خانه » امام رضا » كتابنامه » متن كتاب » ولايتعهدى امام رضا عليه السلام 1
   خدمات
   راهنماى زائر
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصويرى
   نقشه سايت
   زيارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازديد از دفتر يادبود
   ارتباط سبز
   آلبوم يادگارى
   جستجو


ولايتعهدى امام رضا عليه السلام 1

بحث ما در مسأله خلافت و امامت , رسيد به مسأله صلح امام حسن و بعد از آن , مسئله ولايتعهدى حضرت رضا (1) و در مورد هر دوى اينها سؤالاتى وجود داشت كه بحث كرديم. براى اينكه اين سرى مسائل را تتميم و تكميل كرده باشيم , عرض مى كنم كه يك مسأله ديگر هم براى ائمه ما در اين زمينه رخ داده است كه از بعضى جهات شبيه اينهاست , و يك سلسله سؤالات و بلكه ايرادات در اين زمينه هست , و آن مربوط به حضرت صادق است. براى غير اين چهار امامـيعنى حضرت امير و حضرت امام حسن و حضرت رضا و حضرت صادقـمسئله خلافت به هيچ شكل طرح نبوده است. در مسئله حضرت صادق يك مسئله عرضه شدن خلافتى اجمالا وجود دارد. در مورد حضرت صادق در واقع دو سؤال وجود دارد. يك سؤال اينكه در زمان حضرت كه آخر دوره بنى اميه و اول دوره بنى العباس بود , يك فرصت مناسب سياسى به وجود آمده بود , بنى العباس از اين فرصت استفاده كردند , چگونه شد كه حضرت صادق نخواست از اين فرصت استفاده كند ؟ و فرصت از اين راه پيدا شده بود كه بنى اميه تدريجا مخالفانشان زياد مى شد , چه در ميان اعراب و چه در ميان ايرانيها , و چه به علل دينى و چه به علل دنيايى . علل دينى همان فسق و فجورهاى زيادى بود كه خلفا علنا مرتكب مى شدند. مردم متدين شناخته بودند كه اينها فاسق و فاجر و نالايق اند , به علاوه جناياتى كه نسبت به بزرگان اسلام ومردان با تقواى اسلام مرتكب شدند. (اين گونه قضايا تدريجا اثر مى گذارد). مخصوصا از زمان شهادت امام حسين اين حس تنفر نسبت به بنى اميه در ميان مردم نضح گرفت و بعد هم كه قيامهايى بپا شدـمثل قيام زيد بن على بن الحسين و قيام يحيى بن زيد بن على بن الحسينـوجهه مذهبى اينها به كلى از ميان رفت. كار فسق و فجور آنها هم كه شنيده ايد چگونه بود. شرابخوارى و عياشى و بى پرده اين كارها را انجام دادن وجهه اينها را خيلى ساقط كرد. بنابراين از وجهه دينى , مردم نسبت به اينها تنفر پيدا كرده بودند. از وجهه دنيايى هم , حكامشان ظلم مى كردند , مخصوصا بعضى از آنها مثل حجاج بن يوسف در عراق و چند نفر ديگر در خراسان ظلمهاى بسيار زيادى مرتكب شدند. ايرانى ها بالخصوص , و در ايرانى ها بالخصوص خراسانى ها (آن هم خراسان به مفهوم وسيع قديمش) يك جنب و جوشى عليه خلفاى بنى اميه پيدا كردند. يك تفكيكى ميان مسأله اسلام ومسأله دستگاه خلافت به وجود آمد. مخصوصا برخى از قيامهاى علويين فوق العاده در خراسان اثر گذاشت , با اينكه خود قيام كنندگان از ميان رفتند ولى از نظر تبليغاتى فوق العاده اثر گذاشت. زيد پسر امام زين العابدين در حدود كوفه قيام كرد. باز مردم كوفه با او عهد و پيمان بستند و بيعت كردند و بعد و فادار نماندند جز عده قليلى , و اين مرد به وضع فجيعى در نزديكى كوفه كشته شد و به شكل بسيار جنايتكارانه اى با او رفتار كردند , با آنكه دوستانش شبانه نهر آبى را قطع كردند و در بستر آن قبرى كندند و بدن او را دفن كردند و دو مرتبه نهر را در مسيرش جارى كردند كه كسى نفهمد قبر او كجاست , ولى در عين حال همان حفار گزارش داد, و بعد از چند روز آمدند بدنش را از آنجا بيرون آوردند و به دار آويختند و مدتها بر دار بود كه روى دار خشكيد, و مى گويند چهار سال بدن او روى دار ماند. زيد پسرى دارد جوان به نام يحيى . او هم قيامى كرد و شكست خورد و رفت به خراسان. رفتن يحيى به خراسان , اثر زيادى در آنجا گذاشت. با اينكه خودش در جنگ با بنى اميه كشته شد ولى محبوبيت عجيبى پيدا كرد. ظاهرا براى اولين بار براى مردم خراسان قضيه روشن شد كه فرزندان پيغمبر در مقابل دستگاه خلافت اينچنين قيام كرده اند. آن زمانها اخبار حوادث و وقايع به سرعت امروز كه نمى رسيد, در واقع يحيى بود كه توانست قضيه امام حسين و پدرش زيد و ساير قضايا را تبليغ كند , به طورى كه وقتى كه خراسانى ها عليه بنى اميه قيام كردندـنوشته اندـمردم خراسان هفتاد روز عزاى يحيى بن زيد را بپا نمودند. (معلوم مى شود انقلابهايى كه اول به نتيجه نمى رسد ولى بعد اثر خودش را مى بخشد چگونه است). به هر حال در خراسان زمينه يك انقلاب فراهم شده بود, البته نه يك انقلاب صد در صد رهبرى شده, بلكه اجمالا همين مقدار كه يك نارضايتى بسيار شديدى وجود داشت.

رفتار عباسيان با علويان
مأمون وارث خلافت عباسى است. عباسى ها از همان روز اولى كه روى كار آمدند, برنامه شان مبارزه كردن با علويون به طور كلى و كشتن علويين بود, و مقدار جنايتى كه عباسيان نسبت به علويين بر سر خلافت كردند از جناياتى كه امويين كردند كمتر نبوده و بلكه از يك نظر بيشتر بود , منتها در مورد امويين چون فاجعه كربلا كه طرف امام حسين است رخ مى دهد قضيه خيلى اوج مى گيرد و الاّ منهاى مسئله امام حسين فاجعه هايى كه اينها راجع به ساير علويين به وجود آوردند از فاجعه كربلا كمتر نبوده و بلكه زيادتر بوده است. منصور كه دومين خليفه عباسى است , با علويين , با اولاد امام حسن – كه در ابتدا خودش با اينها بيعت كرده بودـچه كرد و چقدر از اينها را كشت و اينها را چه زندانهاى سختى برد كه واقعا مو به تن انسان راست مى شود , كه عده زيادى از اين سادات بيچاره را مدتى ببرند در يك زندانى , آب به آنها ندهد , نان به آنها ندهد , حتى اجازه بيرون رفتن و مستراح رفتن به آنها ندهد , به يك شكلى آنها را زجركش كند و وقتى كه مى خواهد آنها را بكشد بگويد برويد آن سقف را روى سرشان خراب كنيد.
بعد از منصور هم هر كدامشان كه آمدند به همين شكل عمل كردند. در زمان خود مأمون پنج شش نفر امامزاده قيام كردند كه (مروج الذهب) مسعودى و (كامل) ابن اثير همه اينها را نقل كرده اند. در همان زمان مأمون و هارون هفت هشت نفر از سادات علوى قيام كردند. پس كينه و عدوات ميان عباسيان و علويان يك مطلب كوچكى نيست. عباسيان به خاطر رسيدن به خلافت به هيچكس ابقاء نكردند , احيانا اگر از خود عباسيان هم كسى رقيبشان مى شد فورا او را از بين مى بردند. ابومسلم اين همه به اينها خدمت كرد , همين قدر كه ذره اى احساس خطر كردند كلكش را كندند. برامكه اين همه به هارون خدمت كردند و اين دو اين همه نسبت به يكديگر صميميت داشتند كه صميميت هارون و برامكه ضرب المثل تاريخ است (2), ولى هارون به خاطر يك امر كوچك از نظر سياسى , يك مرتبه، كلك اينها را كند و فاميلشان را دود داد. خود همين جناب مأمون با برادرش امين در افتاد, اين دو برادر با هم جنگيدند و مأمون پيروز شد و برادرش را به چه وضعى كشت.
حال اين خودش يك عجيبى است از عجايب تاريخ كه چگونه است كه چنين مأمونى حاضر مى شود كه حضرت رضا را از مدينه احضار كند , دستور بدهد كه برويد او را بياوريد , بعد كه مى آورند موضوع را به امام عرضه بدارد , ابتدا بگويد خلافت را از من بپذيرد (3) , و در آخر راضى شود كه تو بايد ولايتعهدى را از من بپذيرى , و حتى كار به تهديد برسد, تهديدهاى بسيار سخت. او در اين كار چه انگيزه اى داشته ؟ و چه جريانى در كار بوده است ؟ تجزيه و تحليل كردن اين قضيه از نظر تاريخى خيلى ساده نيست.
جرجى زيدان در جلد چهارم (تاريخ تمدن) همين قضيه را بحث مى كند و خودش يك استنباط خاصى دارد كه عرض خواهم كرد , ولى يك مطلب را اعتراف مى كند كه بنى العباس سياست خود را مكتوم نگاه مى داشتند حتى از نزديكترين افراد خود و لهذا اسرار سياست اينها مكتوم مانده است. مثلا هنوز روشن نيست كه جريان ولايتعهدى حضرت رضا براى چه بوده است ؟ اين جريان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفى نگاه داشته شده است.

نقلهاى تاريخى
ولى بالاخره اسرار آن طور كه بايد مخفى بماند مخفى نمى ماند. از نظر ما كه شيعه هستيم, اسرار اين قضيه تا حدود زيادى روشن است. در اخبار و روايات ماـيعنى در نقلهاى تاريخى كه از طريق علماى شيعه رسيده است نه رواياتى كه بگوييم از ائمه نقل شده استـمثل آنچه كه شيخ مفيد در كتاب (ارشاد) نقل كرده و آنچه از او بيشترـشيخ صدوق در كتاب (عيون اخبار الرضا) نقل كرده است , مخصوصا در (عيون اخبار الرضا) نكات بسيار زيادى از مسئله ولايتعهدى حضرت رضا هست , و من قبل از اين كه به اين تاريخهاى شيعى استناد كرده باشم , در درجه اول كتابى از مدارك اهل تسنن را مدرك قرار مى دهم و آن , كتاب (مقاتل الطالبين) ابوالفرج اصفهانى است. ابوالفرج اصفهانى از اكابر مورخين دوره اسلام است. او اصلا اموى و از نسل بنى اميه است, و اين از مسلمات مى باشد. در عصر آل بويه مى زيسته است , و چون ساكن اصفهان بوده به نام (ابوالفرج اصفهانى ) معروف شده است. اين مرد , شيعه نيست كه بگوييم كتابش را روى احساسات شيعى نوشته است , مسلم سنى است , و ديگر اينكه يك آدم خيلى با تقوايى هم نبوده كه بگوييم روى جنبه هاى تقوايى خودش مثلا تحت تأثير حقيقت ماجرا قرار گرفته است. او صاحب كتاب (الاغانى ) است. (اغانى ) جمع (اغنيه است, و (اغنيه (يعنى آوازها). تاريخچه موسيقى را در دنياى اسلامـو به تناسب تاريخچه موسيقى , تاريخچه هاى خيلى زياد ديگرى را در اين كتاب كه ظاهرا هجده جلد بزرگ است بيان كرده است. مى گويند (صاحب بن عباد)ـكه معاصر اوستـهر جا مى خواست برود يك يا چند بار كتاب با خودش مى برد , وقتى كتاب ابوالفرج به دستش رسيد گفت من ديگر از كتابخانه بى نيازم. اين كتاب آن قدر جامع و پرمطلب است كه با اينكه نويسنده اش ابوالفرج و موضوعش تاريخچه موسيقى و موسيقى دانها است افرادى از محدثين شيعه از قبيل مرحوم مجلسى و مرحوم حاج شيخ عباس قمى مرتب از كتاب اغانى ابوالفرج نقل مى كنند.
گفتيم ابوالفرج كتابى دارد كه از كتب معتبره تاريخ اسلام شمرده شده به نام (مقاتل الطالبين) تاريخ كشته شدنهاى بنى ابى طالب (اولاد ابى طالب). او در اين كتاب , تاريخچه قيامهاى علويين و شهادتها و كشته شدنهاى اولاد ابى طالب اعم از علويين و غير علويين راـكه البته بيشترشان علويين هستندـجمع آورى كرده است كه اين كتاب اكنون در دست است. در اين كتاب حدود ده صفحه را اختصاص داده به حضرت رضا , و جريان ولايتعهدى حضرت رضا را نقل كرده , كه وقتى ما اين كتاب را مطالعه مى كنيم، مى بينيم با تاريخچه هايى كه علماى شيعه به عنوان تاريخچه نقل كرده اند خيلى وفق مى دهد , مخصوصا آنچه كه در (مقاتل الطالبين) آمده با آنچه كه در ارشاد مفيد آمدهـاين دو را با هم تطبيق كردمـخيلى به هم نزديك است , مثل اين است كه يك كتاب باشند , چون گويا سندهاى تاريخى هر دو به منابع واحدى مى رسيده است. بنابراين مدرك، ما در اين مسئله تنها سخن علماى شيعه نيست.
حال برويم سراغ انگيزه هاى مأمون, ببينيم مأمون را چه چيز وادار كرد كه اين موضوع را مطرح كند ؟ آيا مأمون واقعا به اين فكر افتاده بود كه كار را واگذار كند به حضرت رضا كه اگر خودش مرد يا كشته شد خلافت به خاندان علوى و به حضرت رضا منتقل شود ؟ اگر چنين اعتقادى داشت آيا اين اعتقادش تا نهايت امر باقى مانده؟ در اين صورت بايد قبول نكنيم كه مأمون حضرت رضا را مسموم كرده, بايد حرف كسانى را قبول كنيم كه مى گويند حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفتند. از نظر علماى شيعه، اين فكر كه مأمون از اول حسن نيت داشت و تا آخر هم بر حسن نيت خود باقى بود، مورد قبول نيست. بسيارى از فرنگى ها چنين اعتقادى دارند , معتقدند كه مأمون واقعا شيعه بود , واقعا معتقد و علاقه مند به آل على بود.

مأمون و تشيع
مأمون عالمترين خلفا و بلكه شايد عالمترين سلاطين جهان است. در ميان سلاطين جهان شايد عالمتر, دانشمندتر و دانش دوست تر (4) از مأمون نتوان پيدا كرد. و در اينكه در مأمون تمايل روحى و فكرى هم به تشيع بوده باز بحثى نيست , چون مأمون نه تنها در جلساتى كه حضرت رضا شركت مى كردند و شيعيان حضور داشتند دم از تشيع مى زده است , در جلساتى كه اهل تسنن حضور داشتند نيز چنين بوده است. ابن عبدالبر كه يكى از علماى معروف اهل تسنن است اين داستانى را كه در كتب شيعه هست , در آن كتاب معروفش نقل كرده است كه روزى مأمون چهل نفر از اكابر علماى اهل تسنن در بغداد را احضار مى كند كه صبح زود بياييد نزد من. صبح زود مى آيد از آنها پذيرائى مى كند , و مى گويد من مى خواهم با شما در مسئله خلافت بحث كنم. مقدارى از اين مباحثه را آقاى محمد تقى شريعتى در كتاب (خلافت و ولايت) نقل كرده اند. قطعا كمتر عالمى از علماى دين را من ديده ام كه به خوبى مأمون در مسئله خلافت استدلال كرده باشد , با تمام اينها در مسئله خلافت اميرالمؤمنين مباحثه كرد و همه را مغلوب نمود.
در روايات شيعه هم آمده است, ومرحوم آقا شيخ عباس قمى نيز در كتاب (منتهى الامال) نقل مى كند كه شخصى از مأمون پرسيد كه تو تشيع را از كى آموختى ؟ گفت : از پدرم هارون. مى خواست بگويد پدرم هارون هم تمايل شيعى داشت. بعد داستان مفصلى را نقل مى كند , مى گويد پدرم تمايل شيعى داشت , به موسى بن جعفر چنين ارادت داشت , چنين علاقه مند بود , چنين و چنان بود , ولى در عين حال با موسى بن جعفر به بدترين شكل عمل مى كرد. من يك وقت به پدرم گفتم تو كه چنين اعتقادى درباره اين آدم دارى پس چرا با او اين جور رفتار مى كنى ؟ گفت: الملك عقيم (مثلى است در عرب يعنى ملك فرزند نمى شناسد تا چه رسد به چيز ديگر.) گفت: پسرك من! اگر تو كه فرزند من هستى با من بر سر خلافت به منازعه برخيزى , آن چيزى را كه چشمانت در او هست از روى تنت بر مى دارم, يعنى سرت را از تنت جدا مى كنم.
پس در اينكه در مأمون تمايل شيعى بوده شكى نيست , منتها به او مى گويند (شيعه امام كش). مگر مردم كوفه تمايل شيعى نداشتند و امام حسين را كشتند؟! و در اين كه مأمون مرد عالم و علم دوستى بوده نيز شكى نيست و اين سبب شده كه بسيارى از فرنگى ها معتقد بشوند كه مأمون روى عقيده و خلوص نيت , ولايتعهدى را به حضرت رضا تسليم كرد و حوادث روزگار مانع شد , زيرا حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفت و موضوع منتفى شد. ولى اين مطلب البته از نظر علماى شيعه درست نيست , قرائن هم بر خلافت آن است. اگر مطلب تا اين مقدار صميمى و جدى مى بود، عكس العمل حضرت رضا در مسئله قبول ولايتعهدى به اين شكل نبود كه بود. ما مى بينيم حضرت رضا قضيه را به شكلى كه جدى باشد تلقى نكرده اند.

نظر شيخ مفيد و شيخ صدوق
فرض ديگرـكه اين فرض خيلى بعيد نيست چون امثال شيخ مفيد و شيخ صدوق آن را قبول كرده اندـاين است كه مأمون در ابتداى امر صميميت داشت ولى بعد پشيمان شد. در تاريخ هستـهمين ابوالفرج هم نقل مى كند, و شيخ صدوق مفصلترش را نقل مى كند, شيخ مفيد هم نقل مى كندـكه مأمون وقتى كه خودش اين پيشنهاد را كرد گفت: زمانى برادرم امين مرا احضار كرد (امين خليفه بود و مأمون با اينكه قسمتى از ملك به او واگذار شده بود وليعهد هم بود) من نرفتم و بعد لشكرى فرستاد كه مرا دست بسته ببرند. از طرف ديگر در نواحى خراسان قيامهايى شده بود و من لشكر فرستادم , در آنجا شكست خوردند, در كجا چنين شد و شكست خورديم, و بعد ديدم روحيه سران سپاه من هم بسيار ضعيف است, براى من ديگر تقريبا جريان قطعى بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت , كت بسته تحويل او خواهند داد و سرنوشت بسيار شومى خواهم داشت. روزى بين خود و خداى خود توبه كردمـبه آن كسى كه با او صحبت مى كند اتاقى را نشان مى دهد و مى گويدـدر همين اتاق دستور دادم كه آب آوردند, اولا بدن خودم را شستشو دادم, تطهير كردم (نمى دانم كنايه از غسل كردن است يا همان شستشوى ظاهرى ) سپس دستور دادم لباسهاى پاكيزه سفيد آوردند و در همين جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بين خود و خداى خود عهد كردم (نذر كردم) كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى كند و بر برادرم پيروز گرداند, خلافت را به كسانى بدهم كه حق آنهاست, و اين كار را با كمال خلوص قلب كردم. از آن به بعد احساس كردم كه گشايشى در كار من حاصل شد , بعد از آن در هيچ جبهه اى شكست نخوردم, در جبهه سيستان افرادى را فرستاده بودم, خبر پيروزى آنها آمد, بعد طاهربن الحسين را فرستادم براى برادرم, او هم پيروز شد, هى پيروزى و پيروزى , و من چون از خدا اين استجابت دعا را ديدم مى خواهم به نذرى كه كردم و به عهدى كه كردم وفا كنم.
شيخ صدوق و ديگران قبول كرده اند, مى گويند قضيه همين است, انگيزه مأمون فقط همين عهد و نذرى بود كه در ابتدا با خدا كرده بود. اين يك احتمال.

احتمال دوم
احتمال ديگر اين است كه اساسا مأمون در اين قضيه اختيارى نداشته, ابتكار از مأمون نبوده, ابتكار از فضل بن سهل ذوالرياستين وزير مأمون بوده است (5) كه آمد به مأمون گفت : پدران تو با آل على بد رفتار كردند, چنين كردند، چنان كردند, حالا سزاوار است كه تو افضل آل على را كه امروز على بن موسى الرضا است بياورى و ولايت عهد را به او واگذار كنى , و مأمون قلبا حاضر نبود، اما چون فضل اين را خواسته بود چاره اى نديد.
باز بنابراين فرض كه ابتكار از فضل بود, فضل چرا اين كار را كرد؟ آيا فضل شيعى بود؟ روى اعتقاد به حضرت رضا اين كار را كرد؟ يا نه, او روى عقايد مجوسى خود باقى بود , خواست عجالتا خلافت را از خاندان عباسى بيرون بكشد, و اصلا مى خواست با اساس خلافت بازى كند, و بنابراين با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود, و لهذا اگر نقشه هاى فضل عملى مى شد خطرش بيشتر از خلافت خود مأمون بود چون مأمون بالاخره هر چه بود يك خليفه مسلمان بود ولى اينها شايد مى خواستند اساسا ايران را از دنياى اسلام مجزا كنند و ببرند به سوى مجوسيت.
اينها همه سؤال است كه عرض مى كنم , نمى خواهم بگويم كه تاريخ يك جواب قطعى به اينها مى دهد.

نظر جرجى زيدان
جرجى زيدان يكى از كسانى است كه معتقد است ابتكار از فضل بن سهل بود, ولى همچنين معتقد است كه فضل بن سهل شيعى بود و روى اعتقاد به حضرت رضا چنين كارى را كرد. ولى اين حرف هم حرف صحيح و درستى نيست زيرا با تواريخ تطبيق نمى كند. اگر فضل بن سهل آنچنان صميمى مى بود و واقعا مى خواست تشيع را بر تسنن پيروزى بدهد عكس العمل حضرت رضا در مقابل ولايتعهدى اين جور نبود كه بود , و بلكه در روايات شيعه و در تواريخ شيعه زياد آمده است كه حضرت رضا با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار مى آورد و گاهى به مأمون هم مى گفت كه از اين بترس, اين و برادرش بسيار خطرناكند, و نيز دارد كه فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلى سعايت مى كرد.
پس تا اينجا ما دو احتمال ذكر كرديم: يكى اينكه ابتكار از مأمون بود و مأمون صميميت داشت به خاطر آن نذر و عهدى كه كرده بود, حال يا بعدها منحرف شد, كه شيخ صدوق و ديگران اين نظر را قبول كرده اند, و يا به صميميت خودش تا آخر باقى ماند, كه بعضى از مستشرقين اينطور عقيده دارند. دوم اينكه اصلا ابتكار از مأمون نبود, ابتكار از فضل بن سهل بود, كه برخى گفته اند فضل شيعى و صميمى بود, و بعضى مى گويند: نه, فضل سوء نيت خطرناكى داشت.

احتمال سوم
الف. جلب نظر ايرانيان
احتمال ديگر اين است كه ابتكار از خود مأمون بود و مأمون از اول صميميت نداشت و به خاطر يك سياست ملكدارى اين موضوع را در نظر گرفت. آن سياست چيست؟ بعضى گفته اند جلب نظر ايرانيها , چون ايرانى ها عموما تمايلى به تشيع و خاندان على (ع) داشتند و از اول هم كه عليه عباسيها قيام كردند تحت عنوان (الرضاـيا الرضى ـمن آل محمد) قيام كردند و لهذا به حسب تاريخـنه به حسب حديثـلقب (رضا) را مأمون به حضرت رضا داد, يعنى روزى كه حضرت را به ولايتعهدى نصب كرد گفت كه بعد از اين ايشان را به لقب (الرضا) بخوانيد, مى خواست آن خاطره ايرانى ها را از حدود نود سال پيش كه تحت عنوان (الرضا من آل محمد) يا (الرضى من آل محمد) قيام كردند زنده كند كه ببينيد! من دارم خواسته هشتاد نود ساله شما را احياء مى كنم , آن كسى كه شما مى خواستيد من او را آوردم, و با خود گفت فعلا ما آنها را راضى مى كنيم, بعدها فكر حضرت رضا را مى كنيم. و اين مسأله هم هست كه مأمون يك جوان بيست و هشت ساله و كمتر از سى ساله است, و حضرت رضا سنشان در حدود پنجاه سال است (و به قول شيخ صدوق و ديگران حدود چهل و هفت سال, كه شايد همين حرف درست باشد). مأمون پيش خود مى گويد : به حسب ظاهر, ولايتعهدى اين آدم براى من خطرى ندارد, حداقل بيست سال از من بزرگتر است , گيرم كه اين چند سال هم بماند, او قبل از من خواهد مرد.
پس يك نظر هم اين است كه گفته اند طرح مسئله ولايتعهدى حضرت رضا سياست مأمون بود, ابتكار از خود مأمون بود و او نظر سياسى داشت و آن, آرام كردن ايرانيها و جلب نظر آنها بود.
ب. فرو نشاندن قيامهاى علويان
بعضى براى اين سياست مأمون علت ديگرى گفته اند و آن فرونشاندن قيامهاى علويين است. علويون خودشان يك موضوعى شده بودند, هر چند سال يكبارـو گاهى هر سالـاز يك گوشه مملكت يك قيامى مى شد كه در رأس آن يكى از علويون بود. مأمون براى اينكه علويين را راضى كند و آرام نگاه دارد و يا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد دست به اين كار زد. وقتى كه رأس علويون را بياورد در دستگاه خودش, قهرا آنها مى گويند پس ما هم سهمى در اين خلافت داريم, حالا كه سهمى داريم برويم آنجا, كما اينكه مأمون خيلى از اينها را بخشيد با اينكه از نظر او جرمهاى بزرگى مرتكب شده بودند, از جمله (زيد النار) برادر حضرت رضا را عفو كرد. با خود گفت بالاخره راضى شان كنم و جلو قيامهاى اينها را بگيرم. درواقع خواست يك سهم به علويين در خلافت بدهد كه آنها آرام شوند, و بعد هم مردم ديگر را از دور آنها متفرق كند, يعنى علويين را به اين وسيله خلع سلاح نمايد كه ديگر هر جا بخواهند بروند دعوت كنند كه ما مى خواهيم عليه خليفه قيام كنيم, مردم بگويند شما كه الان خودتان هم در خلافت سهيم هستيد, حضرت رضا كه الان وليعهد است, پس شما عليه حضرت رضا مى خواهيد قيام كنيد؟!
ج. خلع سلاح كردن حضرت رضا
احتمال ديگر در باب سياست مأمون كه ابتكار از خودش بوده و سياستى در كار بوده, مسئله خلع سلاح كردن خود حضرت رضا است و اين در روايات ما هست كه حضرت رضا روزى به خود مأمون فرمود: (هدف تو اين است).
مى دانيد وقتى افرادى كه نقش منفى و نقش انتقاد را دارند به يك دستگاه انتقاد مى كنند, يك راه براى اينكه آنها را خلع سلاح كنند اين است كه به خودشان پست بدهند, بعد اوضاع و احوال هر چه كه باشد, وقتى كه مردم ناراضى باشند آنها ديگر نمى توانند از نارضايى مردم استفاده كنند و بر عكس, مرد ناراضى عليه خود آنها تحريك مى شوند , مردمى كه هميشه مى گويند خلافت حق آل على است, اگر آنها خليفه شوند دنيا گلستان خواهد شد , عدالت اين چنين برپا خواهد شد، و از اين حرفها مأمون خواست حضرت رضا را بياورد در منصب ولايتعهدى تا بعد مردم بگويند: نه, اوضاع فرقى نكرد, چيزى نشد, و يا آل على (ع) را متهم كند كه اينها تا دست خودشان كوتاه است اين حرفها را مى زنند ولى وقتى كه دست خودشان هم رسيد ديگر ساكت مى شوند و حرفى نمى زنند.
بسيار مشكل است كه انسان از ديدگاه تاريخ بتواند از نظر مأمون به يك نتيجه قاطع برسد. آيا ابتكار مأمون بود؟ ابتكار فضل بود؟ اگر ابتكار فضل بود روى چه جهت؟ و اگر ابتكار مأمون بود آيا حسن نيت داشت يا حسن نيت نداشت؟ اگر حسن نيت داشت در آخر برگشت يا برنگشت؟ و اگر حسن نيت نداشت سياستش چه بود؟ اينها از نظر تاريخ , امور شبهه ناكى است. البته اغلب اينها دلائلى دارد ولى يك دلائلى كه بگوييم صد در صد قاطع است نيست و شايد همان حرفى كه شيخ صدوق و ديگران معتقدند درست باشد گو اينكه شايد با مذاق امروز شيعه خيلى سازگار نباشد كه بگوييم مأمون از اول صميميت داشت ولى بعدها پشيمان شد, مثل همه اشخاص, در وقتى كه دچار سختى مى شوند تصميمى مبنى بر بازگشت به حق مى گيرند اما وقتى رهايى مى يابند تصميم خود را فراموش مى كنند : فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الذين فلما نجيهم الى البر اذا هم يشركون (6). قرآن نقل مى كند كه افرادى وقتى در چهارموجه دريا گرفتار مى شوند خيلى خالص و مخلص مى شوند , ولى هنگامى كه بيرون آمدند تدريجا فراموش مى كنند. مأمون هم در آن چهارموجه گرفتار شده بود, اين نذر را كرد, اول هم تصميم گرفت به نذرش عمل كند ولى كم كم يادش رفت و درست از آن طرف برگشت.
بهتر اين است كه ما مسئله را از وجهه حضرت رضا بررسى كنيم. اگر از اين وجهه بررسى كنيم , مخصوصا اگر مسلمات تاريخ را در نظر بگيريم , به نظر من بسيارى از مسائل مربوط به مأمون هم حل مى شود.

مسلمات تاريخ
1. احضار امام از مدينه به مرو
يكى از مسلمات تاريخ اين است كه آوردن حضرت رضا از مدينه به مرو, با مشورت امام و با جلب نظر قبلى امام نبوده است. يك نفر ننوشته كه قبلا در مدينه مكاتبه يا مذاكره اى با امام شده بود كه شما را براى چه موضوعى مى خواهيم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتى كه از او شده بود و براى همين موضوع معين حركت كرد و آمد. مأمون امام را احضار كرد بدون اينكه اصلا موضوع روشن باشد. در مرو براى اولين بار موضوع را با امام در ميان گذاشت. نه تنها امام را, عده زيادى از آل ابى طالب را دستور داد از مدينه, تحت نظر و بدون اختيار خودشان حركت دادند و به مرو آوردند. حتى مسيرى كه براى حضرت رضا انتخاب كرد يك مسير مشخصى بود كه حضرت از مراكز شيعه نشين عبور نكند, زيرا از خودشان مى ترسيدند. دستور داد كه حضرت را از طريق كوفه نياورند, از طريق بصره و خوزستان و فارس بياورند به نيشابور. خط سير را مشخص كرده بود. كسانى هم كه مأمور اين كار بودند از افرادى بودند كه فوق العاده با حضرت رضا كينه و عداوت داشتند, و عجيب اين است كه آن سردارى كه مأمور اين كار شد به نام (جلودى ) يا (جلودى ) (ظاهرا عرب هم هست) آنچنان به مأمون وفادار بود و آنچنان با حضرت رضا مخالف بود كه وقتى مأمون در مرو قضيه را طرح كرد او گفت من با اين كار مخالفم. هر چه مأمون گفت: خفه شو, گفت: من مخالفم. او و دو نفر ديگر به خاطر اين قضيه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همين قضيه كشته شدند, به اين ترتيب كه روزى مأمون اينها را احضار كرد, حضرت رضا و عده اى از جمله فضل بن سهل ذوالرياستين هم بودند , مجددا نظرشان را خواست , تمام اينها در كمال صراحت گفتند ما صددرصد مخالفيم, و جواب تندى دادند. اولى را گردن زد. دومى را خواست. او مقاومت كرد. وى را نيز گردن زد. به همين (جلودى ) رسيد (7). حضرت رضا كنار مأمون نشسته بودند. آهسته به او گفتند: از اين صرف نظر كن. جلودى گفت: يا اميرالمؤمنين! من يك خواهش از تو دارم, تو را به خدا حرف اين مرد را درباره من نپذير. مأمون گفت: قسمت عملى است كه هرگز حرف او را درباره ات نمى پذيرم. (او نمى دانست كه حضرت شفاعتش را مى كند). همانجا گردنش را زد. به هر حال حضرت رضا را با اين حال آوردند و وارد مرو كردند. تمام آل ابى طالب را در يك محل جاى دادند و حضرت رضا را در يك جاى اختصاصى , ولى تحت نظر و تحت الحفظ, و در آنجا مأمون اين موضوع را با حضرت در ميان گذاشت. و اين يك مسئله كه از مسلمات تاريخ است.
2. امتناع حضرت رضا
گذشته از اين مسأله كه اين موضوع در مدينه با حضرت در ميان گذاشته نشد, در مرو كه در ميان گذاشته شد حضرت شديدا ابا كرد. همين ابوالفرج در (مقاتل الطالبين) نوشته است كه مأمون, فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و اين دو, موضوع را مطرح كردند. حضرت امتناع كرد و قبول نمى كرد. آخرش گفتند: چه مى گويى ؟! اين قضيه اختيارى نيست, ما مأموريت داريم كه اگر امتناع كنى همين جا گردنت را بزنيم. (و علماى شيعه مكرر اين را نقل كرده اند) بعد مى گويد: باز هم حضرت قبول نكرد. اينها رفتند نزد مأمون. بار ديگر خود مأمون با حضرت مذاكره كرد و باز تهديد به قتل كرد. يكدفعه هم گفت: چرا قبول نمى كنى (8)؟! مگر جدت على بن ابى طالب در شورا شركت نكرد؟ ! مى خواست بگويد كه اين با سنت شما خاندان هم منافات ندارد , يعنى وقتى على (ع) آمد در شورا شركت كرد و در امر انتخاب خليفه دخالت نمود
معنايش اين بود كه عجالتا از حقى كه از جانب خدا براى خودش قائل بود صرف نظر كرد و تسليم اوضاع شد تا ببيند شرايط و اوضاع از نظر مردمى چطور است؟ كار به او واگذار مى شود يا نه ؟ پس اگر شورا خلافت را به پدرت على مى داد قبول مى كرد , تو هم بايد قبول كنى . حضرت آخرش تحت عنوان تهديد به قتل كه اگر قبول نكند كشته مى شود قبول كرد. البته اين سؤال براى شما باقى است كه آيا ارزش داشت كه امام بر سر يك امتناع از قبول كردن ولايتعهدى كشته شود يا نه ؟ آيا اين نظير بيعتى است كه يزيد از امام حسين مى خواست يا نظير آن نيست ؟ كه اين را بعد بايد بحث كنيم.
3. شرط حضرت رضا
يكى ديگر از مسلمات تاريخ اين است كه حضرت رضا شرط كرد و اين شرط را هم قبولاند كه من به اين شكل قبول مى كنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم و مسؤوليت هيچ كارى را نپذيرم. در واقع مى خواست مسؤوليت كارهاى مأمون را نپذيرد و به قول امروزى ها ژست مخالفت را و اينكه ما و اينها به هم نمى چسبيم و نمى توانيم همكارى كنيم حفظ كند و حفظ هم كرد. (البته مأمون اين شرط را قبول كرد). لهذا حضرت حتى در نماز عيد شركت نمى كرد تا آن جريان معروف رخ داد كه مأمون يك نماز عيدى از حضرت تقاضا كرد, امام فرمود: اين بر خلاف عهد و پيمان من است, او گفت: اينكه شما هيچ كارى را قبول نمى كنيد مردم پشت سر ما يك حرفهايى مى زنند, بايد شما قبول كنيد, و حضرت فرمود: بسيار خوب, اين نماز را قبول مى كنم, كه به شكلى هم قبول كرد كه خود مأمون و فضل پشيمان شدند وگفتند اگر اين برسد به آنجا انقلاب مى شود, آمدند جلوى حضرت را گرفتند و ايشان را از بين راه برگرداندند و نگذاشتند كه از شهر خارج شوند.
4. طرز رفتار امام پس از مسئله ولايتعهدى
مسئله ديگر كه اين هم باز از مسلمات تاريخ است, هم سنى ها نقل كرده اند و هم شيعه ها , هم ابوالفرج نقل مى كند و هم در كتابهاى ما نقل شده است, طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولايتعهدى . مخصوصا خطابه اى كه حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدى مى خواند عجيب جالب است. به نظر من حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمى ـكه همه آن را نقل كرده اندـوضع خودش را روشن كرد. خطبه اى مى خواند , در آن خطبه نه اسمى از مأمون مى برد و نه كوچكترين تشكرى از او مى كند. قاعده اش اين است كه اسمى از او ببرد و لااقل يك تشكرى بكند.
ابوالفرج مى گويد بالاخره روزى را معين كردند و گفتند در آن روز مردم بايد بيايند با حضرت رضا بيعت كنند. مردم هم آمدند. مأمون براى حضرت رضا در كنار خودش محلى و مجلسى قرار داد و اول كسى را كه دستور داد بيايد با حضرت رضا بيعت كند پسر خودش عباس بن مأمون بود. دومين كسى كه آمد يكى از سادات علوى بود. بعد به همين ترتيب گفت يك عباسى و يك علوى بيايند بيعت كنند و به هر كدام از اينها هم جايزه فراوانى مى داد و مى رفتند. وقتى آمدند براى بيعت, حضرت دستش را به شكل خاصى رو به جمعيت گرفت. مأمون گفت: دستت را دراز كن تا بيعت كنند. فرمود: نه, جدم پيغمبر هم اين جور بيعت مى كرد, دستش را اين جور مى گرفت و مردم دستشان را مى گذاشتند به دستش. بعد خطبا و شعرا , سخنرانان و شاعرانـاينها كه تابع اوضاع و احوال هستند آمدند و شروع كردند به خطابه خواندن, شعر گفتن, در مدح حضرت رضا سخن گفتن, در مدح مأمون سخن گفتن, و از اين دو نفر تمجيد كردن, بعد مأمون به حضرت رضا گفت: (قم فاخطب الناس و تكلم فيهم) برخيز خودت براى مردم سخنرانى كن. قطعا مأمون انتظار داشت كه حضرت در آنجا يك تأييدى از او و خلافتش بكنند. نوشته است : فقال بعد حمدالله و الثناء عليه , اول حمد و ثناى الهى را گفت... (9)

1. اين بحث از نظر زمانى بعد ازبحث (مسئله ولايتعهدى امام رضا) ايراد شده است.
2. البته نمىخواهم مثل خيلى از به اصطلاح ايران پرستان از برامكه دفاع كنم، چون ايرانى هستند. آنها هم در رديف همينها بودند , برامكه هم با خلفايى مثل هارون از نظر روحى و از نظر انسانى كوچكترين تفاوتى نداشتند.
3. البته اين از نظر همه تواريخ قطعى نيست ولى در بسيارى از تواريخ اين طور است.
4. نه به معنى مشوق علما.
 ×  5. مأمون وزيرى دارد به نام فضل بن سهل. دو برادرند: حسن بن سهل و فضل بن سهل. اين دو, ايرانى خالص و مجوسى الاصل هستند. در زمان برامكه كه نسل قبل بوده اند - فضل بن سهل كه با هوش وزرنگ و تحصيلكرده بود و مخصوصا از علم نجوم اطلاعاتى داشت آمد به دستگاه برامكه و به دست آنها مسلمان شد. (بعضى گفته اند پدرشان مسلمان شد و بعضى گفته اند نه, خود اينها مجوسى بودند همانجا مسلمان شدند). بعد كارش بالا گرفت, رسيد به آنجا كه وزير مأمون شد و دو منصب را در آن واحد اشغال كرد, اولا وزير بود (وزير آن وقت مثل نخست وزير امروز بود , يعنى همه كاره بود , چون هيئت وزراء كه نبود , يك نفر وزير بود كه بعد از خليفه قدرتها در اختيار او بود) و علاوه بر اين, به اصطلاح امروز رئيس ستاد و فرمانده كل ارتش بود. اين بود كه به او (ذوالرياستين) مىگفتند, هم داراى منصب وزارت و هم داراى فرماندهى كل قوا. لشكر مأمون, همه, ايرانى هستند (عرب در اين سپاه بسيار كم است) چون مأمون در خراسان بود, جنگ امين و مأمون هم جنگ عرب و ايرانى بود, اعراب طرفدار امين بودند و ايرانيها و بالاخص خراسانىها (مركز, خراسان بود) طرفدار مأمون. مأمون از طرف مادر ايرانى است. مسعودى, هم در (مروج الذهب) و هم در (التنبيه والاشراف) نوشته است و ديگران هم نوشته ا ند كه (مادر مأمون يك زن بادقيسى بود). كار به جايى رسيد كه فضل بن سهل بر تمام اوضاع مسلط شد و مأمون را به صورت يك آلت بلا اراده در آورد.
6. سوره عنكبوت , آيه 65.
 ×  7. جلودى يك سابقه بسيار بدى هم داشت و آن اين بود كه در قيام يكى از علويين كه در مدينه قيام كرده و بعد مغلوب شده بود, هارون ظاهرا به همين جلودى دستور داده بود كه برو در مدينه تمام اموال آل ابى طالب را غارت كن, حتى براى زنهاى اينها زيور نگذار, و جز يكدست لباس, لباسهاى اينها را از خانه هاشان بيرون بياور, آمد به خانه حضرت رضا. حضرت دم در را گرفت و فرمود من راه نمى دهم. گفت: من مأموريت دارم , خودم بايد بروم لباس از تن زنها بكنم و جز يكدست لباس برايشان نگذارم. فرمود: هر چه كه تو مىگويى من حاضر مىكنم ولى اجازه نمىدهم داخل شوى. هر چه اصرار كرد حضرت اجازه نداد. بعد خود حضرت به زنها فرمود: هر چه داريد به او بدهيد كه برود, و او لباسها و حتى گوشواره و النگوى آنها را جمع كرد و رفت.
 ×  8. آنها خودشان مىدانستند كه ته دلها چيست و حضرت رضا چرا قبول نمىكند. حضرت رضا قبول نمىكرد چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمود : تو مال چه كسى را دارى مىدهى؟! اين مسئله براى حضرت رضا مطرح بود كه مأمون مال چه كسى را دارد مىدهد ؟ و قبول كردن اين منصب از وى به منزله امضاى اوست. اگر حضرت رضاى خلافت را من جانب الله حق خودش مىداند, به مأمون مىگويد تو حق ندارى مرا ولىعهد كنى, تو بايد واگذار كنى بروى و بگويى من تاكنون حق نداشتم, حق تو بوده, و شكل واگذارى قبول كردن توست, و اگر انتخاب خليفه به عهده مردم است باز به او چه مربوط؟!
9- چند دقيقه از آخراين سخنرانى متأسفانه روى نوار ضبط نشده است.

Copyright © 1998 - 2010 Imam Reza (A.S.) Network, All rights reserved.