جستجو |
|
|
تأملى بر چرايى ِ پذيرش ولايتعهدى ِ مأمون توسط امام رضا(ع)
بى گمان، در چرايي پذيرش ولايتعهدى توسط امام عليه السلام نيز كاستى هاى مهمّى رفته است؛ خاصّه آن جا كه آورده اند مأمون امام على بن موسى الرضّا عليه السلام را به مرگ تهديد كرد و ايشان از بيمِ جان، تكليفِ مأمون براي ولايتعهدي را گردن نهادند ... اين گفته كه مع الاسف در برخى منابر، همواره تكرار مى شود، سخت نامقبول است؛ چرا كه واقعاً نمى توان قبول كرد كه وجودِ پرفيض و با عظمتى كه حجّت خداوند بر زمين قلمداد مى شود، صرفاً و تنها از روى هراس، چنان تكليفى را بپذيرد؛ اگر فقط بيم و پرهيز از افتادن در مهلكه، ملاكِ تصميم گيرى ِ ائمه اطهار مى بود، حضرت سيّد الشهداء حسين بن على عليه السلام، هرآينه با يزيد بيعت مى فرمود و حماسه كربلا هرگز آفريده نمى شد. بنابراين، شايسته و معقول نيست كه تن دادنِ امام رضا عليه السلام به ولايتعهدى مأمون و سفر خراسان را چنان ساده انگارانه تحليل كنيم كه بارى ، موجب وهنِ مقام امامت نيز بشود.
البته ممكن است كه بر راقم اين سطور خرده گرفته شود كه آن روايتها كه از امام رضا منقول است و بر اساس آنها امام عليه السلام هراس از كشته شدن را دليل پذيرش ولايتعهدى آورده اند، چيست؟ در پاسخ به اين اشكال، بايد به نكاتى اشاره كرد كه البته در نتيجه "غلبه گفتمان نوحه گرايانه بر نگرش آگاهانه علمى " مورد بى اعتنايى بوده است:
نخست: آن دسته از احاديثى كه از امام رضا عليه السلام داير بر اجبار ايشان در پذيرش ولايتعهدى و به خاطرِ پرهيز از مهلكه، نقل شده، همه در پاسخ به كسانى بوده كه با اشاره به زهد و انزواطلبى امام عليه السلام، متعجّبانه، بر اين كار اشكال كرده اند؛ و معلوم است كه امام عليه السلام در آن ها، به فراخورِ حال پاسخ گفته اند. به عنوان مثال، آورده اند كه ريّان بن صلت در مقام پرسش، به امام عليه السلام عرض كرد كه : "شما با كمال زهد و پارسايى كه اظهار مى داريد، ولايتعهدى مأمون را پذيرفته ايد؟" كه حضرتش در مقام پاسخ فرمودند:
"خدا خود مى داند كه من تا چه حدّ اين كار را نمى پسنديدم؛ ولى وقتى امر داير شد ميان قبول اين امر و كشته شدن، آن را بر قتل برگزيدم."
دوم: حضرت رضا عليه السلام، همواره و بلافاصله در دنبالِ اين دست سخنان، قياسى مابينِ خويش و حضرت يوسف عليه السلام نموده اند كه بس در خور تعمّق است:
"آيا نمى دانند كه يوسف پيامبر بود و چون اقتضاء كرد به پادشاه مصر گفت: " اجعلني علي خزائن الارض ... "، مرا هم ضرورت و ناچارى ، با كمال اكراه و ناخوشى به اين كار كشيد، و پس از اين كه مشرف به هلاك بودم، آن را به اكراه پذيرفتم و در اين كار داخل نگشتم، مگر مانند كسى كه از آن خارج شده باشد."
سوم: از امام رضا عليه السلام احاديث متعددى ي در دست است كه طى آنها حضرتش به صراحت از شهادت خود در خراسان خبر داده اند:
"به خدا سوگند، پدرم از نياى گرامى اش از اميرالمؤمنين عليه السلام از رسول خدا صَلَى اللهُ عَليهِ وَاله وَسَلَم، براي من حديث كرد كه من در زمان تو [مأمون] مسموم از دنيا مى روم و مظلوم كشته مى شوم ..."
بنابراين، از يك طرف امام عليه السلام نپذيرفتن ولايتعهدى را با امر خطيرى چون «قتل نفس” مقايسه كرده اند، و از طرف ديگر، صراحتاً شهادت خويش را در خراسان خبر داده اند. آن چه كه در ما بينِ اين دو، سخت جلب توجّه مى كند، قياس با وضعيّت حضرت يوسف عليه السلام است. رمز اين مقايسه چيست؟ نه اين كه يوسف مردم را از قحطى ي نجات داد و امام عليه السلام از تشتتِ آراء و ناآگاهى در دين؟
جالب توجّه اين كه يوسف عليه السلامـهم چنان كه از قرآن بر مى آيدـخود، رياست بر كشاورزى مصر را پذيرفت، چون در آن كار نفعى براي مردمان مى ديد؛ آيا جز اين است كه امام رضا عليه السلام با به كارگيرى اين تمثيل مى خواسته اند به همان ترتيب، به دستاوردهاى ولايتعهدى خويش براى توده هاى مردم، اشاره كنند؟
نكته ديگرى كه حجّت را بر ما تمام مى كند، حديثى ي بسيار در خور تعمّق از امام رضا عليه السلام است كه در آن، حضرت در مقابل پرسش شخصى به نام محمّد بن عرفه، نوعِ اجباري را كه منجر به قبول ولايتعهدى مأمون شد، چنين وصف فرموده اند: "همان چيز كه جدّم اميرالمؤمنين را واداشت كه در شورا (ى شش نفرى ) شركت نمايد."
معلوم است كه حراست از كيان اسلام، تنها انگيزه حضرت على عليه السلام در مماشات با غاصبين بود؛ و درست به همين ترتيب بود كه امام رضا عليه السلام نيز سفر به خراسان و ولايتعهدى را پذيرفتند تا با بهره گيرى از اين موقعيّت، به رفع و رجوعِ شبهات بپردازند.
به اين ترتيب آشكار مى شود كه براى امام رضا عليه السلام امر شهادت در هر صورتى مسلّم مى نموده است، ليكن ايشان با درك عميق از موقعيّت خويش، ولايتعهدى را به جهاتى قابل مقايسه با قصه يوسف و عزيز مصر يا موضوعِ شركتِ اميرالمؤمنين عليه السلام در شوراى شش نفره، پذيرفتند. از اين هر در تمثيل، فقط يك نتيجه مستفاد مى شود و آن يارى رساندن به مردم و حفظ كيان اسلام است؛ نه بيم و پرهيز از مرگ.
|
|