خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » امام در عينيّت جامعه
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


امام در عينيّت جامعه

استاد محمدرضا حكيمى در كتاب امام در عينيت جامعه، دوره 250 ساله زندگى و امامت پيشوايان شيعه تا دوران غيبت را به هشت دوره تقسيم مى كند و براى هر يك از اين دوره هاى هشتگانه ويژگى هايى برمى شمارد و در تحليل هر يك، شباهتها و تفاوتهاى آن را با ديگر دوره ها بيان مى كند. بر پايه تقسيم بندى وى ، تمام دوران امامت حضرت رضا عليه السلام، در دوره هفتم جاى مى گيرد. ما براى آشنايى شما با ديدگاههاى اين استاد فرزانه و نگرشى كه وى به آن روزگاران دارد، تنها 14 صفحه از كتاب ارزشمند امام در عينيت جامعه را بازگو مى كنيم. بديهى است كه براى شناخت ژرفتر اين ديدگاههاى عالمانه ناگزير بايد همه كتاب يادشده را خواند.
هفتمين دوره، دوره 20 ساله (183 ـ 203)، روزگار امامت و رهبرى حضرت امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) است. اين مدت را نيز بايد به دو بخش تقسيم كرد: بخش اول از آغاز امامت تا سفر به خراسان، يعنى از سال 183 تا 201. بخش دوم از ميانه سال 201 تا پايان عمر امام، يعنى آخر ماه صفر سال 203.

بخش نخست
10 سال از اين مدت را امام در روزگار هارون سپرى كرده است، از سال 183 تا 193. اين دوره از جهتى شبيه است به دوره چهارم، يعنى روزگار امام زين العابدين؛ به اين توضيح كه پس از حركت تند امام هفتم و 4 تا 14 سال در سياهچالهاى زندان هارون بسر بردن و پنجه نرم كردن مستقيم با قدرت خلافت و حركات خونين ديگر سادات، در مقياسى وسيع، اكنون بايد حركت را به گونه اى ديگر ادامه داد، تا هم تجربه در مدتى كوتاه تكرار نشده باشد و هم تكليف بر زمين نماند، تكليف را نه مى شود فراموش مرد و نه سست و ناچيز گرفت. پس ترك حركت نخواهد بود، آنچه هست تغيير صورت حركت است.
امام رضا(ع) در اين دورهـتقريباًـشرايط امام زين العابدين را داشت. يعنى ـچنان كه اشاره شدـنمى توانست و مناسب نبود، تجربه شناخته شده پدر را، به عين و با همان مظهر تكرار كند، تا نتيجه اين شود كه دشمن در برابر موضع شناخته شده امام قرار گيرد، چنان كه امام زين العابدين نيز به تكرار تجربه عاشورا شخصاً دست نزد، (چون چنين تكرارى در مدتى اندك از نظر غافلگير كردن خصم نيز كه از فنون لازمه است، درست نيست)، و به استوار ساختن مواضع ديگرى پرداخت كه ياد كرديم. امام رضا نيز، در اين مدت حالى چنان داشت. و سادات به قيامهاى خويش مشغول بودند، و شخصيت امام پشتوانه آنان بود و گاه به سفارش او از ريختن خون آن شورشيان جلوگيرى مى شد. از سوى ديگر به نشر بيشتر فرهنگ اسلامى ـدر شعب مختلف آن به صورتهايى ويژه كه زمان او اقتضا مى كردـدست مى زد و آن همه را مى گسترد.
8 سال ديگر اين دوره، يعنى 8 سالى كه با مرگ هارون الرشيد مى آغازد (193) تا مسافرت الزامى امام به خراسان و مرو (201)، با روزگار خلافت محمد امين (193 ـ 196) و خلافت مأمون همزمان است. اين دوره نيز از جهتى شبيه است به دوره پنجم، يعنى روزگار امام محمدباقر(ع) و امام جعفرصادق(ع). زيرا در اين دوره بر سر خلافت، كشمكشهايى فراوان و خون و خون ريزى بسيار در ميان بود. محمد امين در بغداد، عبدالله مأمون در خراسان و خروجهاى پياپى انقلابيون و ...
از سوى ديگر فرهنگهاى بيگانهـكه توسعه نفوذ آنها در قشرهاى ناآگاه، يا غيرمتخصص موجب مصدوم ساختن اصالت فكر و نربيت اسلامى مى شدـنيز به صورتى نوتر و جدى تر رو به انتشار گذاشته بود، افكار گوناگون پراكنده مى گشت و تشتت مى آفريد، مكتبهاى كلامى و فقهى و اخلاقى متعدد و جورواجور هر لجظه بر سر پا بود، علماى ملل و اديان، به نام خدمت، همكارى ، ترجمه، طبابت، كتابدارى ، اخترگويى و به عنوان مستشار به منابع قدرت نزديك شده بودند و به نشر انواع تفرقه ها و لااعتقادى ها، در ميان مسلمانان، سرگرم بودند و مؤمون، به نام دوستدار فضل و حكمت، اين همه را به منظور سياسى دامن مى زد و امكان مى داد تا نفوذ فرهنگى جناح حق راـكه از دوران امام محمدباقر رو به توسعه نهاده بودـمحدود سازد، و ذهن جامعه را از فراگيرى آن فرهنگ انقلابى و حق طلب و مُقدِم و عملى منصرف سازد، و به ذهنى گرى ها سرگرم دارد.
اينها بود كه مشكلات گوناگونى در اين دوره، در سطح اجتماع اسلامى ، پديدار بود. و از اينجا بود كه شخصيت امام، در اين دوره، براى جامعه اسلامى ، بيشتر و بيشتر مطرح مى گشت، بويژه با توجه به گذشته هايى نه چندان دور: بحثهاى شاگردان امام ششم، درباره لزوم رهبر عادل معصوم (درسطح نظرى )، درگيرى هاى چندين ساله امام هفتم، به عنوان پيشواى برحق و طلب كننده حقوق اجتماعى (درسطح عملى ). اينها همه، انظار را متوجه باقيمانده اين مكتب و يادگار اين بزرگان مى كردـيعنى امام ابوالحسن على بن موسى الرضا (ع). فراموش نمى كنيم كه سادات نيزـهمراه برخى ديگر از عالمان شيعه يا ديگر مردم شيعى ـدر جناح ديگر اجتماع، با تكيه به شخصيت و موقعيت امام، مشغول درگيرى ها و اقدامات خويش بودند، از جمله:
محمد بن ابراهيم طباطبا، كه خروج ابوالسرايا، سرى ّ بن منصور شيبانى ، در سال 199، به آهنگ بيعت گرفتن براى او بود. ابوالسرايا، محمد بن ابراهيم (محمد بن ابراهيم بن اسماعيل طباطبا بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام) را در راه حجاز ملاقات كرد و با او وعده گذاشت كه مردم را به بيعت او فرا خواند و در روز 10 جمادى الاولاى سال 199، در كوفه خود را ظاهر كند، و با او بود على بن عبدالله (عبيدالله) بن حسين بن على بن الحسين زين العابدين(ع). مردم كوفه گرد او جمع شدند و با او بيعت كردند. از طرف ديگر ابوالسرايا با غلامان خويش، از خارج كوفه، مردم را به يارى خاندان پيامبر و خونخواهى شهيدان آل محمد(ص) دعوت و تحريض كرد و روز موعود با جماعتى كه گرد آورده بود، وارد كوفه شد. در اين هنگام، محمد بن ابراهيم بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به بيعت خويش طلبيد و عهد كرد كه در ميان مردم به قانون كتاب و سنت عمل كند و جانب امر به مغروف و نهى از منكر را فرو نگذارد.(1)
و همين محمد بن ابراهيم است كه ابوالفرج از جابر جعفى رويات كرده است كه حضرت امام محمدباقر(ع) از خروج او خبر داد و فرمود:
در سال 199، مردى از ما اهل بيت، بر منبر كوفه خطبه مى خواند، كه خداوند به وجود او بر ملائكه مباهات مى كند.(2)
از سخن امام باقر، در حق محمد بن ابراهيم طباطبا، دانسته مى شود كه قيام وى بر حق بوده است و براى حق. و اين كه با مردم پيمان كرده است كه به كتاب و سنت عمل كند، (به پيمان خود) عمل مى كرده است و طبق كتاب و سنت، امامت راـپس از پيروزى كاملـبه دست امام حق زمان خويش، حضرت على بن موسى الرضا، مى سپرده است. پس او در حقيقت داعى امام رضا بوده است، در اين خروج، در كوفه.
ديگر از سادات بزرگ خارج در آن ايام، فرزند امام جعفر صادق(ع)، محمد ديباج بود، كه در مدينه خروج كرد و مردم را به بيعت خويش فرا خواند. اهل مدينه با او بيعت كردند. برخى گفته اند محمد بن جعفرالصادق، نخست مردم را به بيعت با محمد بن ابراهيم طباطبا دعوت مى كرد، و چون محمد بن ابراهيم درگذشت، مردم را به بيعت خود خواند. و اين محمد بن جعفرالصادق را، محمد ديباج مى گفتند، به جهت حسن و جمال و بها و كمال او. و او مردى سخى و شجاع و قوى ّالقلب و عابد بود، پيوسته يك روز روزه داشت و يك روز افطار مى كرد، و هر گاه از منزل بيرون مى شد، بازنمى گشت مگر اين كه جامه خويش را از تن كنده بود و برهنه اى را با آن پوشانيده بود. محمد با جماعتى از سادات و علويينِ نامى به جانب مكه روان گشت و آماده جنگ با سپاه خليفه شد... (3)
از احوال وى و زهد و عبادت او، و اين كه ابتدا بيعت براى محمد بن ابراهيم طباطبا مى گرفته است، روشن مى شود كه او نيز در صدد احياى حق و ابطال باطل و دفع ستم بوده است.
بدين گونه مى نگريم كه مأمون، با همه تصفيه اى كه در داخل امپراطورى اسلامى كرد، تا جايى كه سپاه فرستاد تا برادرش محمدامين را كشتند و سر او را براى مأمون فرستادند (و او سر محمد امين را در صحن بارگاه خويش بر دار كرد و لشكريان خود را طلبيد و شروع كرد به عطا دادن، و هر كدام را جايزه مى داد امر مى كرد تا نخست بر آن سر لعنت كنند)، با اين همه نتوانست بر همه مراكز اسلامى ، چنان كه بايد، چيره شود. در آن روز جهان اسلام، از نظزگاه قدرت ظاهرى و زر و زور و قلدرى ، متوجه مرو بود و پايتخت خلافت مأمونى ؛ اما از نظر مواريث دينى و حماسه حق و ايدئولوژى اسلامى و هويت اصلى رهبر حق، متوجه مدينه بود، يعنى شهرى كه فرزند پيامبر، پيشواى حق و رهبر شعار توحيد، در آن مى زيست. اينجا بود كه مأمون مجبور شد تا براى اين امر اساسى و بزرگ چاره اى اساسى و بزرگ بينديشد...
با پى بردن از معلول به علّت، به اين نتيجه مى رسيم كه رفتار مأمون نسبت به امام رضا، نه تنها امرى ساده نبوده است، بلكه يكى از راه حلهاى مهم سياسى آن روز بوده است براى نجات خلافت عباسى . يعنى خلافت، در برابر موضع و موقع امام، چنان بيچاره مى شود كه مجبور مى گردد مهمترين شخصيت مخالف را به مركز قدرت خويش دعوت كند و بر روى فرش خويش بخواند و بالاى دست خويش بنشاند. اين آن معلولى است كه ما را به علتى راهنما مى گردد. آيا يك انسان غيردرگير و فارغ از تجربه هاى اجتماعى كه بنشيند در مسجد پيامبر و تنها مسئله بگويد و حديث روايت كند و درس بدهد و هيچ جناحى را تأييد و تغذيه نكند، چنين نگرانى ِ عظيمى براى امپراطوريى بس وسيع پديد مى آورد؟

بخش دوم
اين بخش شامل حدود 18 ماه مى شود: از آغاز پيشنهاد سفر به خراسان به امام، در مدينه، كه به وسيله رجاء بن ابى ضحاك، به امر مأمون انجام يافت و امام به اجبار، روانه سفر گشت و به روز 10 شواال سال 201 د ر مرو بود، تا شهادت امام، يعنى آخر ماه صفر سال 203.
اين مدت با كوتاهى آن شامل حادثه اى بود كه موضع امامت را در برابر خلافت در سطحى ديگر قرار دارد. چون فهم و هضم دوره هشتم كه دوره نهايى و مهم است به فهم اين 18 ماه مربوط مى شود، بايد در تحليل حوادث آن انديشه و دقت بسيار شود و با ديد منطقى ارزيابى گردد.
مأمونـاز سر اكراه و اجبار و به دليل اهميت موقعيت و شخصيت امام رضاـپس از مشورت با وزير خود فضل بن سهل ذوالرياستينـامام را از مدينه به مرو آورد. در ضمن براى شكستن شخصيت امامـاز راه تشكيل مجالس مناظره و مباحثه با علماى اديان و سخنگويان مذاهبـهمه گونه كوشيد، لكن توفيق نيافت، سرانجام امام را واداشت تا ولايتعهدى جهان اسلام، يعنى مقام دوم را در دنياى آن روز اسلام بپذيرد، آن گاه با نام امام سكه زدند و در شهرها از جمله مدينه به نام امام خطبه خواندند. واقعه ولايتعهدى امام را از دو نظر بايد سنجيد، يكى از نظر سياست آن روز دستگاه خلافت، و اين همان است كه ذكر شد. ديگر از نظر شيعه و سياست شيعه در آن روز.
شيعه و رده بر حق خلافت اسلامى تا آن روزـبه استثناى 4 سال و 9 ماه خلافت حضرت على ـهيچ گاه موقعيتى رسمى به دست نياورده بود. فشار تا راندن على (ع) از صحنه سياست و خلافت، كه حتى پس از خليفه دوم نيز حق او را ندادند و شورى چنان پيش بينى شد تا عثمان از آن سر بر آورد، و سپس رفتار مكارانه معاويه با امام حسن و فاجعه عاشورا و ديگر شهادتها و... تا گرفتارى چندين ساله امام هفتم، اينها ضربه هاى پيوسته اى بود كه بر پيكر حق وارد مى آمد. اكنون دستگاه خلافت بصراحت اقرار مى كند كه مى خواهد حقى را كه از آل محمد(ص) غصب شده است به رسميت بشناسد و بازپس دهد. اين موفقيت كه به قيمت مجاهدات پيگير و خونهاى پاگ پيشينيان به دست آمده است و امروز در شخصيت والاى امام ابوالحسن على بن موسى الرضا تبلور يافته است، نبايد ساده گرفته شود و از آن استفاده اى به عمل نيايد، بنابراينـپس از اصرار مأمونـامام وليعهد و نايب مناب مقام خلافت مى شود، تا بدين گونه موضعِ شيعى از درون زندانها و شهادتگاهها تا كنار گوش خلافت برآيد و راه طى كند.
من نمى خواهم در اينجا، درباره بحث اجتماعى و سياسى ِ دينى ، به گونه اى مفصل سخن گويم. ليكن براى روشن كردن هسته اصلى گفتار خويش، به اجمال در اين مسئله وارد مى شوم.
پذيرفتن اين امر را از چند جهت مى توان مورد انديشه و تأمل قرار داد:

1 ـ از نظر نفس زاهد امام و بى اعتنا بودن وى به دنيا و شئون آن. از اين نظر، همان بود كه امام از قبول آن استنكاف داشت، و حتى در سفر به خراسان و نشست و برخاست با مأمون نيز ناخشنود بود، به طورى كه مأموران دستگاه مأمون او را به اصرار و اجبار وادار به پذيرفتن اصل اين سفر كردند، و امام اين سفر را به گونه اى طى كرد كه معلوم شود سفرى اجبارى است.

2 ـ از نظر زمينه هاى حيله گرانه سياست و اين كه مأمون از اين پيشنهاد غرض پاك و سالمى نداشت و به طور كلى ، در راه عملى شدن اين امر تا برسد به " خليفةالمسلمين" شدنِ امام موانع بسيارى بود و به اصطلاح، عملى نمى گشت. از اين نظر نيز ديديم كه امام، آشكارا به اين امر اشاره كرد، هم به استناد به علم امامت و هم از نظر درك و اشراف بر جريانهاى سياسى مملكت اسلامى و مسائل خلافت و فهم عناصر زمان، در جهت جناح غالب، و شناخت شخصيت سياسى مأمون.

3 ـ از نظر موضع اجتماعى شيعه و سادات آن در روز. از اين نظر بود كه پذيرفتن اين امر، با شروطى كه امام كرد، مصلحت سياسى و اجتماعى آن روز شيعه را تأمين مى كرد. و از اين نظر بود كه امام پذيرفت، و گرنه، اگر هيچ مصلحتى در اين پذيرفتن نبود، امام نمى پذيرفت، اگر چه خونش ريخته شود. اين است كه بزرگان شيعهـاز قبيل سيد مرتضى و شيخ طوسى ـاين نزديك شدن و قبول را همانند دانسته اند با ورود امام على بن ابى طالب در شوراى پس از خليفه دومـيعنى به منظور احقاق حق تا آنجا كه بشودـو گفته اند:
ـ صاحب حق را مى رسد كه از هر راه و سببى (مشروع و غيرقبيح)(4)، حق خويش را بطلبد و به دست آورد، بويژه اگر اين حق (و طلب و اقامه آن)، تكليف شرعى او باشد، زيرا در اين صورت، طلب حق و تحمل مشكلات در راه آن واجب مى شود، مانند حق امامت و رهبرى . امام رضا، از طريق تعيين صريح امامان پيش از خود، امام شده بود (و شرعاً اداى اين تكليف و قيام به وظايف امامت بر او واجب بود). نهايت، اين حق را از او گرفته بودند، و اكنون راه ديگرى پيش آمده بود تا آن را به دست آورد، پس بر او واجب بود كه به گرفتن حق بپردازد و اين ندا را پاسخ دهد.(5)
بدين گونه، امام جان خويش را در اين راه از دست مى دهد، اما موضع سياسى و اجتماعى جناح حق را تا نيابت خلافت اسلامى ـدر سطح آنچه در تاريخ پيش آمده بودـپيش مى برد.
از جمله شباهتهاى اين دوره، در تجربه هاى سياسى اسلامى ، با دوره چهارم كه بدان اشارتى گذشت، يكى هم اين است كه همان گونه كه يزيد بن معاويه، امام چهارم را از ادامه سخنرانى در مسجد شام، در روز جمعه، باز داشت، مأمون نيز امام هشتم را از ميانه راهِ رفتن به نماز عيد فطر باز گرداند و از ادامه اين عمل باز داشت. اين امر جاى دقت و تحليل بسيار دارد.
در اينجا، ياد مى كنم كه در اين دوره ها، به مسئله تبليغ مرامى نيز توجه بسيار مى شده است، و بويژه به شعر متعهد اهميت بسيار مى آاده اند، مانند صدر اسلام و رفتار خود پيامبر اكرم. از شاعران معروف شيعى متعهد اين دوره ها بايد از اينان نام برد:
كميت بن زيد اسدى – شهيد به سال 126
سيد بن محمد حِميَرى – درگذشته به سال 173
دعبل بن على خزاعى – شهيد به سال 246
كه اين شاعران و همانند آنان به علت شعر متعهد و موضعگرايانه خود، پيوسته مورد گرامى داشت فراوان امامان و جامعه تشيع بوده اند.

برگرفته از كتاب امام در عينيت جامعه
نوشته محمدرضا حكيمى


1- تتمة المنتهى 193
2- تتمة المنتهى 193
3- تتمة المنتهى 197
 ×  4- در تلخيص الشافى (ج2/154)، در اين باره اين گونه آمده است: انسان را مىرسد كه براى احقاق حق خويش و رسيدن به آن، از هر راه و وسيله اى كه قبيح نباشد استفاده كند. در عبارتى كه در متن نقل شد، اين قيد نيامده است، ليكن به قرينه معلوم است. پس آنچه تجويز شده است رسيدن به حق است با وسائل غيرقبيح، نه اين كه بگوييم، هدف (هر چه باشد)، وسيله را (هرگونه باشد) مجاز مىسازد، نه..
5- تلخيص الشافى ج2/206

Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.