خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » هشتمين سفير رستگارى
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


اولين نقشه ترور
روزى هرثمة بن اعين كه يكى از ملازمان مأمون بود وارد باغى شد كه منزل مأمون و حضرت رضا عليه السّلام در آن قرار داشت. آن روز شايع شده بود كه حضرت رضا عليه السّلام فوت كرده است و لكن اين خبر صحت نداشت؛ چرا كه صبيح ديلمى كه يكى از غلامان مطمئن و مورد وثوق مأمون و از مراقبين و ملازمين على بن موسى الرّضا عليه السّلام بود خطاب به هرثمه گفت: اى هرثمه! آيا مى دانى كه من محرم اسرار مأمون و مورد اطمينان اوهستم؟ هرثمه گفت: بلى مى دانم.
صبيح گفت: پاسى از شب گذشته بود كه مأمون مرا با سى نفر از غلامان فداكار و قابل اعتماد خود طلب نمود، وقتى بر او وارد شديم، گفت: براى شما مأموريتى دارم. بعد از تك تك غلامان عهد و ميثاق گرفت كه كسى از اين مأموريت مطّلع نشود؛ سپس روبه من كرد و گفت: تو مسئول و سرپرست اين غلامان هستى و بايد اين دستورى كه مى دهم عمل كنى . گفتم: اطاعت مى شود. مأمون تأكيد كرد، مبادا، از اين دستور مخالفت نمايى كه دراين صورت به قيمت خون تو تمام مى شود. صبيح مى گويد: من همچنان مضطرب و حيران بودم كه آيا اين چه مأموريتى است كه مأمون اين چنين بر اهميّت و كتمان آن اصرار مى كند! بعد مأمون به شمشيرهاى برهنه و برّان كه در كنار حجره بود و آنها را آلوده به سمّ نموده بود، اشاره كرد و به غلامان گفت: هر كدام شما يكى از اين شمشيرها را برداريد و وارد حجره على ّبن موسى الرّضا عليه السّلام شويد و او را در هر حالى كه ديديد بدون اين كه با او سخنى بگوييد، بر او حمله ور شويد و گوشت و خون و پوست و استخوان و مغزش را درهم بكوبيد و با همان فرشها، شمشيرها را پاك و آن محل را ترك كنيد و هر كس كه اين مأموريت را بخوبى انجام داد به او ده كيسه درهم و ده قطعه زمين و منصب شايسته اى خواهم داد كه تا آخر عمر به خوشى زندگانى كند.
صبيح مى گويد: شمشيرها رابرداشتيم و به حجره على بن موسى الرّضا عليه السّلام وارد شديم. آن گاه حضرت را در حالى مشاهده كرديم كه به سجده افتاده بود و سخنى زمزمه مى كرد كه ما متوجّه نمى شديم؛ سپس غلامان حمله كردند و شمشيرها را با شدّت بر بدن حضرت فرود آوردند و من نگاه مى كردم ولى ظاهراً شمشيرها بر بدن حضرت اصابت نمى كرد و اثرى نداشت، پس از حمله و شمشيرزدن زياد، به حجره مأمون برگشتيم و گفتيم: ما مأموريت خود را انجام داديم.
مأمون گفت: كسى را كه در راه نديديد؟
گفتيم: خير؛ لذا مأمون به گمان اين كه خون حضرت پايمال شده و امام رضا عليه السّلام بدين ترتيب كشته شده، كمى آسوده شد. تا اين كه صبح با سروپاى برهنه و ظاهراً ژوليده از اتاق بيرون آمد و دستور داد تا مجلس عزادارى و تعزيه برقرار كنند و براى آن كه واقعه را خود از نزديك مشاهده كند، همراه با او به طرف حجره حضرت رفتيم. ناگهان ازحجره حضرت صداى زمزمه اى شنيديم كه لرزيديم.
مأمون به من گفت: چه كسى اين جاست؟ گفتم: خبر ندارم. گفت: پس جلوتر برو و نگاه كن. صبيح مى گويد: وقتى جلو رفتم، مشاهده كردم كه آقا على بن موسى الرّضا عليه السّلام در محراب نشسته عبادت مى كند و ذكر مى گويد. روبه مأمون كرده و گفتم: اى اميرالمؤمنين! شخصى در محراب نشسته و مشغول عبادت است. مأمون كه فكر كرد كسى در حجره حضرت وارد شده و موجب خواهد شد كه مردم بفهمند حضرت به قتل رسيده است، نه اين كه به مرگ طبيعى ازدنيا رفته اند برگشت و گفت: خدا شما را لعنت كند كه مرا بيچاره كرديد. بعد از ميان حاضرين مرا صدا زد و سؤال كرد: ببين كيست كه آنجا عبادت مى كند. دو مرتبه برگشتم تا درحجره امام رسيدم همين كه وارد شدم، حضرت فرمودند: يا صبيح! من كه رنگ از رخسارم پريده بود عرض كردم: لبّيك يا مولاى ! و افتادم.
فرمود: برخيز، خدا تو رارحمت كند؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود: يُريدوُنَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ الله بأَفواهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ .
يعنى : « مى خواستند نور خدا را خاموش كنند، و حال آن كه خداوند متعال (نگاهدارنده) و تمام كننده نور خود است و اگر چه كافرين كراهت داشته باشند ».
صبيح مى گويد: من برگشتم نزد مأمون ديدم صورتش همچون شب تار، سياه شده و از من پرسيد: چه كسى آنجاست؟
گفتم: اى اميرمؤمنان! به خدا قسم خود على بن موسى الرّضا عليه السّلام در حجره اش نشسته و او مرا صدا زد و به من چنين و چنان فرمود.
مأمون دستور داد پوشش و لباسهاى حضرت را كنار بزنيد و جستجو كنيد آيا آثار ضربات شمشير بر بدن او هست يا نه، و به عنوان تصحيح و توجيه شايعه بگوييد كه : على بن موسى عليه السّلام غش كرده بود و اكنون به هوش آمد.
هرثمه مى گويد: با شنيدن اين خبر از خداوند متعال بسيار شكرگزارى كردم؛ سپس بر مولايم على بن موسى الرّضا عليه السّلام وارد شدم، وقتى حضرت مرا ديد فرمود: اى هرثمه! آنچه را كه صبيح براى تو نقل كرد براى كسى بازگو مكن، مگر اين كه خداوند قلب او را براى ايمان و محبّت و ولايت ما امتحان كرده باشد؛ سپس فرمودند: اى هرثمه! به خدا قسم مكر و حيله آنها به من هيچ ضررى نمى رساند مگر آن كه اجل حتمى به من رسيده باشد.
دوّمين نقشه ترور
و كشته شدن فضل بن سهل

وقتى كاروان حكومتى در سرخس به سر مى برد، نامه اى از طرف حسن بن سهل از بغداد براى برادرش فضل رسيد كه در آن نوشته بود: من در بغداد با محاسبات نجومى ، حوادث اين سال را بررسى كردم، و فهميدم كه در روز چهارشنبه حرارت آهن و آتش به تو مى رسد، (كنايه از اين كه به خاك و خون كشيده خواهى شد) و سزاوار است كه در آن روز تو و على ّبن موسى الرّضا عليه السّلام و مأمون به حمام برويد و در آنجا حجامت كنيد تا اين طالع چنين مصداق پيدا كند و حادثه بدى بر شما وارد نشود.
لذا فضل نامه را براى مأمون فرستاده و از او خواست كه در آن روز معيّن همراه وى و على ّبن موسى الرّضا عليه السّلام به حمام برود.
و مأمون هم در طى نامه اى اين تقاضا را با حضرت رضا عليه السّلام در ميان گذارد.
حضرت رضا عليه السّلام در جواب مرقوم فرمودند: من به حمام نمى آيم و مصلحت خليفه و فضل را هم نمى دانم كه به حمام بروند.
بار ديگر مأمون براى تأكيد و اصرار نامه اى به حضرت نوشت ولى مجدداً حضرت پاسخ منفى در جواب او دادند. مرتبه سوم كه مأمون چنين مسئله اى را تقاضا نمود، حضرت جواب فرمودند: در خواب ديدم كه جدّم رسول خدا صلّى الله عليه وآله فرمودند: فردا حمام مَرو! لذا شما و فضل را هم هشدار مى دهم كه صلاح نمى بينم به حمّام برويد.
با اين جواب مأمون پاسخ داد: اى فرزند رسول خدا صلّى الله عليه وآله شما راست مى گويى و من هم نمى روم، امّا فضل خود مى داند!
امّا در همان روز فضل بن سهل به حمام رفته و مقدّمات حجامت را فراهم نمود، كه ناگهان عدّه اى با شمشيرهاى برهنه به حمّام هجوم آورده و فضل را قطعه قطعه نمودند.
بعد از اين كه خبر كشته شدن فضل در شهر منتشر شد، نيروهاى فضل پا در ركاب نمودند و اطراف خانه مأمون را گرفتند و ادّعا داشتند كه مأمون فضل را غافلگير كرده و ما انتقام او را خواهيم گرفت.
ولى مأمون از كشته شدن فضل بسيار اظهار تأسف و اندوه نمود و دستور داد فوراً قاتلين را دستگير كنند و براى كسى كه آن افراد را پيدا كند ده هزار دينار جايزه قرار داد.
ولى قابل توجّه اين كه مشخّص نشد كه آيا اين نامه اى كه به دست فضل بن سهل رسيد، درواقع از جانب برادرش حسن بن فضل بوده است و يا مأمون آن را طرّاحى كرده كه به اين وسيله امام على بن موسى الرّضا عليه السّلام و فضل بن سهل را به قتل برساند و براى گمراه نمودن سايرين، مأمون از قول حسن بن سهل اسم خود را هم براى رفتن به حمام ذكر كرده بود كه ديگران متوجّه نشوند كه اين نامه را او طراحى كرده است.
به هر حال اين نامه نقشه و طراحى هر كسى بود موفق به ترور امام على ّبن موسى الرّضا عليه السّلام نشده، بلكه فقط فضل بن سهل قربانى اين نامه شد.
ثمره ديگر اين قتل اين بود كه مأمون آن ثروت و سرمايه عظيم فضل بن سهل را به آسانى تصرّف نمود و برادرش حسن به سهل را، وزير خويش قرار داد و پوران دختر حسن بن سهل را به عقد خود درآورد، ولى مأمون كه قصد كشتن على ّبن موسى الرّضا عليه السّلام را در سر مى پروراند، از تصميم خود منصرف نشد و دست برنداشت و نقشه قتل آن حضرت را به گونه اى ديگر طراحى نمود.
ورود به توس و خريد محلّ دفن
توسط حضرت رضا عليه السّلام

كاروان حكومتى مأمون با حضور نورانى حضرت رضا عليه السّلام وقتى به توس رسيد، به باغ حميد بن قحطبه وارد شد. همان گونه كه على بن موسى الرّضا عليه السّلام نيز در مسير مرو وقتى به توس رسيدند در همين باغ وارد شدند، چرا كه اين باغ مجلّل ترين و بهترين مكان در سناباد و توس بود و در واقع بناى سلطنتى توس بود، كه به حميد بن قحطبه (حاكم سناباد از طرف هارون الرشيد) كه از نزديكان و نمايندگان خاص هارون بود، تعلّق داشت و در آن زندگى مى كرد.
و به خاطر علاقه زيادى كه هارون الرشيد به حميد بن قحطبه داشت بدن او را بعد از مرگ در باغ حميد دفن كردند و پس از آن مأمون بر روى قبر او قبّه اى بنا كرد كه به نام قبّه هارون معروف شد.
كاروان حكومتى مأمون كه در اين باغ وارد شد حضرت رضا عليه السّلام در قسمتى از ساختمان و مأمون نيز در قسمتى ديگر سكونت گزيدند. روزى حضرت رضا عليه السّلام در گوشه اى از باغ تنها نشسته بودند و قرآنى را كه با خط خود نوشته بودند، تلاوت مى كردند. در همين حال حميد بن قحطبه رسيد و قرآن حضرت نظر او را جلب كرد؛ لذا از حضرت سؤال كرد: اين قرآن به خط كيست؟ حضرت فرمودند: خودم آن را نوشته ام. حميد عرض كرد: اين قرآن را به من مى فروشيد؟ حضرت فرمودند: مى فروشم ، امّا درمقابل باغى كه دارى . حميد قبول كرد و قرآن را به قيمت باغ خريدارى كرد و آن را تحويل گرفت؛ سپس حضرت رضا عليه السّلام در همان شب دستور دادند كه درخت هاى باغ را قطع كنند. صبح روز بعد حميد از معامله خود منصرف شده بود. وقتى به حضرت عرض كرد، حضرت فرمودند: اگر باغى وجود دارد آن را تحويل بگير و قرآن را برگردان. وقتى حميد شخصى را فرستاد، خبر آورد كه همه درخت ها را قطع كرده اند؛ لذا راضى شد به قرآن و زمين به ملكيّت حضرت رضا عليه السّلام در آمد؛ بنابراين همين باغى كه حضرت در آن دفن شدند، در واقع ملك شخصى حضرت بود.
سومين و آخرين نقشه ترور
هرثمه مى گويد: صبح روز بعد مأمون مرا احضار نمود و گفت: اى هرثمه! سلام مرا به حضرت رضا عليه السّلام برسان و به ايشان بگو اگر ممكن است به اين جا بياييد و اگر رخصت مى فرماييد من به خدمت شما حاضر شوم و اگر حضرت نپذيرفت سعى كن كه زودتر حاضر شود.
هرثمه مى گويد: وقتى به خدمت حضرت شرفياب شدم، قبل از اين كه سخن بگويم، حضرت فرمودند: آيا سفارشهاى مرا حفظ كرده اى ؟ عرض كردم: بله آقا، پس حضرت فرمودند: مى دانم براى چه آمده اى ، لذا رداى مبارك رابه دوش گرفته و حركت نمودند.
وقتى به مجلس مأمون داخل شدند، مأمون از جاى برخاست و حضرت را در آغوش كشيد و پيشانى مباركش را بوسيد و حضرت را بر تخت خود نشانيد و بسيار با حضرت صحبت نمود، پس يكى از غلامان را امر كرد كه انگور و انار بياوريد. هرثمه مى گويد: همين كه نام انگور و انار را شنيدم، سخنان مولايم را به ياد آوردم، ديگر نتوانستم تحمّل كنم و همچنان لرزه بر اندام من افتاد. براى اينكه مأمون متوجّه حال من نشود، مجلس را ترك كردم. نزديك زوال خورشيد، ديدم كه حضرت از مجلس مأمون بيرون آمد و به خانه خودش برگشت. بعد از لحظاتى مأمون دستور داد طبيب به خانه حضرت بردند. وقتى دليل آن را پرسيدم، گفتند: مرضى بر حضرت عارض شده است. هرثمه مى گويد: بعضى از مردم در مورد اين امر گمانهايى داشتند كه آيا اين نقشه مأمون بوده يا نه، لكن من در آن مورد قطع و يقين داشتم.
حضور جواد الأئمّه عليه السّلام بر بالين پدر
ظاهراً در همين ساعات بوده كه اباصلت هروى نقل مى كند: جوان خوشبوى مشكين مويى در ميان خانه ظاهر شد كه سيماى ولايت و امامت از چهره نوارنى و دلگشايش نمايان بود و او شبيه ترين مردم به حضرت على بن موسى الرّضا عليه السّلام بود، پس شتابان به سوى او رفتم و عرض كردم: من تمام درها را بسته بودم؛ شما از كدام راه وارد شديد؟
فرمود: آن قادرى كه در يك لحظه مرا از مدينه به توس رسانيد، از درهاى بسته نيز وارد كرد. پرسيدم: شما كه هستيد؟
فرمود: منم حجّت خدا بر تو اى اباصلت! من محمّدبن على هستم كه آمده ام با پدر غريب و مظلوم خويش وداع كنم؛ سپس ايشان به حجره پدر بزرگوارشان وارد شدند.
وقتى چشم حضرت به سيماى فرزندش افتاد، حركتى نموده و يوسف گمگشته خود را بعد از هجرانى طولانى و دردناك در آغوش گرفت و در سينه مى فشردند و همواره ميان چشمان او را مى بوسيدند و سپس رازهايى را (كه ظاهراً اسرار ولايت و امامت و گنجينه هاى علوم اِلاهى بوده) به فرزند خويش منتقل نمودند كه البتّه من متوجّه آن مطالب نشدم؛ سپس جوادالأئمه عليه السّلام دست خود را در گريبان پدر فروبرد و چيزى را كه شبيه يك گنجشك بود درآورد و آن را فروبرد؛ سپس روح شريف حضرت از قالب جسمانى خود خارج شد و به سوى رضوان اِلاهى اوج گرفت.
هرثمه مى گويد: پاسى ازشب گذشته بود كه صداى ضجّه و شيون از خانه حضرت بلند شد و مردم به طرف خانه حضرت مى شتافتند من هم در آنجا حاضر شدم و ديدم كه مأمون ايستاده است و سر خود را برهنه كرده و صدا به عزا و گريه بلند كرده است.
اقدام مأمون به تجهيز حضرت رضا عليه السّلام
به هنگام صبح مأمون تعزيه آن حضرت را به پا داشت و بعد از ساعتى به خانه حضرت داخل شد و دستور داد وسائل غسل و تكفين را آماده كنند كه مى خواهم حضرت راغسل دهم.
هرثمه مى گويد: وقتى من اين سخن راشنيدم، طبق دستورعلى بن موسى الرّضا عليه السّلام نزديك او رفتيم و گفتيم: حضرت رضا عليه السّلام به من فرمودند: اگر مأمون بدن مرا تجهيز و دفن نمايد، خداوند او را مهلت نخواهد داد و عذابى را كه براى آخرت او مقدّر كرده است در دنيا براى او نازل خواهد كرد.
مأمون وقتى اين پيام تهديد آميز را شنيد، ترسيد و از اين عمل منصرف شد و غسل حضرت را به من واگذار كرد؛ بعد مأمون از محل خارج شد، پس از لحظاتى همان خيمه اى كه حضرت خبر داده بودند، برپا شد، من با عدّه اى ديگر خارج از خيمه ايستاده بوديم و صداى تسبيح و تكبير و تهليل و همچنين صداى ريختن آب و حركت ظرفها شنيده مى شد، بوى بسيار فوق العاده اى از خيمه متصاعد بود كه چنين بوى خوشى تا به حال به شامّه ما نرسيده بود.
ظاهراً همين لحظات بوده كه اباصلت درمورد آن مى گويد: امام محمّد تقى عليه السّلام به من دستورداد كه از اندرون آب و تخته بياورم.
به حضرت عرض كردم: دراندرون آب و تخته موجود نيست. حضرت فرمودند: آنچه را كه به تو مى گويم عمل كن، اطاعت كردم و به اندرون وارد شدم ديدم آب و تخته موجود است. براى حضرت بردم، خواستم ايشان را در تجهيز بدن پدر بزرگوارشان كمك كنم به من فرمودند: كسانى هستند كه مرا يارى كنند. الآن ملائكه مقرّبين با من همكارى مى كنند و به كمك تو احتياجى ندارم، وقتى مراسم غسل تمام شد به من دستور دادند كه: از داخل سرا، كفن و حنوط بياورم وقتى داخل شدم، سبدى بود كه كفن و حنوطى درآن قرار داشت ولى من هرگز آن را تا آن وقت نديده بودم، آن را برداشتم و به خدمت حضرت آوردم؛ سپس پدر بزرگوار را كفن پوشاندند و بر مواضع سجده شريف حضرت حنوط پاشيدند و همراه با ملائكه اِلاهى و ارواح مقدّسه انبيا و رسولان بر بدن آن امام همام نماز گزاردند. حضرت به من فرمودند: تابوت را حاضر كن عرض كردم بروم و تابوت تهيّه كنم؟
فرمود: از داخل سرا بياور.
وقتى به سرا وارد شدم ديدم تابوتى درآنجا مهيّا است كه به قدرت حق تعالى از چوب سدرةالمنتهى آماده شده بود و حضرت بدن پدر بزرگوارش را در آن قرار داد.
هرثمه مى گويد: مأمون از بالاى بام مرا صدا زد و همان گونه كه حضرت قبلاً تذكر داده بود، سؤال كرد: شما شيعيان معتقد هستيد كه امام را غسل نمى دهد مگر امامى مانند خودش، پس اكنون كه پسر حضرت رضا عليه السّلام درمدينه است، بدن حضرت را چه كسى غسل مى دهد؟ من هم طبق دستور حضرت، درجواب او گفتم: اين در صورتى است كه ظالمى تجاوز نكند و موجب جدايى امام از فرزندش نشود و در غير اين صورت ضررى به امامت امام نمى رسد.
و اگر تو حضرت را در مدينه كنار خانواده اش باقى مى گذاردى ، همانا بدن ايشان را فرزند برومندش آشكارا غسل مى داد و اكنون نيز فرزندش حضرت را غسل مى دهد، البته به صورت مخفيانه براى اين كه كسى متوجّه نشود.
اقدام مأمون به تدفين حضرت رضا عليه السّلام
هرثمه مى گويد: ناگهان ديدم كه خيمه بلند شد و بدن مولايم پاك و پاكيزه درتابوتى گذارده شد، مأمون و همه حاضرين بر آن نماز گزاردند و آن را حمل كردند. چون به بقعه هارون رسيديم، متوجّه شديم كه كلنگ داران مى خواهند پشت سر هارون براى حضرت قبرى حفر كنند. ولى هر چه برزمين كلنگ مى زنند، ذرّه اى ازخاك آن جا به جا نمى شود. مأمون گفت: مى بينى زمين چگونه از حفر قبر براى او امتناع مى ورزد؟
يكى از حاضرين به مأمون گفت: آيا تو اقرار به امامت حضرت رضا عليه السّلام مى نمايى ؟ گفت: آرى ، مرد گفت: امام بايد در كليّه حالات و شئون (ودر حيات و ممات) بر جميع افراد مقدّم باشد.
هرثمه با مأمون گفت: اى مأمون، مولايم مرا امر كرد كه يك كلنگ در پيش روى هارون بزنم تا با همان يك ضربه قبر آماده اى ظاهر گردد.
مأمون گفت: سبحان الله خيلى عجيب است ولى بعد اضافه كرد كه از امام رضا عليه السّلام هيچ امرى غريب نيست. بعد دستور داد: اى هرثمه! هرچه حضرت گفته بدان عمل كن.
همان كه هرثمه يك ضربه كلنگ پيش قبر هارون زد، قبر آماده اى ظاهر شد كه در ميان آن ضريحى ساخته شده بود. مأمون گفت: اى هرثمه، او را وارد قبركن. گفتم: حضرت مرا امر كرده كه تا جرياناتى رخ نداده او را وارد قبر نكنم.
وقتى طبق پيشگويى حضرت آب وماهيان نمايان شدند، مأمون گفت: امام رضا عليه السّلام علاوه بر اين كه در زمان حيات خود همواره معجزات و غرائبى به ما نشان مى داد، بعد از وفات نيز كراماتى بر ما ظاهر مى كند و زمانى كه ماهى بزرگ آن ماهيان كوچك را بلعيد، يكى از وزراى مأمون به او گفت: مى دانى حضرت با اين كرامات چه چيزى را براى تو خاطر نشان مى كند؟ گفت: خير نمى دانم.
آن وزير گفت: حضرت اشاره به آن دارد كه پادشاهى و حكومت شما بنى عباس مثل اين ماهيان كوچك است؛ يعنى برخلاف قدرت و دولتى كه داريد، به زودى مُلك شما ازبين خواهد رفت و سلطنت شما به سر خواهد رسيد و خداوند متعال شخصى را بر شما مسلّط خواهد كرد، كه مانند اين ماهى كه ماهيان كوچك را نابود كرد، شما را از بين بِبَرد و انتقام خاندان اهل بيت عصمت وطهارت عليهم السّلام را از شما بگيرد.
وقتى كه ماهى بزرگ، ماهيان كوچك را بلعيد و رفت، اباصلت طبق دستور حضرت، دست خود را داخل آب نمود و آنچه كه حضرت به او تعليم نموده بود قرائت كرد؛ سپس آبها به زمين فرو رفت.
هرثمه مى گويد: بعداز اين كه آب و ماهيان ظاهر شدند، من تابوت حضرت را كنار قبر گذاردم، ناگهان هاله سفيدى روى قبرشان را گرفت به شكلى كه ديگر قبر نمايان نبود و حضرت داخل قبر برده شد، بدون اين كه من دست بگذارم، بعد مأمون به حاضرين دستور داد كه بر روى حضرت خاك بريزند. من به اوگفتم: حضرت خبر داده كه قبر خود به خود پر خواهد شد؛ بنابراين حاضرين خاكها را بر جاى خود ريختند و همه متوجّه قبر بودند كه ناگهان به صورت عجيبى قبر پر شد و از سطح زمين بالا آمد و مأمون و اطرافيان رفتند و ما نيز آن محل را ترك كرديم.
احضار هرثمة بن اعين
وقتى مأمون و اطرافيان بعد از دفن حضرت رضا عليه السّلام به خانه برگشتند، مأمون هرثمه را در خلوت احضار نمود و به او گفت: اى هرثمه تو را به خداوند قسم مى دهم هرچه كه ازعلى بن موسى الرّضا عليه السّلام قبل از رحلتش شنيدى براى من بيان كن. هرثمه گفت: من هر چه از حضرت شنيدم درمراسم تجهيز و تدفين براى تو نقل كردم.
مأمون گفت: تو را به خدا قسم مى دهم كه غير از آن مطالب اگر چيزى شنيدى براى من بازگو كن؛ لذا هرثمه، قضيه انار و انگور را كه حضرت قبل از وقوع به او خبر داده بودند، براى مأمون بيان كرد. وقتى مأمون اين مطلب را شنيد رنگ از رخسارش پريد و همواره چهره او دگرگون شد و ناگهان بر زمين افتاد و بيهوش شد و در حال بى هوشى مى گفت: واى بر مأمون ازجانب خدا، واى برمأمون ازجانب رسول خدا صلّى الله عليه وآله، واى برمأمون ازجانب على مرتضى ، واى برمأمون ازجانب فاطمه زهرا، واى برمأمون ازجانب حسن مجتبى ، واى برمأمون ازجانب حسين بن على ، واى برمأمون ازجانب على بن الحسين، واى برمأمون ازجانب محمّدبن على الباقر، واى برمأمون ازجانب جعفر بن محمّد الصادق، واى برمأمون ازجانب موسى بن جعفرالكاظم، واى برمأمون ازجانب على بن موسى الرّضا.
به خدا قسم همين است خسارت و زيان آشكار و مرتب اين كلام را در حال گريه وفرياد تكرار مى كرد.
وقتى هرثمه اين حالات را از او مشاهده كرد، وحشت زده شد و به گوشه اى از حجره پناه برد، بعد از اين كه وضعيت مأمون به حال اوليّه برگشت، نشست و مرا صدا زد و در حالى كه هنوز مانند افراد مست بود، گفت: اى هرثمه! بدان كه تو و تمام اهل آسمانها و زمين نزد من ازآن حضرت عزيزتر نيستند؛ لذا اگر يك كلمه از اين سخنان را كه از حضرت شنيدى براى كسى بازگوكردى تو را مى كشم. هرثمه گفت: اگر كلامى دراين باره با كسى گفتم، خون من برشما حلال باشد؛ سپس مأمون از هرثمه تعهّد و پيمانهاى مختلفى گرفت و قسم داد كه اين اسرار را بر كسى كشف نكند.
وقتى كه هرثمه خواست محضر مأمون راترك كند و برگردد، مأمون دو دست خود را برهم زد و گفت: يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَلا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللهِ وَهُوَ مَعَهُم اِذْ يُبَيّتُون ما لايَرضى مِنَ القولِ وَكانَ اللهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً ».
يعنى : (اعمال زشت خود را) از مردم پنهان مى كنند ولى از خداوند پنهان نمى كنند و حال آن كه خداوند با آنهاست زمانى كه در شب نشينى كلامى مى گويند كه او نمى پسندد و خداوند متعال به آنچه كه عمل مى كنند، احاطه كامل دارد.
احضار اباصلت هروى
بعد از مراسم تدفين حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام مأمون اباصلت را نيز احضار نمود و به او گفت: آن دعايى را كه خواندى و آب در زمين فرو رفت به من بياموز.
اباصلت گفت: به خدا قسم آن دعا را همان وقت فراموش كردم، ولى مأمون اين عذر را از اباصلت نپذيرفت و دستور داد كه او را زندانى كنند. در صورتى كه راست مى گفت كه آن دعا را فراموش كرده است و او يك سال در حبس بماند تا اين كه ديگر دلتنگ و افسرده شد؛ لذا يك شب را بيدار ماند و به دعا و عبادت مشغول شد و وجود مبارك پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله و فرزندانشان را در پيشگاه اِلاهى شفيع قرار داد و از خدا خواست كه به حقّ اين بزرگواران او را از اين بند و حبس نجات دهند، هنوز دعاى اباصلت تمام نشده بود كه ديد جواد الأئمه عليه السّلام در زندان حاضر شدند و به او فرمودند: اى اباصلت! آيا سينه ات تنگ شده؟ عرض كرد: بلى به خدا قسم.
حضرت فرمودند: برخيز، سپس دست خود را به زنجيرها وبندها زدند و باز كردند، بعد دست او را گرفتند و از زندان خارج نمودند، در حالى كه غلامان و پاسداران او را مى ديدند ولى به اعجاز حضرت نمى توانستند به او حرفى بزنند، وقتى حضرت اباصلت را از زندان خارج كردند به او فرمودند: تو درامان خدا هستى و ديگر با مأمون روبرو نخواهى شد و همين طور هم شد، يعنى اباصلت ديگر مأمون را نديد.
نگارنده گويد: البتّه به نظر مى رسد كه زندانى كردن اباصلت توسط مأمون به خاطر نگفتن دعاى مخصوص نبود؛ بلكه با توجّه به اين كه اباصلت از نزديكان على بن موسى الرّضا عليه السّلام بود و ضمناً نسبت به حقايق و كيفيت قتل آن حضرت از قبل توسط آن بزرگوار آگاه شده بود، مأمون همان طور كه هرثمه را به همين منظور تهديد به قتل نمود و از او تعهّدات فراوان گرفت، اباصلت را نيز زندانى كرد، كه با اطرافيان و شيعيان رابطه نداشته باشد و اسرار همچنان محفوظ بماند، ولى غافل از اين بود كه خداوند متعال بر هر چه بخواهد قادر است و اجازه نمى دهد كه خون مظلوم پايمال شود.

برگرفته از كتاب هشتمين سفير رستگارى
نوشته على كرباسى زاده


  «« صفحه قبلى 1 2 3 4   


Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.