|
پيشواى هشتم
پيشگفتار
...آفتاب امامت در هر يك از بروج دوازده گانهى خويش جلوهيى ديگر دارد، اما آفتاب از هر افق كه سر بر زند آفتاب است، نور و درخشش آن چشمها را خيره مى سازد، گرما و تابش آن حيات بخش و زندگى ساز است، از خار بوتههاى كوير تا درختان بلند بوستان، همه بدان نيازمندند، هيچ برگى بى پرورش سر انگشت شعاعش زندگى نمى تواند، و هيچ شاخى بى بهره از تابش مهربانش بارى نمى آورد... آرى آفتاب است، و جهان زندهى ما بى آفتاب محكوم به فناست.
امامت پيشوايان معصوم ما، در نظام جهان معنا و نيز براى ادامه حيات اسلام و مسلمين، درستبه آفتاب و نور و گرماى آن مى ماند، آن بزرگواران در شرايط ويژهى هر زمان، و در ابعاد مختلف ضرورتها و ايجابهاى هر دوره، به درخشش و تابش و رهنمايى و پرورش پيروان ادامه مى دادند، و هر يك در رهگذر ويژگيهاى عصر خود بگونهيى تجلى داشتند، و چنين بود كه برخى در ميدان رزم حماسه مى آفريدند و پيام خون خويش به جهان مى رساندند، و برخى بر منبر درس به گسترش علوم و معارف همت مى گماشتند، و برخى با تحمل قيد و زندان با طاغوت به مبارزه برمى خاستند، و... و در هر حال آفتاب جامعه بودند، و به بيدار سازى و پرورش مسلمانان واقعى اشتغال داشتند، و اگر به رعايت ضرورتها در عمل آنان تفاوتهايى ديده مى شود، بى ترديد بر آنانكه بهرهيى از بصيرت دارند پوشيده نيست كه در هدف يكسان بودند، و هدف خدا بود، و راه او، و ترويج دين و كتاب او، و پرورش بندگان او...
بارى ، امامان پاك ماـكه درود خدا و فرشتگان بر ايشانـبه جهت مقام عصمت و امامت كه ويژهى ايشان بود، و به حكم علم و حكمتى كه لازمهى امامت و موهبتى الهى است، و به تاييد خاص خداى متعال، بر ضرورتها و ويژگيهاى عصر خويش از هر كس ديگر آگاهتر و به روش رهبرى در هر برهه از همه داناتر بودند، و اين حقيقتبر آنانكه به اسلام واقعى و بى انحراف معتقدند، و بر تعيين امام به فرمان خدا و به فرمودهى پيامبر (ص) در صحنهى تاريخساز غدير باور دارند، چيزى روشن و غير قابل انكار است، و تاريخ زندگى امامان پاك ما پر از وقايعى است كه از همين علم و بينش الهى آن بزرگواران حكايت مى كند.
به جهت همين آگاهى ژرف امام از همه سوى جامعه وعصر خويش، و نيز به جهت علم و اطلاع امام بر حقايق عالم هستى و آگاهى او از آنچه تا رستاخيز بوقوع مى پيوندد بود كه پيشوايان معصوم ما با ظرافت عمل، دقيقترين روشها را در برخورد با مسائل عصر خويش و در پيشبرد هدفهاى الهى به كار مى بستند، به عنوان مثال بسيار جالب است كه امام بزرگوار على بن موسى الرضا (ع) بعد از پدر گراميش در حكومت هارون بى محابا به معرفى خود و تبليغ امامت پرداخت چنانكه ياران ويژهاش بر او بيمناك بودند.و آن گرامى تصريح مى فرمود كه «اگر ابو جهل توانست مويى از سر پيامبر كم كند هارون نيز مى تواند به من زيانى برساند» يعنى امام كاملا آگاه بود كه شهادتش با دستان پليد هارون بوقوع نخواهد پيوست و مى دانست كه هنوز سالها از عمر شريفش باقى است، توجه به اين آگاهى خود عامل بزرگى در شناخت روش و عمل آن بزرگواران است.
هشتمين پيشوا و امام على بن موسى الرضا عليهما السلام، در عصرى مى زيست كه خلافت ننگين عباسيان در اوج خود بود، زيرا سلسلهى بنى عباس پادشاهانى عظيمتر از هارون و مأمون ندارد، و از سوى ديگر سياست بنى عباس در برابر ائمه (ع) و بويژه از زمان امام رضا عليه السلام به بعد، سياستى پر مكر و فريب و همراه با نفاق و تظاهر بود، آنان با آنكه بخون خاندان امامت تشنه بودند براى ايمن ماندن از شورش علويان و جلب قلوب شيعيان و ايرانيان، سعى داشتند وانمود كنند كه روابطى بسيار صميمى با خاندان اميرمؤمنان على عليه السلام دارند و بدينوسيله مشروعيت خويش را تامين نمايند، و اوج اين سياست خدعه آميز را مى توان در حكومت مأمون ديد...
امام رضا عليه السلام در برابر اين شگرد فريبندهى مأمون، با ظرافت عملى بى مانند روشى اتخاذ كرد كه هم خواستهى مأمون تامين نشود، و هم سراسر بلاد پهناور اسلام به حق نزديك شوند و دريابند خلافت راستين اسلامى صرفا از طرف خدا و پيامبر (ص) بر عهدهى امامان است، و كسى جز آنان شايسته و سزاوار اين مقام نيست.
اگر دقت كنيمـو چنانكه در زندگى ساير ائمه (ع) نيز گفتيمـخليفگان اموى و عباسى معمولا ائمه (ع) را زير نظر و مراقبت شديد داشتند، و از تماس مردم با آنان جلوگيرى مى كردند، و سعيشان بر گمنام داشتن و ناشناخته ماندن آن بزرگواران بود، و لذا هر يك از ائمه (ع) همين كه تا حدودى در بلاد اسلامى نامآور مى شد توسط خلفا مقتول و مسموم مى گشت، با آن كه از يك سو پذيرش ولايتعهدى به اجبار بود، و از سوى ديگر پذيرش امام با شرايطى بود كه در حكم نپذيرفتن مى نمود، در عين حال شهرت اين مساله در سرزمينهاى دور و نزديك اسلام، و اينكه مأمون اعتراف كرده است كه امام رضا (ع) پيشواى امت و سزاوار خلافت است، و مأمون از ايشان خواسته خلافت را بپذيرند و ايشان نپذيرفته و به اصرار مأمون ولايتعهدى را با شرايطى پذيرفته است، همين ها خود در ژرفاى عمل به سود روش امام و شكستى براى سياست خليفگان بود... بسيار مناسب است اين جريان با جريان شوراى تحميلى از سوى خليفهى دوم عمر، و شركت اميرمؤمنان على عليه السلام در آن شورى مقايسه شود، و اتفاقا امام رضا عليه السلام به شباهت اين دو حادثه اشاره فرموده است.
عمر به هنگام مرگ دستور داد پس از او شورايى با شركت عثمان و طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير و اميرمؤمنان على (ع) تشكيل شود، و اين شش تن از ميان خود خليفهيى برگزينند، و هر يك مخالفت كرد او را به قتل برسانند، برنامه طورى تنظيم شده بود كه على عليه السلام همچنان از خلافت محروم بماند و چون مى دانستند خلافتحق اوست، با برگزيدن ديگرى على عليه السلام مخالفت كند و كشته شود، و قتل او قانونى هم باشد!!
برخى از بستگان از اميرمؤمنان على عليه السلام پرسيدند: با آنكه مى دانى خلافت را به تو نمى دهند چرا در اين شورى شركت مى كنى ؟
فرمود: عمر بعد از پيامبر (با جعل حديثى ) اعلام كرد پيامبر فرموده است: «نبوت و امامت هر دو در يك بيت و خانه جمع نمى شود» (يعنى مرا به زعم خود با استناد به قول پيامبر از خلافتبدور نگهداشتند، و سزاوار اين كار نشمردند! ) و اينك عمر خود پيشنهاد كرده است من در اين شورى شركت كنم و مرا شايستهى خلافت معرفى كرده است، من در شورى وارد مى شوم تا اثبات كنم كار عمر با روايت او نمى سازد.
آرى ، يكى از پيامدهاى ولايتعهدى امام همين بود كه جامعهى وسيع اسلامى دريافت شايستهترها كيستند و مأمون با عمل خود بر چه حقيقتى اعتراف كرده است. و نيز در اين رهگذر، امام از مدينه تا مرو در شهرهاى مختلفى از بلاد اسلام با مردم روبرو شد، و مسلمين كه در آن روزگاران با نبودن وسائل ارتباط جمعى از بسيارى آگاهى ها محروم بودند او را ملاقات كردند و حق را مشاهده نمودند، و اثرات مثبت آن بسيار قابل ذكر و بحث است، و نمونهى آن را بايد در نيشابور و هجوم مردم مشتاق ديد، و در نماز عيد در مرو و... و در همين زمينه، آشنايى بسيارى از متفكران و دانشمندان مختلف كه در مرو با امام به مناظره و بحث نشستند و اثبات عظمت علمى امام، و شكست مأمون و خنثى شدن توطئههايش براى تحقير امام عليه السلام را بايد از اثرات مثبت سياست امام تلقى نمود كه خود نياز به بررسى مفصلى دارد.
به هر حال در زندگى هر يك از ائمه عليهم السلام بايد ابعاد مختلف حقايق وجودى آن بزرگواران را در نظر داشت، و همچنان كه تاريخ زندگى پيامبران را كه اعمالشان در سرچشمهى وحى ريشه داشت، نمى توان با همان معيارها كه سرگذشت پادشاهان و جباران و سياستمداران را بررسى مى كنند سنجيد، زندگى اوصيا و امامان نيز با معيار زندگى مردان عادى قابل تبيين نيست چرا كه اوصيا و امامان نيز مانند پيامبران از عامل بزرگ ارتباط ويژه با خداى جهان برخوردار بودند.
از ولادت تا امامت
روز يازدهم ماه ذيقعده سال 148 هجرى در مدينه در خانهى امام موسى بن جعفر (ع) فرزندى چشم به جهان گشود (1) كه بعد از پدر تاريخساز صحنهى ايمان و علم و امامتشد. او را «على » ناميدند و در زندگى به «رضا» معروف گشت.
مادر گرامى او«نجمه» (2) نام دارد، و در خردمندى و ايمان و تقوى از برجستهترين بانوان بود (3) ، اصولا امامان پاك ما همگى از نسل برترين پدران بودند و در دامان پاك و پرفضيلت گرامى ترين مادران پرورش يافتند.
امام رضا عليه السلام در سال 183 هجرى ، پس از شهادت امام كاظم (ع) در زندان هارون، در سن سى وپنج سالگى بر مسند الهى امامت تكيه زد و عهده دار پيشوايى امت شد. امامت آن گرامى همانند ساير ائمهى معصومين عليهم السلام، به تعيين و تصريح رسول خدا صلى الله عليه و آله، و با معرفى پدرش امام كاظم (ع) بود، امام كاظم عليه السلام پيش از دستگيرى و زندان، مشخص كرده بود كه هشتمين امام راستين و حجتخدا در زمين پس از او كيست، تا پيروان و حقجويان در ظلمت نمانند و به كجروى و گمراهى نيفتند.
«مخزومى »مى گويد: امام موسى بن جعفر عليه السلام ما را احضار فرمود و گفت:
ـ آيا مى دانيد چرا شما را طلبيدم؟
ـ نه!
ـ خواستم تا گواه باشيد كه اين پسرمـاشاره به امام رضا (ع)ـوصى و جانشين من است... (4)
«يزيد بن سليط» مى گويد: براى انجام عمره به مكه مى رفتيم، در راه با امام كاظم روبرو شديم، و به آن حضرت عرض كردم: اين محل را مى شناسيد؟
فرمود: آرى .تو نيز مى شناسى ؟
عرض كردم: آرى من و پدرم در همين جا شما و پدرتان امام صادق عليه السلام را ملاقات كرديم و ساير برادرانتان نيز همراه شما بودند، پدرم به امام صادق عرض كرد: پدر و مادرم فدايتان، شما همگى امامان پاك ما هستيد و هيچ كس از مرگ دور نمى ماند، به من چيزى بفرما تا براى ديگران باز گويم كه گمراه نشوند.
امام صادق به او فرمود: اى ابو عمارة! اينان فرزندان منند و بزرگشان اين استـو به سوى شما اشاره كردـدر او حكم و فهم و سخاوت است، و به آنچه مردم نيازمندند علم و آگاهى دارد، و نيز به همهى امور دينى و دنيوى كه مردم در آن اختلاف كنند داناست، اخلاقى نيكو دارد و او درى از درهاى خداست...
آن گاه به امام كاظم عرض كردم: پدر و مادرم فدايتان، شما نيز مانند پدرتان مرا آگاه سازيد (و امام بعد از خود را معرفى كنيد) .
امام پس از توضيحى در مورد امامت كه امرى الهى است و امام از طرف خدا و پيامبر (ص) تعيين مى شودفرمود: «الامر الى ابنى على سمى على و على » پس از من امر امامت به پسرم «على » مى رسد كه همنام امام اول «على بن ابى طالب» و امام چهارم «على بن الحسين» است. ..
در آن هنگام خفقان سنگينى بر جامعهى اسلامى حكمفرما بود، و به همين جهت امام كاظم (ع) در پايان كلام خود به «يزيد بن سليط» فرمود: اى يزيد! آنچه گفتم نزد تو چون امانتى محفوظ بماند و جز براى كسانى كه صداقتشان را شناخته باشى باز گو مكن.
«يزيد بن سليط» مى گويد پس از شهادت امام موسى بن جعفر (ع) خدمت امام رضا شرفياب شدم، پيش از آنكه چيزى بگويم فرمود: اى يزيد! مى آيى به عمره برويم؟
عرض كردم: پدر و مادرم فدايتان، اختيار با شماست، اما من خرج سفر ندارم.
فرمود: مخارج سفرت را من مى پردازم.
با آن حضرت به سوى مكه رهسپار شديم، و به همانجا كه امام صادق و امام كاظم را ملاقات كرده بودم رسيديم...و داستان ملاقات با امام موسى بن جعفر و آنچه شنيده بودم براى آن حضرت شرح دادم... (5)
اخلاق و رفتار امام
امامان پاك ما در ميان مردم و با مردم مى زيستند، و عملا به مردم درس زندگى و پاكى و فضيلت مى آموختند، آنان الگو و سرمشق ديگران بودند، و با آنكه مقام رفيع امامت آنان را از مردم ممتاز مى ساخت، و برگزيدهى خدا و حجت او در زمين بودند در عين حال در جامعه حريمى نمى گرفتند، و خود را از مردم جدا نمى كردند، و به روش جباران انحصار و اختصاصى براى خود قائل نمى شدند، و هرگز مردم را به بردگى و پستى نمى كشاندند و تحقير نمى كردند...
«ابراهيم بن عباس»مى گويد: «هيچگاه نديدم كه امام رضا عليه السلام در سخن بر كسى جفا ورزد، و نيز نديدم كه سخن كسى را پيش از تمام شدن قطع كند، هرگز نيازمندى را كه مى توانست نيازش را بر آورده سازد رد نمى كرد، در حضور ديگرى پايش را دراز نمى فرمود، هرگز نديدم به كسى از خدمتكاران و غلامانشان بدگويى كند، خندهى او قهقهه نبود بلكه تبسم بود، چون سفرهى غذا به ميان مى آمد همهى افراد خانه حتى دربان و مهتر را نيز بر سفرهى خويش مى نشاند و آنان همراه با امام غذا مى خوردند. شبها كم مى خوابيد و بيشتر بيدار بود، و بسيارى از شبها تا صبح بيدار مى ماند و به عبادت مى گذراند، بسيار روزه مى داشت و روزهى سه روز در هر ماه را ترك نمى كرد (6) ، كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت، وبيشتر در شبهاى تاريك مخفيانه به فقرا كمك مى كرد. (7)
«محمد بن ابى عباد» مى گويد: فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسى بود لباس اوـدر خانهـدرشت و خشن بود، اما هنگامى كه در مجالس عمومى شركت مى كرد (لباسهاى خوب و متعارف مى پوشيد) و خود را مى آراست. (8)
شبى امام ميهمان داشت، در ميان صحبت چراغ نقصى پيدا كرد، ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ را درست كند، امام نگذاشت و خود اين كار را انجام داد و فرمود: ما گروهى هستيم كه ميهمانان خود را بكار نمى گيريم. (9)
يك بار شخصى كه امام را نمى شناخت در حمام از امام خواست تا او را كيسه بكشد، امام عليه السلام پذيرفت و مشغول شد، ديگران امام را بدان شخص معرفى كردند، و او با شرمندگى به عذرخواهى پرداخت ولى امام بى توجه به عذرخواهى او همچنان او را كيسه مى كشيد و او را دلدارى مى داد كه طورى نشده است. (10)
شخصى به امام عرض كرد: به خدا سوگند هيچكس در روى زمين از جهت برترى و شرافت پدران به شما نمى رسد.
امام فرمود: تقوى به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگارآنان را بزرگوار ساخت. (11)
مردى از اهالى بلخ مى گويد: در سفر خراسان با امام رضا عليه السلام همراه بودم، روزى سفره گسترده بودند و امام همهى خدمتگزاران و غلامان حتى سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند.
من به امام عرض كردم: فدايتان شوم.بهتر است اينان بر سفرهيى جداگانه بنشينند. فرمود: ساكتباش، پروردگار همه يكى است، پدر و مادر همه يكى است، و پاداش هم به اعمال است. (12)
«ياسر» خادم امام مى گويد: امام رضا عليه السلام به ما فرموده بود اگر بالاى سرتان ايستادم (و شما را براى كارى طلبيدم) و شما به غذا خوردن مشغول بوديد برنخيزيد تا غذايتان تمام شود.به همين جهت بسيار اتفاق مى افتاد كه امام ما را صدا مى كرد، و در پاسخ او مى گفتند به غذا خوردن مشغولند، و آن گرامى مى فرمود بگذاريد غذايشان تمام شود. (13)
يك بار غريبى خدمت امام رسيد و سلام كرد و گفت: من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم، از حجباز گشتهام و خرجى راه تمام كردهام، اگر مايليد مبلغى به من مرحمت كنيد تا خود را به وطنم برسانم، و در آنجا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد، زيرا مندر شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند ماندهام.
امام برخاست و به اطاقى ديگر رفت، و دويست دينار آورد و از بالاى در دست خويش را فراز آورد، و آن شخص را خواند و فرمود: اين دويست دينار را بگير و توشهى راه كن، و به آن تبرك بجوى ، و لازم نيست كه از جانب من معادل آن صدقه بدهى ...
آن شخص دينارها را گرفت و رفت، امام از آن اطاق به جاى اول بازگشت، از ايشان پرسيدند چرا چنين كرديد كه شما را هنگام گرفتن دينارها نبيند؟
فرمود: تا شرمندگى نياز و سؤال را در او نبينم... (14)
امامان معصوم و گرامى ما در تربيت پيروان و راهنمايى ايشان تنها به گفتار اكتفا نمى كردند، و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژهيى مبذول مى داشتند، و در مسير زندگى اشتباهاتشان را گوشزد مى فرمودند تا هم آنان از بى راهه به راه آيند، و هم ديگران و آيندگان بياموزند.
«سليمان جعفرى »از ياران امام رضا عليه السلام مى گويد: براى برخى كارها خدمت امام بودم، چون كارم انجام شد خواستم مرخص شوم، امام فرمود: امشب نزد ما بمان.
همراه امام به خانهى او رفتم، هنگام غروب بود، غلامان حضرت مشغول بنايى بودند امام در ميان آنها غريبهيى ديد، پرسيد: اين كيست؟عرض كردند: به ما كمك مى كند و به او چيزى خواهيم داد.
فرمود: مزدش را تعيين كردهايد؟
گفتند: نه!هر چه بدهيم مى پذيرد.
امام بر آشفت و خشمگين شد.من به حضرت عرض كردم: فدايتان شوم خود را ناراحت نكنيد. ..
فرمود: من بارها به اينها گفتهام كه هيچكس را براى كارى نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرار داد ببنديد. كسى كه بدون قرار داد و تعيين مزد كارى انجام دهد اگر سه برابر مزدش را بدهى باز گمان مى كند مزدش را كم دادهيى ، ولى اگر قرار داد ببندى و به مقدار معين شده بپردازى از تو خشنود خواهد بود كه طبق قرار عمل كردهيى ، و در اينصورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزى به او بدهى هر چند كم و ناچيز باشد مى فهمد كه بيشتر پرداختهيى و سپاسگزار خواهد بود. (15)
«احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى »كه از بزرگان اصحاب امام رضا عليه السلام محسوب مى شود نقل مى كند. من با سه تن ديگر از ياران امام خدمتش شرفياب شديم، و ساعتى نزد امام نشستيم، چون خواستيم باز گرديم امام به من فرمود: اى احمد!تو بنشين.همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم، و سؤالاتى داشتم بعرض رساندم و امام پاسخ مى فرمودند، تا پاسى از شب گذشت، خواستم مرخص شوم، فرمود: مى روى يا نزد ما مى مانى ؟
عرض كردم: هر چه شما بفرمائيد، اگر بفرمائيد بمان مى مانم و اگر بفرمائيد برو مى روم.
فرمود: بمان، و اينهم رختخواب (و به لحافى اشاره فرمود) .آنگاه امام برخاست و به اطاق خود رفت.من از شوق به سجده افتادم و گفتم: سپاس خداى را كه حجتخدا و وارث علوم پيامبران در ميان ما چند نفر كه خدمتش شرفياب شديم تا اين حد به من محبت فرمود.
هنوز در سجده بودم كه متوجه شدم امام به اطاق من باز گشته است، برخاستم.حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود:
اى احمد! اميرمؤمنان عليه السلام به عيادت «صعصعة بن صوحان» (كه از ياران ويژهى آن حضرت بود) رفت، و چون خواست برخيزد فرمود: «اى صعصعه! از اين كه به عيادت تو آمدهام به برادران خود افتخار مكنـعيادت من باعث نشود كه خود را از آنان برتر بدانى ـاز خدا بترس و پرهيزگار باش، براى خدا تواضع و فروتنى كن خدا تو را رفعت مى بخشد» (16)
امام عليه السلام با اين عمل و سخن خويش هشدار داده است كه هيچ عاملى جاى خود سازى و تربيت نفس و عمل صالح را نمى گيرد، و به هيچ امتيازى نبايد مغرور شد، حتى نزديكى به امام و عنايت و لطف آن بزرگوار نيز نبايد وسيلهى فخر و مباهات و احساس برترى بر ديگران گردد.
موضع امام در برابر دستگاه خلافت
امام على بن موسى الرضا عليه السلام، در طول مدت امامت خويش با خلافت هارون الرشيد و دو فرزندش «امين» و «مأمون» معاصر بوده است، ده سال با سالهاى آخر زمامدارى هارون، و پنج سال با حكومت امين و پنج سال با حكومت مأمون.
امام در زمان هارون
امام رضا عليه السلام پس از شهادت امام كاظم، امامت و دعوت خود را آشكار ساخت و بى پروا به رهبرى امت پرداخت. جو سياسى جامعه در زمان هارون چنان خفقان آور بود كه حتى برخى از صميمى ترين ياران امام از اين صراحت و بى پروايى او بر جانش بيمناك بودند.
«صفوان بن يحيى »مى گويد: امام رضا عليه السلام پس از رحلت پدرش سخنانى فرمود كه ما بر جانش ترسيديم و به او عرض كرديم: مطلبى بزرگ را آشكار كردهيى ، ما بر تو از اين طاغوت (هارون) بيمناكيم.
فرمود: «هر چه مى خواهد تلاش كند، راهى بر من ندارد» (17)
«محمد بن سنان» مى گويد در روزگار هارون به امام رضا عليه السلام عرض كردم: شما خود را به اين امرـامامتـمشهور ساختهايد و جاى پدر نشستهايد، در حالى كه ازشمشير هارون خون مى چكد!
فرمود: آنچه مرا بر اين كار بى پروا ساخته سخن پيامبر است كه فرمود: «اگر ابوجهل يك مو از سر من كم كرد گواه باشيد كه من پيامبر نيستم»و من مى گويم «اگر هارون يك مو از سر من كم كرد گواه باشيد كه من امام نيستم» (18)
و همچنان شد كه امام مى فرمود زيرا هارون هرگز فرصت نيافت خطرى متوجه امام سازد، و بالاخره به جهت اغتشاشاتى كه در شرق ايران رخ داده بود، هارون مجبور شد خود با سپاهيانش به سوى خراسان برود و در راه بيمار شد، و در 193 هجرى در طوس مرگش فرا رسيد، و اسلام و مسلمين از وجود پليدش ايمن شدند.
امام در زمان امين
پس از هارون بر سر خلافتبين امين و مأمون اختلافى سخت روى داد، هارون امين را براى خلافت بعد از خود تعيين كرده بود، و از او تعهد گرفته بود كه پس از او مأمون خليفه شود و نيز حكومت ايالت خراسان در زمان خلافت امين در دست مأمون باشد، ولى امين پس از هارون در 194 هجرى مأمون را از وليعهدى خود عزل و فرزند خود موسى را نامزد اين مقام كرد (19) .بالاخره پس از درگيريهاى خونينى كه ميان امين و مأمون رخ داد، امين در 198 هجرى كشته شد و مأمونبه خلافت رسيد.
امام رضا عليه السلام در طول اين مدت از درگيريهاى دربار خلافت و اشتغال آنان به يكديگر استفاده كرد، و با آسودگى به ارشاد و تعليم و تربيت پيروان پرداخت.
امام در زمان مأمون
مأمون در ميان خلفاى بنى عباس از همه داناتر و نيز مكارتر بود، درس خوانده بود و از فقه و علوم ديگر آگاهى داشت چنانكه با برخى از دانشمندان به بحث و مناظره مى نشست، البته آگاهى او از علوم روز نيز وسيلهيى بود براى پيشبرد سياستهاى ضد انسانى او، و گرنه هرگز به دين و اسلام پاى بند نبود، و در عياشى و فسق و فجور و اعمال شنيع ديگر از ساير خليفگان هيچ كم نداشت، نهايت آنكه از ديگر خليفگان محتاطتر رفتار مى كرد و با سالوس و ريا بيشتر عوامفريبى مى نمود، و براى استحكام پايههاى حكومتخود گاه با فقها نيز همنشين مى شد و از مسائل و مباحث دينى نيز سخن مى گفت.
همنشينى و صميميت و همدمى مأمون با«قاضى يحيى بن اكثم» كه مردى رذل و كثيف و فاجر بود بهترين گواه بى دينى و فسق و رذيلت مأمون است، يحيى بن اكثم مردى بود كه به شنيعترين اعمال در جامعه شهرت داشت چنان كه قلم از شرح رذالتهاى او شرم دارد، و مأمون چنين كسى را چنان همدم خويش ساخته بود كه «رفيق مسجد و گرمابه و گلستان» يكديگر محسوب مى شدند، و اسفبارتر آنكه او را به مقام «قاضى القضاة» امت اسلامى منصوب نمود و در امور مملكتى نيز با او رايزنى و مشورت داشت (20) !!
به هر روى در زمان مأمون علم و دانش به ظاهر ترويج مى شد، و دانشمندان به مركز خلافت دعوت مى شدند، و تشويقهايى كه مأمون براى دانشمندان و دانش پژوهان فراهم مى آورد زمينهى جذب اهل دانش به سوى او گرديد، و مجالس درس و بحث و مناظره ترتيب مى يافت، و بحث و گفتگوى علمى بازارى پر رونق داشت.
مضاف بر اينها مأمون مى كوشيد با برخى كارها شيعيان و طرفداران امام را نيز به خود علاقمند سازد مثلا از شايستهتر بودن اميرمؤمنان على عليه السلام براى جانشينى پيامبر سخن مى گفت، و دشنام و لعن به معاويه را رسمى كرد و «فدك» را كه از فاطمه زهرا عليها السلام غصب شده بود به علويان بازگرداند، و با علويان در ظاهر انعطاف و علاقه نشان مى داد. (21)
اصولا مأمون با توجه به رفتار هارون و جنايات او و اثر سوء آن در روحيهى مردم مى خواست زمينههاى انقلاب و شورش را از بين ببرد، و آنها را راضى نگه دارد تا بتواند بر مركب خلافت سوار باشد، از اينرو بايد گفت وضع زمان ايجابمى كرد كه به جبران كمبودها و نارضايتى ها بپردازد، و وانمود كند كه در صدد اصلاح امور است و با خلفاى ديگر تفاوت دارد...
ولايتعهدى امام رضا عليه السلام
مأمون پس از آنكه برادرش امين را نابود كرد و بر مسند حكومت تكيه زد، در شرايط حساسى قرار گرفت، زيرا موقعيت او بويژه در بغداد كه مركز حكومت عباسى بود و در ميان طرفداران عباسيان كه خواستار«امين» بودند و حكومت مأمون را در «مرو» با مصالح خود منطبق نمى ديدند، سخت متزلزل بود. و از سوى ديگر شورش علويان تهديدى جدى براى حكومت مأمون محسوب مى شد، چرا كه در 199 هجرى «محمد بن ابراهيم طباطبا» از علويان محبوب و بزرگوار به دستيارى «ابو السرايا» قيام كرد، و گروهى ديگر از علويان هم در عراق و حجاز قيامهايى داشتند و از ضعف بنى عباس كه در درگيرى مأمون و امين نظام امورشان از هم پاشيده بود استفاده كردند، و بر برخى از شهرها مسلط شدند، و تقريبا از كوفه تا يمن در آشوب و اغتشاش بود، و مأمون با كوشش بسيار توانست بر اين آشوبها چيره شود... (22) و نيز ممكن بود ايرانيان هم به يارى علويان برخيزند چون ايرانيان به حق شرعى خاندان اميرمؤمنان على عليه السلام معتقد بودند، و در ابتداى كار بنى عباس هم داعيان عباسى براى سرنگونى بنى اميه ازهمين علاقهى ايرانيان به خاندان پيامبر و دودمان اميرمؤمنان استفاده كرده بودند.
مأمون كه مردى زيرك و مكار بود، به فكر آن افتاد كه با طرح واگذارى خلافت يا ولايتعهدى به شخصيتى مانند امام رضا عليه السلام پايههاى لرزان حكومتخود را تثبيت كند، زيرا اميدوار بود كه با مبادرت به اين كار بتواند جلوى شورش علويان را بگيرد، و موجبات رضايت خاطر آنان را فراهم سازد، و ايرانيان را نيز آماده پذيرش خلافتخود نمايد.
پيداست كه تفويض خلافت يا ولايتعهدى به امام فقط يك تاكتيك حساب شدهى سياسى بود، و گرنه كسى كه براى حكومت، برادر خود را به قتل رسانده بود، و نيز در زندگى خصوصى خود از هيچ فسق و فجورى ابا نداشت ناگهان چنان ديانت پناه نمى شد كه از خلافت و سلطنت بگذرد، و بهترين شاهد مكر و تزوير مأمون نپذيرفتن امام از او است. چرا كه اگر مأمون در گفتار و كردار خود صادق مى بود هرگز امام از به دست گرفتن زمام خلافت كه جز امام هيچ كس صلاحيت آن را ندارد طفره نمى رفت.
شواهد ديگر نيز كه در تاريخ موجود است بروشنى از سوء نيت مأمون پرده بر مى دارد، و ما به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم:
مأمون جاسوسانى بر امام گماشته بود تا همهى امور را زير نظر بگيرند و به او گزارش كنند، اين خود دليل دشمنى مأمون با امام و عدم ايمان و حسن نيت او نسبتبه آن بزرگواراست، در روايات اسلامى مى خوانيم:
«هشام بن ابراهيم راشدى ، از نزديكترين افراد نزد امام رضا (ع) بود و امور امام بدست او جريان داشت، ولى هنگامى كه امام را به مرو آوردند، هشام با «فضل بن سهل ذوالرياستين»ـوزير مأمونـو با مأمون اتصال و ارتباط پيدا كرد، و چنان بود كه هيچ چيز را از آنان پنهان نمى داشت، مأمون او را حاجب (يعنى مسئول روابط عمومى ) امام قرار داد، و هشام فقط افرادى را كه خود مايل بود نزد امام راه مى داد، و بر امام سخت مى گرفت و او را در مضيقه قرار مى داد. و دوستان و پيروان امام نمى توانستند آن گرامى را ملاقات نمايند، و هر چه امام در منزلش مى گفت هشام به مأمون و فضل بن سهل گزارش مى كرد...» (23)
«ابا صلت» در مورد دشمنى مأمون با امام مى گويد:
امام عليه السلام «با دانشمندان مناظره و بر آنان غلبه مى كرد، و مردم مى گفتند: به خدا قسم او از مأمون به خلافت سزاوارتر است، و جاسوسان اين مطلب را به مأمون گزارش مى كردند...» (24)
و نيز مى بينيم «جعفر بن محمد بن الاشعث» در ايامى كه امام در خراسان و نزد مأمون بوده است، به امام پيام مى دهد كه نامههاى او را پس از خواندن بسوزاند تا مبادابدست ديگرى بيفتد، و امام براى اطمينان خاطر او مى فرمايد: نامههايش را پس از خواندن مى سوزانم... (25)
و نيز مى بينيم امام عليه السلام در همان ايام كه نزد مأمون و ظاهرا وليعهد است در پاسخ «احمد بن محمد بزنطى » مى نويسد: ...و اما اينكه اجازهى ملاقات خواستهيى ، آمدن نزد من دشوار است، و اينها اكنون بر من سخت گرفتهاند، و فعلا برايت ممكن نيست، ان شاء الله بزودى ملاقات ميسر خواهد شد... (26)
آشكارتر از همه آنكه مأمون خود گاهى نزد برخى نزديكان و وابستگانش به هدفهاى واقعى خود در مورد امام عليه السلام اعتراف و صريحا از نيات پليد خود پرده برداشته است:
مأمون در پاسخ «حميد بن مهران»ـيكى از درباريانشـو گروهى از عباسيان كه او را به جهت سپردن ولايتعهدى به امام رضا سرزنش مى كردند مى گويد:
«...اين مرد از ما پنهان و دور بود، و براى خود دعوت مى كرد، ما خواستيم او را وليعهد خويش قرار دهيم تا دعوتش براى ما باشد، و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نمايد، و شيفتگان او دريابند كه آنچه او ادعا مى كرد در او نيست، و اين امرـخلافتـمخصوص ماست نه او.
و ما بيمناك بوديم اگر او را به حال خود باقى گذاريم، آشوبى براى ما بر پا سازد كه نتوانيم جلوى آنرا بگيريم، و وضعى پيش آورد كه طاقت مقابلهى آن را نداشته باشيم...» (27)
بنابر اين مأمون در تفويض خلافت يا ولايتعهدى به امام، حسن نيت نداشت، و در اين بازى سياسى به دنبال هدفهاى ديگرى بود، او مى خواست از يكسو امام را به رنگ خود درآورد و قدس و تقواى امام را ناچيز و آلوده سازد، و از سوى ديگر امام هر يك از دو پيشنهاد خلافت و ولايتعهدى را به صورتى كه مأمون خواسته بود مى پذيرفت به سود مأمون تمام مى شد، زيرا اگر امام خلافت را مى پذيرفت مأمون شرط مى كرد خودش وليعهد باشد و بدين وسيله مشروعيت حكومت خود را تأمين و سپس پنهانى و با دسيسه امام را از ميان بر مى داشت و اگر امام ولايتعهدى را مى پذيرفت باز حكومت مأمون پا بر جا و امضا شده بود...
امام در واقع راه سومى انتخاب كرد، و با آنكه به اجبار ولايتعهدى را پذيرفت، با روش خاص خود بگونهيى عمل نمود كه مأمون به هدفهاى خويش از نزديك شدن به امام و كسب مشروعيت نرسد، و طاغوتى بودن حكومتش بر جامعه بر ملا باشد...
از مدينه تا مرو
همچنان كه گفتيم مأمون براى بهره برداريهاى سياسى و راضى ساختن علويان كه هماره در ميانشان مردانى دلير و دانشمند و پارسا بسيار بود، و جامعه و بويژه ايرانيان دل به سوى آنان داشتند، تصميم گرفت امام رضا عليه السلام را به مرو بياورد، و چنان وانمود كند كه دوستدار علويان و امام عليه السلام است، مأمون در تظاهر خود چنان ماهرانه عمل مى كرد كه گاهى برخى از شيعيان پاك نهاد نيز فريب مى خوردند به همين جهت امام رضا عليه السلام به برخى از ياران خود كه ممكن بود تحت تاثير تظاهر و رياكارى مأمون واقع شوند فرمود: «به گفتار او مغرور نشويد و فريب نخوريد، سوگند به خدا كسى جز مأمون قاتل من نخواهد بود، اما من ناگزيرم شكيبايى ورزم تا وقت در رسد» (28) .
بارى ، مأمون در رابطه با وليعهد ساختن امام در سال 200 هجرى دستور داد امام رضا عليه السلام را از مدينه به مرو بياورند(29)، «رجاء بن ابى الضحاك» فرستادهى مخصوص مأمون مى گويد:
مأمون مرا مأمور كرد به مدينه بروم و على بن موسى الرضا (ع) را حركت دهم و دستور داد روز و شب مراقب او باشم و محافظت او را به ديگرى وا نگذارم. من بر حسب فرمان مأمون از مدينه تا مرو يكسره همراه آن حضرت بودم، سوگند به خداى ، هيچ كس را از آن حضرت در پيشگاه خدا پرهيزگارتر و بيمناكتر، و بيش از او در ياد خدا نديدهام... (30)
و نيز مى گويد: از مدينه تا مرو به هيچ شهرى در نيامديم جز آنكه مردم آن شهر به خدمتش شتافتند، و از مسائل دينى استفتا و پرسش مى كردند، و آن حضرت پاسخ كافى مى داد، و براى آنان به استناد از پدران گراميش تا پيامبر، بسيار حديث مى فرمود... (31)
«ابو هاشم جعفرى »مى گويد: «رجاء بن ابى الضحاك»امام عليه السلام را از طريق اهواز مى برد... چون خبر تشريف فرمايى امام به من رسيد به اهواز آمدم و خدمت امام شرفياب شدم و خود را معرفى كردم، و اين اولين بار بود كه آن گرامى را مى ديدم. اين زمان اوج گرماى تابستان بود و امام عليه السلام نيز بيمار بودند، به من فرمودند: طبيبى براى ما بياور.
طبيبى به خدمتش آوردم، امام گياهى را براى طبيب توصيف كرد، طبيب عرض كرد: هيچكس را جز شما سراغ ندارم كه اين گياه را بشناسد، چگونه بر اين گياه اطلاع پيدا كردهايد؟ اين گياه در اين زمان و در اين سرزمين موجود نيست. امام فرمود: پس نيشكر تهيه كن.
عرض كرد: يافتن نيشكر از آنچه نخست نام برديد دشوارتر است، چرا كه اين وقت سال وقت نيشكر نيست و يافت نمى شود.
فرمود: اين هر دو در سرزمين شما و در همين زمان موجود است، با اين همراه شوـاشاره به ابو هاشمـو به سوى سد آب برويد و از آن بگذريد، خرمنى انباشته مى يابيد، بسوى آن برويد، مردى سياه را خواهيد ديد... از او محل روييدن نيشكر و آن گياه را بپرسيد.
ابو هاشم مى گويد: به همان نشانى كه امام فرموده بود رفتيم، و نيشكر تهيه كرديم و به خدمت امام آورديم و آن حضرت خداى را سپاس گفت.
طبيب از من پرسيد: اين مرد كيست؟
گفتم: فرزند سرور پيامبران (ص) است.
گفت: از علوم و اسرار پيامبران چيزى نزد اوست.
گفتم: آرى . از اينگونه امور از او ديدهام اما پيامبر نيست.
گفت: وصى پيامبر است؟
گفتم: آرى از اوصياء پيامبر است.
خبر اين واقعه به «رجاء بن ابى الضحاك» رسيد و به ياران خود گفت اگر امام در اين جا بماند مردم به او روى مى آورند، به همين جهت آن حضرت را از اهواز حركت داد و كوچ كرد. (32)
امام در نيشابور
بانويى كه امام عليه السلام در نيشابور به خانهى پدر بزرگش وارد شده بود مى گويد: امام رضا عليه السلام به نيشابور آمد و در محلهى غربى در ناحيهيى كه به «لاشاباد» معروف است در منزل پدر بزرگم «پسنده» وارد شد، و پدر بزرگ من بدان جهت «پسنده» ناميده شد كه امام عليه السلام او را پسنديد و به خانهى او آمد.
امام در گوشهيى از خانهى ما بدست مبارك خود بادامى كاشت، و از بركت امام در ظرف يك سال درختى شد و بار آورد، مردم به بادام اين درخت شفا مى جستند و هر بيمارى از بادام اين درختبه قصد شفاء مى خورد بهبود مى يافت... (33)
«ابا صلت هروى » از ياران نزديك امام مى گويد: من همراه امام على بن موسى الرضا (ع) بودم، هنگامى كه مى خواست از نيشابور برود بر استرى خاكسترى رنگ سوار بود و «محمد بن رافع» و «احمد بن الحرث» و «يحيى بن يحيى » و «اسحق بن راهويه» و گروهى از علماء گرد امام اجتماع كرده بودند، آنان عنان استر امام را گرفتند و گفتند: تو را به حرمت پدران پاكت سوگند مى دهيم كه براى ما حديثى كه خود از پدرت شنيده باشى بگو.
امام سر از محمل بيرون آورد و فرمود:
«حدثنا ابى ، العبد الصالح موسى بن جعفر قال حدثنى ابى الصادق جعفر بن محمد، قال حدثنى ابى ابو جعفر بن على باقر علوم الانبياء، قال حدثنى ابى على بن الحسين سيد العابدين، قال حدثنى ابى سيد شباب اهل الجنة الحسين، قال حدثنى ابى على بن ابى طالب عليهم السلام، قال سمعت النبى (ص) يقول سمعت جبرئيل يقول قال الله جل جلاله: انى انا الله لا اله الا انا فاعبدونى ، من جاء منكم بشهادة ان لا اله الا الله بالاخلاص دخل فى حصنى و من دخل فى حصنى امن من عذابى »
(پدرم، بندهى شايستهى خدا موسى بن جعفر برايم گفت كه پدرش جعفر بن محمد صادق از پدرش محمد بن على باقر از پدرش على بن الحسين سيد العابدين از پدرش سرور جوانان بهشتحسين، از پدرش على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرد كه فرمود از پيامبر (ص) شنيدم كه مى فرمود فرشتهى خدا جبرئيل گفت خداى متعال فرموده است: منم خداى يكتا كه خدايى جز من نيست، مرا بپرستيد، كسى كه با اخلاص گواهى دهد كه خدايى جز «الله» نيست در قلعهى من در آمده و كسى كه به قلعهى من در آيد از عذاب من ايمن خواهد بود.) (34)
در روايتى ديگر «اسحق بن راهويه» كه خود در اين جمع بوده است مى گويد: امام پس از آنكه فرمود خدا فرموده است:
«لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى » اندكى بر مركب خود راه پيمود و آنگاه به ما فرمود: «بشروطها و انا من شروطها» (35) يعنى ايمان به يگانگى خدا كه موجب ايمنى از عذاب الهى مى شود شرايطى دارد و پذيرش ولايت و امامت ائمه عليهم السلام از جملهى شرايط آن است.
در تواريخ ديگرى نقل شده، هنگامى كه امام اين حديث را مى فرمود، مردمان نيشابورـكه در آن هنگام از شهرهاى بزرگ خراسان و بسيار پرجمعيت و آباد بود و بعدها در حملهى مغول ويران شدـچنان انبوه شده بودند كه مدتى طولانى از صداى فرياد و گريهى مردم از شوق ديدار امام، گفتن حديث ممكن نمى شد تا روز به نيمه رسيد، و پيشوايان و قضات فرياد مى زدند: اى مردم گوش كنيد و پيامبر را در مورد عترتش ميازاريد، و خاموش باشيد...
سر انجام امام در ميان شور و شوق مردم حديث را فرمود و بيست و چهار هزار قلمدان آماده نوشتن كلمات امام شد. (36)
«هروى » مى گويد: امام از نيشابور بيرون آمد و در دهسرخ (37) به امام عرض كردند ظهر شده است آيا نماز نمى گذاريد؟
امام پياده شد و آب خواست، و ما آب نداشتيم، امام بدست مبارك خويش خاك را كاويد و چشمهيى جارى شد چنان كه آن گرامى و همهى همراهان وضو ساختند، و اثر اين آب تاكنون باقى است. (38)
و چون به «سناباد» رسيد به كوهى كه از سنگ آن ظروفى مى ساختند تكيه كرد و فرمود:
«خداوندا مردم را از اين كوه سودمند فرما و در آنچه در ظروفى كه از اين كوه مى تراشند قرار گيرد بركت ده» و آن گاه فرمان داد ديگهايى براى او از سنگ آن كوه تهيه كنند و فرمود: طعام او را جز در اين ديگها نپزند (39) ، و آن گرامى در غذا بى تكلف و كم خوراك بود. (40)
آن گاه در طوس به خانهى «حميد بن قحطبه طائى » وارد شد، و به بقعهيى كه «هارون الرشيد» در آن مدفون بود (41) در آمد، و در يك سوى گور هارون با دستخطى كشيد و فرمود:
«هذه تربتى ، و فيها ادفن و سيجعل الله هذا المكان مختلف شيعتى و اهل محبتى ...» (42)
(اين خاك من است و در آن مدفون خواهم شد، و به زودى خداى متعال اين مكان را زيارتگاه و محل رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار خواهد داد...) سرانجام امام عليه السلام به مرو رسيد، و مأمون او را درخانهيى مخصوص و جدا از ديگران فرود آورد و بسيار احترام كرد... (43)
پيشنهاد مأمون
پس از ورود امام به مرو، مأمون پيام فرستاد كه مى خواهم از خلافت كنارهگيرى كنم و اين كار را به شما واگذارم، نظر شما چيست؟
امام نپذيرفت، مأمون بار ديگر پيغام داد چون پيشنهاد اول مرا نپذيرفتيد ناچار بايد ولايتعهدى مرا بپذيريد.امام به شدت از پذيرفتن اين پيشنهاد نيز خوددارى كرد.مأمون امام را نزد خود طلبيد و با او خلوت كرد، «فضل بن سهل ذوالرياستين» نيز در آن مجلس بود. مأمون گفت: نظر من اين است كه خلافت و امور مسلمانان را به شما واگذارم. امام قبول نكرد، مأمون پيشنهاد ولايتعهدى را تكرار كرد باز امام از پذيرش آن ابا فرمود.
مأمون گفت: «عمر بن خطاب» براى خلافت بعد از خود شورايى با عضويت شش نفر تعيين كرد و يكى از آنان جد شما على بن ابى طالب بود، و عمر دستور داد هر يك از آنان مخالفت كند گردنش را بزنند، اينك چارهيى جز قبول آنچه اراده كردهام ندارى ، چون من راه و چارهى ديگرى نمى يابم.
مأمون با بيان اين مطلب تلويحا امام را تهديد به مرگ كرد، و امام ناچار با اكراه و اجبار وليعهدى را پذيرفت و فرمود:
«ولايتعهدى را مى پذيرم به شرط آنكه آمر و ناهى و مفتى و قاضى نباشم و كسى را عزل و نصب نكنم و چيزى را تبديل و تغيير ندهم»
و مأمون همهى اين شرايط را پذيرفت (44) ، و بدين ترتيب ولايتعهدى خود را بر امام تحميل كرد تا با اين توطئه هم امام را زير نظر داشته باشد كه نتواند مردم را به سوى خويش بخواند، و هم علويان و شيعيان را آرام سازد، و پايههاى حكومتخود را تحكيم بخشد.
«ريان بن صلت» مى گويد: خدمت امام رضا عليه السلام رفتم و عرض كردم اى فرزند پيامبر (ص)! برخى مى گويند شما قبول وليعهدى مأمون را نمودهايد با آنكه نسبتبه دنيا اظهار زهد و بى رغبتى مى فرماييد!
فرمود: «خدا گواه است كه اينكار خوشايند من نبود، اما ميان پذيرش وليعهدى و كشته شدن قرار گرفتم و ناچار پذيرفتم...آيا نمى دانيد كه «يوسف» پيامبر خدا بود و چون ضرورت پيدا كرد كه خزانهدار عزيز مصر شود پذيرفت، اينك نيز ضرورت اقتضا كرد كه من مقام وليعهدى را به اكراه و اجبار بپذيرم، اضافه بر اين من داخل اين كار نشدم مگر مانند كسى كه از آن خارج است (يعنى با شرايطى كه قرار دادم مانند آن است كه مداخله نكرده باشم) به خداى متعال شكايت مى كنم و از او يارى مى جويم» (45)
«محمد بن عرفه» مى گويد، به امام عرض كردم: اى فرزند پيامبر خدا!چرا وليعهدى را پذيرفتى ؟
فرمود: «به همان دليل كه جدم على عليه السلام را وادار كردند در آن شورا شركت كند» (46)
«ياسر خادم»مى گويد: پس از آنكه امام ولايتعهدى را قبول كرده بود، او را ديدم دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده، مى گفت:
«خدايا تو مى دانى كه من بناچار و با اكراه پذيرفتم، پس مرا مؤاخذه مكن همچنان كه بنده و پيامبرت يوسف را مؤاخذه نكردى هنگامى كه ولايت مصر را پذيرفت» (47)
و نيز به يكى از خواص خود كه از ولايتعهدى امام خوشحال بود فرمود:
«خوشحال نباش اين كار به انجام نخواهد رسيد و به اين حال نخواهد ماند» (48)
موضعگيرى منفى امام
امام بظاهر و در گفتار وليعهدى را پذيرفت ولى عملا آن را نپذيرفته بود زيرا شرط كرد كه هيچ مسئوليتى نداشته باشد و در كارها مداخلهيى نكند.مأمون شرايط را قبول كرده بود ولى گاهى مى كوشيد برخى كارها را بر امام تحميل كند و امام را آلت اجراى مقاصد خود قرار دهد، ولى امام بشدت مقاومت مى كرد و هرگز با او همكارى نمى كرد.
«معمر بن خلاد» مى گويد: امام رضا عليه السلام برايم نقل كرد كه مأمون به من گفت برخى از افراد مورد اعتماد خودت را معرفى كن تا حكومت شهرهايى كه بر من شوريدهاند به آنان واگذار كنم.به او گفتم: «اگر به شرايطى كه پذيرفتى وفا كنى من هم به عهدم وفا خواهم كرد، من در اين كار به اين شرط داخل شدم كه امر و نهى و عزل و نصب نكنم و مشاور هم نباشم تا پيش از تو در گذرم، سوگند به خدا خلافت چيزى است كه به آن فكر نمى كردم، آنگاه كه در مدينه بودم بر مركبم سوار مى شدم و رفت و آمد مى كردم، و اهل شهر و ديگران حوايج خود را به من عرضه مى داشتند و من بر آورده مى ساختم، و آنان و من همچون عموها بوديم (مثل وابستگان با هم انس و صميميت داشتيم) و نامههايم در شهرها مقبول و مورد احترام بود تو نعمتى بيش از آنچه خداوند به من عطا كرده است براى من نيفزودهيى ، و هر نعمتى هم بخواهى بيفزايى باز از خداست كه به من عطا مى شود»مأمون گفت من به عهدم وفا دارم. (49)
جشن ولايتعهدى
پس از آنكه امام عليه السلام مقام وليعهدى را بگونهيى كه ذكر شد پذيرفت، مأمون براى اعلام به مردم و بهره برداريهاى سياسى و تظاهر به اينكه بسيار خشنود و خوشحال است جشنى بر پا كرد، و روز پنجشنبه براى درباريانش جلوس ترتيب داد و«فضل بن سهل»بيرون رفت و مردم را از نظر مأمون در بارهى امام رضا عليه السلام و وليعهدى او آگاه ساخت، و فرمان مأمون را ابلاغ كرد كه بايد لباس سبز (كه لباس مرسوم علويان بود) بپوشند و پنجشنبهى ديگر براى بيعت با امام حاضر شوند...
در روز تعيين شده همهى طبقات اعم از درباريان و فرماندهان سپاه و قاضيان و ديگران در لباس سبز حاضر شدند، مأمون نشست و براى امام عليه السلام نيز جايگاه ويژهيى ترتيب داده بودند و امام نيز با لباس سبز در حاليكه عمامه بر سر و شمشيرى به همراه داشت نشست، مأمون دستور داد فرزندش «عباس بن مأمون» اولين نفر باشد كه با امام بيعت مى كند، امام دست خود را بلند كرد چنان كه پشت دست به طرف چهرهيى خودش و كف دست به سوى بيعت كننده بود.
مأمون گفت: دستت را براى بيعت بگشا.
امام فرمود: رسول خدا (ص) اين چنين بيعت مى شد.
آنگاه مردم با امام بيعت كردند و دست او همچنان بالاى دستها بود، در اين مجلس كيسههاى پول تقسيم شد، و سخنرانان و شاعران در بارهى فضايل امام و در مورد كارى كه مأمون انجام داده بود داد سخن دادند...
سپس مأمون به امام گفت: شما نيز خطبه بخوانيد و سخن بگوييد.
امام پس از حمد و ثناى الهى خطاب به حاضران فرمود:
«ما بر شما حقى از ناحيهى پيامبر (ص) داريم و شما نيز بر ما حقى بخاطر پيامبر (ص) داريد، پس هنگامى كه شما حق ما را ادا كرديد بر ما نيز لازم است حقتان را محترم بشماريم» و ديگر در آن مجلس چيزى نفرمود.
مأمون دستور داد درهمها را بنام «رضا» سكه زدند. (50)
برپايى نماز عيد
در يكى از اعياد اسلامى مانند عيد فطر يا عيد قربان، مأمون براى امام پيام فرستاد كه امامت نماز عيد را بپذيرد و نماز را برگزار فرمايد. امام پاسخ داد: تو شرايطى كه ميان من و توست مى دانى ، مرا از اقامهى نماز معذور دار.
مأمون گفت: منظورم از اين كار آن است كه مردم مطمئن شوند و نيز فضيلت تو را بشناسند!
فرستاده چند بار ميان مأمون و امام رفت و آمد كرد، و چون مأمون بسيار اصرار ورزيد امام پاسخ داد: بيشتر دوست دارم مرا از اين كار معاف دارى ، ولى اگر نمى پذيرى و ناچار بايد اين كار را انجام دهم، من براى اقامهى نماز عيد مانند رسولخدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان على عليه السلام بيرون خواهم آمد.
مأمون پذيرفت و گفت: هر طور مايل هستيد بيرون بياييد، و دستور داد فرماندهان و درباريان و عموم مردم بامداد عيد جلو خانهى امام حاضر شوند.
بامداد عيد پيش از طلوع آفتاب كوچهها و راهها از مردم مشتاق پر شد و حتى زنان و كودكان هم آمده بودند و بيرون آمدن امام را انتظار مى بردند.فرماندهان به همراه سپاهيان، سوار بر مركبهاى خود جلوى منزل امام ايستاده بودند، آفتاب سر زد، امام غسل كرد و لباس پوشيد و عمامهيى سپيد كه از پنبه بافته شده بود بر سر نهاد، و يك سر عمامه را بر سينه و سر ديگر را از پس پشت بر كتف افكند، خود را معطر ساخت و عصا در دست گرفت، و به همراهان خويش فرمود: آنچه انجام مى دهم انجام دهيد.
آن گاه پاى برهنه در حاليكه شلوار و نيز دامن لباس را تا نيمه ساق پا بالا آورده بود. به راه افتاد، پس از چند گام سر به سوى آسمان بلند كرد و تكبير گفت، همراهانش به تكبير او تكبير گفتند...امام به در سراى رسيد و ايستاد.
فرماندهان و سپاهيان چون امام را چنان ديدند از مركبها بر زمين جستند و پاپوشها از پاى در آوردند و پا برهنه بر خاك ايستادند.
امام بر در سراى تكبير گفت و انبوه مردم با او تكبير گفتند، صحنه چنان شور و عظمتى داشت كه گويى آسمان و زمين با او تكبير مى گويند، شهر مرو را سراسر گريه و فرياد فرا گرفت. «فضل بن سهل» چون اوضاع را چنين ديد به مأمون خبر برد و گفت: اى امير! اگر«رضا» بدين گونه به مصلاى نماز برسد فتنه و آشوب مى شود و ما همه بر جان خويش بيمناكيم، به او پيام بفرست كه باز گردد.
مأمون به امام پيام داد: ما شما را به زحمت انداختيم و دوست نداريم به شما زحمت و رنجى برسد، شما باز گرديد و با مردم همان كسى كه قبلا نماز مى خواند نماز را برگزار نمايد.
امام دستور داد كفش او را بياورند، و پوشيد و سوار شد و به خانه بازگشت. (51) و مردم بر نفاق و عوامفريبى مأمون پى بردند و دريافتند آنچه در مورد امام ابراز مى دارد تظاهر است، و هدفى جز رسيدن به اغراض سياسى خود ندارد...
بحث و مناظره
مأمون در سياست مزورانهى خود عليه امام، توطئههاى ديگرى نيز انديشيده بود، او كه از عظمت مقام معنوى امام در جامعه رنج مى برد مى كوشيد با روبرو كردن دانشمندان با آن حضرت، و به بهانهى بحث و مناظرهى علمى و استفاده از دانش امام، شكستى بر آن گرامى وارد سازد تا شايد بدين وسيله از محبوبيت او در جامعه بكاهد، و در نظر مردم امام را بى مايه و بى مقدار سازد، اما اين خدعه و مكر مأمون نتيجهيى جز افزايش عظمت امام و شرمسارى مأمون نداشت، و آفتاب دانش الهى امام در مجالس علمى چنان مى درخشيد كه خفاش مزورى چون مأمون را هر بار در آتش حسد كورتر مى ساخت.
«شيخ صدوق» فقيه و محدث بزرگوار شيعه كه پيش از هزار سال پيش مى زيسته است، مى نويسد:
«مأمون از متكلمان گروههاى مختلف و گمراه افرادى را دعوت مى كرد، و حريص بر آن بود كه آنان بر امام غلبه كنند، و اين به جهت رشگ و حسدى بود كه نسبت به امام در دل داشت، اما آن حضرت با كسى به بحث ننشست جز آنكه در پايان به فضيلت امام اعتراف كرد و به استدلال امام سر فرود آورد...» (52)
«نوفلى » مى گويد: مأمون عباسى به «فضل بن سهل» فرمان داد سران مذاهب گوناگون همچون «جاثليق» و «راس الجالوت» و بزرگان «صابئين» و «هربذ اكبر» و پيروان زرتشت، و «نسطاس رومى » و متكلمان (53) را جمع كند، «فضل» ايشان را گرد آورد...
مأمون به وسيلهى «ياسر» متصدى امور امام رضا عليه السلام از امام تقاضا كرد در صورت تمايل با سران مذاهب سخن بگويد، و امام پاسخ داد فردا خواهم آمد، چون ياسر بازگشت امام به من فرمود:
«اى نوفلى ! تو عراقى هستى و عراقى هوشيار است، از اين كه مأمون مشركان و صاحبان عقايد را گرد آورده است چه مى فهمى ؟»
گفتم: فدايتشوم، مى خواهد شما را بيازمايد و ميزان دانشتان را بشناسد...
فرمود: «آيا مى ترسى آنان دليل مرا باطل سازند؟»
گفتم: نه به خدا سوگند، هرگز چنين بيمى ندارم، و اميد مى دارم خدا تو را بر آنان پيروز گرداند.
فرمود: «اى نوفلى ! دوست دارى بدانى مأمون چه وقت پشيمان مى شود؟»
گفتم: آرى .
فرمود: «آن گاه كه من بر اهل تورات با توراتشان، و بر اهل انجيل با انجيلشان، و بر اهل زبور با زبورشان، و بر صابئين با زبان عبرى خودشان، بر هربذان با زبان پارسى شان، و بر روميان با زبان خودشان، و بر اصحاب مقالات با لغتشان استدلال كنم، و آن گاه كه هر دستهيى را محكوم كردم و دليلشان را باطل ساختم، و دست از عقيده و گفتار خود كشيدند و به گفتار من گراييدند، مأمون درمى يابد مسندى كه بر آن تكيه كرده است حق او نيست و در اين هنگام مأمون پشيمان مى گردد و بعد امام فرمود و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم...»
بامداد ديگر امام به مجلس آنان آمد...، «راس الجالوت» عالم يهودى گفت: ما از تو به جز از تورات و انجيل و زبور داود و صحف ابراهيم و موسى نمى پذيريم (54)، آن حضرت قبول كرد، و با آنان به تورات و انجيل و زبور براى اثبات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به تفصيل استدلال فرمود، آن گرامى را تصديق كردند و نيز با ديگران بحث كرد و چون همه خاموش ماندند فرمود: «اى گروه اگر در ميان شما كسى مخالف است و پرسشى دارد بى شرم و بيم بگويد».
«عمران صابى » كه در بحث و علم كلام بى نظير بود گفت: اى دانشمند! اگر نه اين بود كه خود به پرسيدن دعوت كردى پرسشى نمى كردم، زيرا من به كوفه و بصره و شام و جزيره رفتم، و با متكلمان آن سرزمينها سخن گفتم، كسى را نيافتم كه وحدانيتخداى را بر من ثابت كند...
امام عليه السلام به تفصيل برهان اثبات خداى واحد را براى او بيان فرمود، (55) عمران قانع شد و گفت: سرور من، دريافتم و گواهى مى دهم كه خدا چنان است كه شما فرمودى ، و محمد بندهى اوست كه براى هدايت و با دينى درست برانگيخته شده، آنگاه به قبله رو كرد و به سجده در افتاد و اسلام آورد. متكلمان چون سخن«عمران صابى »را شنيدند ديگر چيزى نپرسيدند، و در پايان روز مأمون برخاست و با امام عليه السلام به درون خانه رفتند، و مردم پراكنده شدند. (56)
شهادت امام
سر انجام مأمون تصميم به قتل امام گرفت، زيرا دريافته بود كه به هيچ روى نمى تواند امام را آلت دست خويش قرار دهد، و عظمت امام و توجه جامعه نسبت به آن گرامى نيز روزافزون بود، و با تمام كوششهاى مأمون كه مايل بود بر شخصيت اجتماعى امام لطمهيى وارد سازد، شخصيت و احترام امام روزاروز اوج بيشترى مى گرفت، و مأمون مى دانست هر چه وقت بگذرد حقانيت امام و تزوير مأمون برملاتر مى شود، و از سوى ديگر عباسيان و طرفداران آنان از عمل مأمون در واگذارى وليعهدى خود به امام، ناراضى بودند و حتى به عنوان مخالفت در بغداد با «ابراهيم بن مهدى عباسى » بيعت كردند، و بدين ترتيب حكومت مأمون از جهات مختلف در خطر قرار گرفته بود، لذا پنهانى در صدد نابودى امام بر آمد و او را مسموم ساخت تا هم از امام خلاصى يابد و هم بنى عباس و طرفدارانشان را به سوى خود جلب كند، و پس از شهادت آن گرامى به بنى عباس نوشت:
شما انتقاد مى كرديد كه چرا مقام ولايتعهدى را به على بن موسى الرضا واگذاشتهام، آگاه باشيد كه او درگذشت، پس به اطاعت من در آييد» (57) مأمون مى كوشيد طرفداران و پيروان امام رضا عليه السلام از شهادت امام مطلع نشوند، و با تظاهر و عوامفريبى مى خواست نيتخود را پنهان سازد و وانمود كند كه امام به مرگ طبيعى درگذشته است، اما حقيقت پنهان نماند و ياران ويژهى امام و وابستگان از ماجرا باخبر شدند.
«ابا صلت هروى » كه از ياران نزديك امام رضا عليه السلام است، گفتارى دارد كه چگونگى امور فيما بين مأمون و امام، و سرانجام قتل آن گرامى را براى ما بازگو مى كند:
«احمد بن على انصارى » مى گويد از «ابا صلت» پرسيدم:
چگونه مأمون با آنكه به احترام و دوستدارى امام تظاهر مى كرد و او را وليعهد خود ساخت، ممكن است به قتل او اقدام كرده باشد؟
«اباصلت» گفت: مأمون چون عظمت و بزرگوارى امام را ديده بود اظهار احترام و دوستى مى كرد، و او را وليعهد خود نمود تا به مردم وانمود كند كه امام دنيا دوست است، و در چشم مردم سقوط كند، اما چون ديد بر زهد و تقواى امام لطمهيى وارد نيامد و مردم از امام چيزى بر خلاف قدس و تقوى نديدند، و به همين جهت مقام و فضيلت امام نزد مردم روزافزون شد، مأمون از متكلمان شهرهاى مختلف افرادى را گرد آورد به اميد آن كه يكى از آنان در بحث علمى بر امام غلبه كند و مقامعلمى امام نزد دانشمندان شكست بخورد، و آن گاه به وسيلهى آنان نقض امام نزد عامهى مردم مشهور شود، اما هيچكس از يهوديان و مسيحيان و آتش پرستان و صائبين و برهمنان و ملحدان و دهرى مذهبان و نيز هيچ جدل كنندهيى از فرقههاى مسلمانان با امام سخن نگفت مگر آنكه امام بر او پيروز شد و او را به استدلال خويش معترف ساخت، و چون چنين شد مردم مى گفتند: «به خدا سوگند امام براى خلافت اولى و شايستهتر از مأمون است»و ماموران مأمون اين خبرها را براى او بازگو مى كردند، و او سخت خشمگين مى شد و آتش حسدش زبانه مى كشيد و نيز امام عليه السلام از گفتن حق در برابر مأمون پروا نداشت، و در بسيارى مواقع چيزهايى كه ناخوشايند مأمون بود مى فرمود، و اين نيز موجب شدت خشم مأمون و كينهى او نسبت به امام مى شد، و سر انجام چون از حيلههاى گوناگون خود عليه امام نتيجه نگرفت پنهانى امام را مسموم ساخت» (58)
و نيز «ابا صلت» كه خود همراه امام بوده، و در دفن امام نيز شركت داشته است مى گويد در راه بازگشت از مرو به بغداد در طوس مأمون امام را با انگور مسموم به قتل رساند. (59)
پيكر پاك امام، در همان بقعهيى كه هارون قبلا مدفون شده بود، در جلوى قبر هارون بخاك سپرده شد. واقعهى شهادت امام رضا عليه السلام در روز آخر ماه صفر سال 203هجرى بود و در اين هنگام امام پنجاه و پنج سال داشت...
درود خدا و پيامبران و پاكان و نيكان بر روح مقدس آن بزرگوار.
بارى ، سكوت و تحريف تواريخ موجب آن شده كه ابعاد جنايات برخى ستمگران و از آن جمله مأمون عباسى براى آيندگان بدرستى آشكار نباشد، مأمون با رذيلت و حيلهگرى نه تنها امام عليه السلام را سر انجام مسموم و مقتول ساخت، بلكه بسيارى از وابستگان امام و علويان بزرگوار و شيعيان وفادار به امام را نيز يا نابود كرد يا آوارهى شهرها و دشتها و كوهها نمود، و چنان عرصه را بر آنان تنگ ساخت كه آن گراميان پنهان و گمنام هر يك بگوشهيى فرارى شدند، و سر انجام برخى شربتشهادت نوشيدند و برخى نيز گمنام زيستند و مردند، و از تاريخ زندگى بسيارى از آنان هيچ خبرى در دست نيست و برخى خبرهاى پراكنده نيز توسط شيعيان ضبط و محفوظ مانده است...
چند گفتار از امام
براى تبرك و نيز بهرهورى از دانش امام على بن موسى الرضا عليه السلام، برخى سخنان آن عزيز بزرگوار را ذكر مى كنيم:
1 ـ مرد زير زبانش پنهان است و چون سخن بگويد شناخته مى شود. (60)
2 ـ تدبير و انديشه پيش از انجام كار تو را از پشيمانى ايمن مى دارد. (61)
3 ـ همنشينى با اشرار و بدكاران موجب بدبينى نسبتبه نيكان و درستكاران مى شود. (62)
4 ـ دشمنى با بندگان خدا بد توشهيى است براى آخرت. (63)
5 ـ شخصى كه قدر و منزلت خويش را بشناسد هلاك نمى گردد. (64)
6 ـ هديه كينهها را از دلها مى زدايد. (65)
7 ـ در قيامت آن كس به من نزديكتر است كه در دنيا خوش اخلاقتر و نسبتبه خانوادهى خود نيكوكارتر باشد. (66)
8 ـ كسى كه به مسلمانى خيانت كند از ما نيست. (67)
9 ـ مؤمن چون خشمگين شود خشمش او را از رعايت حق بيرون نمى برد. (68)
10 ـ خداوند قيل و قال و ضايع كردن مال و پرسش بسيار (و بى مورد) را دشمن مى دارد. (69)
11 ـ محبت كردن با مردم نصف عقل است. (70)
12 ـ سختترين كارها سه چيز است: انصاف و حقگويى اگر چه عليه خود باشدـدر همه حال بياد خدا بودنـبا برادران ايمانى در اموال مواسات كردن. (71)
13 ـ شخص با سخاوت از غذايى كه مردم برايش آماده كردهاند مى خورد تا ديگران نيز از غذايى كه او آماده مى سازد بخورند (72) .
14 ـ قرآن كلام و سخن خداست از آن نگذريد و هدايت را در غير آن نجوييد كه گمراه مى شويد (73) .
پاسخ امام (ع) به چند پرسش
پرسيدند: خدا چگونه و كجاست؟
امام فرمود: اساسا اين تصورى غلط است، زيرا خداوند مكان را آفريد و خود مكان نداشت، و چگونگى ها را خلق كرد و خود از چگونگى (و تركيب) بركنار بود، پس خدا با چگونگى و مكان شناخته نمى شود، و به حس در نمى آيد، و به چيزى قياس و تشبيه نمى گردد.
ـ چه زمانى خدا بوجود آمده است؟
امامـبگو چه زمانى نبوده تا بگويم چه وقت به وجود آمده است.
ـ چه دليلى بر حدوث جهان (يعنى اينكه جهان قبلا نبوده و مخلوق است) وجود دارد؟
امامـنبودى سپس به وجود آمدى ، و خود مى دانى كه خود را نيافريدهيى و كسى كه مانند توست نيز ترا به وجود نياورده است.
ـ ممكن استخدا را براى ما توصيف كنيد؟
ـ ا مامـآن كه خدا را با قياس توصيف كند هميشه در اشتباه و گمراهى است و آنچه مى گويد ناپسند است، من خدا را به آنچه خود تعريف و توصيف فرموده است تعريف مى كنم بدون آنكه از او رؤيتى يا صورتى در ذهن داشته باشم: «لا يدرك بالحواس» خدا با حواس آفريدگان درك نمى شود، «و لا يقاس بالناس»به مردم قياس نمى شود، «معروف بغير تشبيه»بدون تشبيه شناخته مى شود، در عين علو مقام به همه نزديك است، بدون آنكه بتوان همانندى براى او معرفى كرد، به مخلوقات خود مثال زده نمى شود، «و لا يجور فى قضيته»در حكم و قضاوت خود بر كسى ستم نمى كند...به آيات و نشانهها شناخته مى گردد. (74)
ـ آيا ممكن است زمين بدون حجت و امام بماند؟
امامـاگر يك چشم بر هم زدن زمين از حجتخدا وامام خالى بماند همهى زمينيان را فرو خواهد برد.
ـ ممكن است در بارهى فرج (امام عصر عج) توضيح بدهيد؟
امامـآيا نمى دانى كه انتظار فرج جزو فرج است؟
ـ نه نمى دانم مگر به من بياموزى !
امامـآرى ، انتظار فرج از فرج است. (75)
ـ ايمان و اسلام چيست؟
امامـحضرت باقر العلوم فرمودند: ايمان مرتبهيى بالاتر از اسلام، و تقوى مرتبهيى برتر از ايمان و يقين مرتبهيى برتر از تقوى است، و چيزى كمتر از يقين ميان مردم تقسيم نشده است. (76)
ـ يقين چيست؟
امامـتوكل به خداى متعال و تسليم در برابر اراده و خواست او، و رضايت به قضاى الهى ، و واگذارى امور خويش به خدا (و از او مصلحتخواستن) (77)
ـ عجب (خود بينى و خود پسندى ) كه عمل را از بين مى برد چيست؟
امامـعجب درجاتى دارد، از جمله آنكه كار زشت در نظر بنده جلوه مى كند و آن را نيكو مى پندارد و از آن خشنود مى شود و گمان مى كند كار خوبى انجام داده است، و از جمله آنكه بنده به خداى خود ايمان مى آورد آنگاه بر خدا منت مى گذارد، در حالى كه منت گذاشتن حق خداست. (78)
ـ آيا حضرت ابراهيم كه گفت: «و لكن ليطمئن قلبى »در دل خود ترديدى داشت؟
امامـنه ابراهيم يقين داشت، و منظورش اين بود كه خدا بر يقين او بيافزايد. (79)
ـ چرا مردم از اميرمؤمنان على عليه السلام دورى كردند و به غير او روى آوردند با آنكه سابقهى فضائل آن حضرت و مقام و منزلت او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم معلوم و آشكار بود؟
امامـچون اميرمؤمنان (ع) از پدران و برادران و عموها و دايى ها و بستگان آنان كه با خدا و رسول (ص) او در جنگ و ستيز بودند تعداد بسيارى كشته بود، و اين باعث دشمنى و كينهى آنان شد، و دوست نداشتند اميرمؤمنان (ع) ولى و رهبر آنان گردد و نسبت به غير آن حضرت اين احساس و دشمنى را نداشتند، زيرا غير او در پيشگاه پيامبر (ص) و جهاد با دشمن مقام اميرمؤمنان را دارا نبود به همين جهت مردم از اميرمؤمنان دور شدند و به غير او رو آوردند. (80)
متن كتاب هشتمين پيشوا اثر مؤسسه اصول دين قم
|
1- به كافى ج 1 ص 486 و اعلام الورى ص 302 و ارشاد مفيد ص 285 و قاموس الرجال ج 11 ص 31 ملحقات مراجعه شود.
|
|
2- نام ديگر اين بانو«تكتم»است.
|
|
5- اعلام الورى ص 305- كافى ج 1 ص 316
|
|
6- گويا منظور روزهى پنجشنبه اول ماه و چهار شنبهى وسط ماه و پنجشنبهى آخر ماه است كه پيشوايان معصوم فرمودهاند كسى كه اضافه بر روزهى ماه مبارك رمضان در هر ماه اين سه روز را روزه بگيرد مانند آنستكه همهى سال روزه باشد.
|
|
11- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 174
|
|
16- معجم رجال الحديث ج 2 ص 237- رجال كشى ص 588
|
|
19- تاريخ ابن اثير ج 6 ص 227
|
|
20- رجوع شود به تواريخى كه خلافت مأمون و شرح زندگى«يحيى بن اكثم»را نوشتهاند و از جمله به«مروج الذهب مسعودى»و به تاريخ«ابن خلكان».
|
|
21- الامام الرضا، محمد جواد فضل الله ص 91 به نقل از تاريخ الخلفاء سيوطى ص 284 و 308
|
|
22- به«مقاتل الطالبيين»ابو الفرج اصفهانى و تتمة المنتهى و ديگر كتب تواريخ رجوع شود.
|
|
23- حياة الامام الرضا، جعفر مرتضى الحسينى ص 213- 214 و بحار ج 49 ص 139 و مسند امام رضا (ع) ج 1 ص 77- 78 و عيون اخبار ج 2 ص 153
|
|
24- حياة الامام الرضا ص 214 و بحار ج 49 ص 290 و عيون اخبار ج 2 ص 239
|
|
25- حياة الامام الرضا ص 214 و كشف الغمه ج 3 ص 92 و مسند امام رضا ج 1 ص 178 و عيون اخبار ج 2 ص 219
|
|
26- حياة الامام الرضا ص 215 و رجال ممقانى ج 1 ص 97 و عيون اخبار ج 2 ص 212
|
|
27- حياة الامام الرضا ص 364 و به شرح ميميه ابى فراس ص 196 و عيون اخبار ج 2 ص 170 و بحار ج 49 ص 183 و مسند امام رضا ج 2 ص 96 رجوع شود.
|
|
29- كافى ج 1 ص 498- منتهى الامال
|
|
30- بحار ج 49 ص 91- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 178
|
|
32- بحار الانوار ج 49 ص 118
|
|
33- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 131
|
|
34- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 132- 133
|
|
35- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 134
|
|
37- ده سرخ در نيم فرسخى شريف آباد و شش فرسخى مشهد مقدس واقع شده است (منتخب التواريخ ص 544)
|
|
38- بحار ج 49 ص 125- عيون اخبار ج 2 ص 135
|
|
39- ظروفى كه از سنگ اين كوه مىتراشند هم اكنون نيز بسيار مورد توجه است و از همين سنگ انواع وسائل ديگر نيز ساخته مىشود و از كالاها و سوقاتهاى معروف شهرستان مشهد است، و عموم اهالى مشهد از داستان دعاى حضرت در مورد اين كوه و بركت آن آگاهى دارند.
|
|
40- بحار ج 49 ص 125- عيون اخبار ج 2 ص 135
|
|
41- همين مكانى كه اكنون مرقد مطهر امام رضا عليه السلام است.
|
|
42- بحار ج 49 ص 125- عيون اخبار ج 2 ص 135- 136
|
|
45- علل الشرايع ص 227- 228 و عيون اخبار الرضا ج 2 ص 138
|
|
46- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 141
|
|
49- عيون اخبار الرضا ج 2 ص 164
|
|
50- ارشاد مفيد ص 292- 291
|
|
51- ارشاد مفيد ص 214- 213- عيون اخبار ج 2 ص 149- 148
|
|
53- جاثليق: رئيس اسقفان مسيحى- راس الجالوت: رئيس علماى يهود- صابئين: فرشته پرستان يا ستاره پرستان يا كسانيكه به نوبت و شريعتى ايمان نداشتند- هربذ: معرب«هربد»است و به خادم آتشكده و قاضى گبران و آتش پرستان گفته مىشود نسطاس: پزشك رومى- متكلمان: كسانى كه در علم عقائد مهارت داشتند.
|
|
54- راس الجالوت يهودى بود و به انجيل ايمان نداشت ولى به آن آشنايى داشت و مىخواست از اين راه نيز امام را در حضور مسيحيان بيازمايد تقاضا كرد كه امام به انجيل نيز استدلال كند.
|
|
55- برهان مفصل و ژرفى كه امام عليه السلام در آن مجلس بيان فرمود در كتاب«توحيد صدوق» ذكر شده است.
|
|
56- توحيد صدوق ص 429- 427 و اثباة الهداة ج 6 ص 45- 49
|
|
57- طبرى ج 11 ص 1030- البداية و النهايه ج 10 ص 249 و غير آن به نقل حياة الامام الرضا ص 349
|
|
60- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 294- 291
|
|
61- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 294- 291
|
|
62- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 294- 291
|
|
63- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 294- 291
|
|
64- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 294- 291
|
|
65- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 294- 291
|
|
66- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 305- 294
|
|
67- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 305- 294
|
|
68- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 305- 294
|
|
69- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 290- 285
|
|
70- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 290- 285
|
|
71- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 290- 285
|
|
72- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 305- 294
|
|
73- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 305- 294
|
|
74- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 47- 10
|
|
75- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 227
|
|
76- مسند الامام الرضا ج 1 ص 258
|
|
77- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 258
|
|
78- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 285
|
|
79- مسند الامام الرضا (ع) ج 1 ص 315
|
|
80- عيون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 81
|
|