق، كه مطلع نور جهان است، خوشبين هستم."
به اين ترتيب، مى توان گفت كه ماندگارى مأمون در شرق، ناشى از عواطف يا عاداتِ او نبوده، بلكه راهبردِ خاصّى در وراى آن وجود داشته است. در واقع، هم چنان كه از نامه محمّد امام برمى آيد، سياست نگاه به شرق، سابقه اى به اندازه پايه گذارى نهضت عبّاسى دارد و خراسان براى اينان از همان ابتدا، اهميّتى بيش از ساير نواحى داشته است. براى درك عميق اين موضوع، لازم است تا تاريخ رسوخِ اسلام در شرق ايران را مرورى كينم:
اسلام فتح ماوراء النّهر را با گشودن شهر سوق الجيشى مرو، به دست عبدالله بن عامر و اندكى پس از كشه شدنِ يزدگرد ( سال 32 هجرى )، آغاز كرد و اين امر در طى ساليان متمادى ، در جهت شرق و شمال شرق ادامه يافت. تقدير چنان بود كه با اسكانِ قبايل عرب مرو، اين شهر در رسوخ اسلام به نواحى دور دست شرقى ، همان نقشى را پيدا كند كه كوفه و بصره در گشودن ايران داشتند. با اين اوصاف، پيمودنِ ماوراء النّهر براى اعراب مسلمان، كارى بسيار دشوارتر از فتح نواحى غربى فلات ايران بود؛ چه، نظام اجتماعى ساسانى ، در اين نواحى رسوخى نداشت و دين زرتشتى رسمى در آن سخن اوّل و آخر را نمى گفت. مردمان ساكن در اين جا بيش از همه شورشيانى مرزنشين بودند كه به يمنِ اقتدار دولت ساسانى ، آرام گرفته بودند و معلوم است كه با فروپاشى اين دولت، عربان فاتح ديگر با سامانه هاى اجتماعى يك دستى براى تنظيم شروط تسليم و توافق مواجه نبودند. به واقع سياست ساسانى تبعيد ناراضيان و "كافران"، ماوراءالنّهر را جامعه ناهنجارى از انواع اديان و ملل مختلف ساخته بود كه هيچ گونه ساختار واحدى بر آن حكم نمى راند.
از اين گذشته، گشودنِ ماوراء النّهر در دورانى اتّفاق افتاد كه سياست رسمى دولت اموى ، به هيچ روى منطبق بر گسترش ديانتِ اسلامى در ميان جمعيّت كفّار نبود، بلكه مقصد اصلى آن، گرد آورى ماليات و جزيّه بود كه از نامسلمانان، هر دوِ آنها اخذ مى شد. به اين ترتيب، مسلمان شدنِ مردم انبوهِ شرق، دستاوردى جز كاستى وصولاتِ حكومتى نداشت و دقيقاً از همين رو بود كه دولت اموى ، چنان گروشِ ساكنان اين نواحى به دين اسلام را ناخوش مى داشت كه حتّى از نو مسلمانان هم كماكان جزيه مى گرفت. به قول يكى از انديشه مندان: "دستگاه خلافت اموى سازمان برادرى نبود، بلكه يك شركت انتفاعى را مى نمود". به اين ترتيب، اسلامى كه امويان به شرق عرضه كردند، دين برادرى و همدلى ِ صدر اسلام نمى نمود، بلكه به تمامى مايه هاى نفرت انگيزى از زياده خواهى و توسعه طلبى را به نمايش مى گذاشت. با اين اوصاف و در عين شگفتى ، تاريخ نشان مى دهد كه توسعه اسلام در شرق ايران، حتى سريعتر از غرب بود؛ اين امر كه در واقع به رغمِ منش و خواسته امويان رخ داد، معلول عواملِ بااهمّيتى بود كه شرح آنها از حوصله اين مختصر خارج است و در اين جا، تنها بايد به همين بسنده كرد كه در نتيجه همان سياست خاصّ امويان، اين ناحيه خاستگاه و پناهگاه انواع فرقه ها و دسته هايى شد كه هر يك به نوعى با حكومت اموى سَرِ سازگارى نداشتند. در واقع، اقبال عمومى به خيزش ضدّ اموى به رهبرى ابومسلم را بايد در همين امر يافت كه در خلال آن، از شيعيان گرفته تا مزدكيانِ خراسان، با هم متّحد شدند تا حكومت جابرانه امويان را براندازد. بنابراين، كردار مأمون در ماندگارى در مرو، رجعت به سياست ديرين بنى عباس را نشان مى دهد؛ سياستى كه پيش از آن موفّق شده بود از نيروى خراسانيان بيزار از ستمكارى خلفا، به سود خود استفاده كند؛ خراسانيانى كه حقيقت اسلام را به منشِ داعيه دارانِ كاخ نشين در تعارض مى يافتند و با اميد رهايى ، به حزب عبّاسى به رهبرى ابومسلم پيوستند.
با استقرارِ خلافت در بنى عباس، پرده از فريبكارى هاى اينان برداشته شد؛ آن چنان كه مردم دستاوردِ جانفشانى هاى خويش را در هياهوى هزار و يك شب بغداد، تباه شده ديدند ... كار كه بر مأمون مسلّم شد، تمامِ پهنه امپراطورى عبّاسى را نارضايتى و شورش و عصيان فرا گرفته بود و اين گونه مأمونـبا آن هوشمندى و فطانت كه داشتـدانست كه ديگر نه تبليغ به سبك دوران ابومسلم، براى جلب مردم فايده اى دارد و نه چون هارون الرّشيد، تيغ در ميان آنان نهادن. پس، او مكرى تازه ساز كرد؛ لباس زهد و عبادت بر تن نمود، اميرالمؤمنين على عليه السلام را شايسته ترين كس به خلافت پيامبر خواند، محبّت اهل بيت را تظاهر كرد، از معاويه برائت جست، ترجمه كتب علمى را تشويق كرد و البته باب مناظره با علماى اديان و مذاهب را گشود. آشكار است كه مأمون از انجام همه اين كارها، چشم اميد داشت كه مرد، حساب او را از حساب نياكانِ سفّاكش جدا كنند و در اين راه، به هم نوايى خراسانيان چشم داشت؛ كه به قول محمّد امام، "من، به مشرقـكه مطلع نور جهان استـخويش هستم".
به اين ترتيب، ماندگارى مأمون در مرو، دقيقاً بر راهبردى از پيش طرح شده، منطبق بود؛ و البته تمام كنشهاى او در اين دوران حساسّ، هدفى جز تحميق دوباره مردمِ عاصى نداشت. در اين ميانه، خصوصاً بايد به برپايى جلساتِ مناظره با ارباب اديان توجّه كرد. معمول است كه اين رويكردِ مأمون را به حساب علم پرورى و علايق روشنفكرانه او مى گذراند؛ ليكن بايد توجّه داشت كه مأمون پيش از هر چيز يك سياستمدار و يك خليفه بوده، آن هم از آن نوع كه پندِ مشهورى چون "اَلْمُلكُ عَقيْم" را در گوش داشته است. بنابراين، هرگز نمى توان علاقه او به آن مناظرات را ناب و بى گفتگو دانست.
در واقع، مى توان گفت كه ضرورتى بيش از گرايشهاى شخصى در كار بوده، و آن همه اهتمامِ مأمون به برگزارى مناظره با علماى اديان و مذاهب، در چارچوبِ سياست نگاه به شرق، معنايى به جز تلاش براى كسب مشروعيّت دينى و محبوبيّت اجتماعى براى دولت عباسى نداشته است. به عبارت ديگر، مأمونـبه عنوانِ نماينده و بقيّةالسيفِ عبّاسيان هوشمندى چون ابراهيم امام و محمّد امامـعميقاً به كسب وجهه اى تازه در ميان مردمان نياز داشت و لذا به نمايش گذاشتنِ چهره يك تجدّد طلبِ دينى ، جزيى از سياستِ حكومتى او محسوب مى شود؛ نه از روى دلبستگى صادقانه او به حقيقت.
حال، گاه آن است تا با نگاهى دقيقتر از قبل به شرق ايران و به ويژه منطقه عمومى آسياى ميانه آن روزگاران، نگاهى افكنيم و اوضاع دينى و اجتماعى آن سامان را بكاويم؛ تا معلوم شود كه اقدام مأمون در برگزارى مناظرات، در جه بسترى رخ داده است.

   1 2 3 4 5 صفحه بعدى »»  


Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.