تاریخ انتشار: 1396/6/25
آن روزهای دوست‌داشتنی. 10. در قطار

کوه و درّه و درخت و جنگل و رود و دهکده، دوان دوان از کنارم می‌گذرند و دور و دورتر می‌شوند. ابرها شتابان به جایی می‌روند که من بودم، و من به جایی که آن‌ها. من که خودم می‌دانم به کجا می‌شتابم و چرا راهی شده‌ام؛ اما آنان آیا چرا می‌گریزند و به کجا؟
آفتاب که پنهان می‌شود، در زمین، چیزی از آن دونده‌ها پیدا نیست، سر را به پهنه‌ی آسمان می‌گردانم، ماه را می‌بینم که همراه من شده است، و ستارگان را که مرا می‌پایند و پابه‌پای من می‌آیند. گلِ خنده در دلم می‌شکفد و امتداد آن تا لب‌هایم کشیده می‌شود. از این همراهی ماه و ستاره، بر دیدگانم موج‌موج شادی می‌روید و به خود می‌بالم از این همسفرانِ تابناک دلِ شب.
هدیه گرمای تموز به چشمانم، چیزی جز خواب نیست که درمان آن را در خنکای نسیمی می‌بینم که از روزنه به درون خواهد دوید. پنجره قطار را اندکی می‌گشایم و به اندک لحظه‌ای، فضای اتاقک از طراوت می‌آکند و خواب را از چشمانم می‌رباید و باز همان ماه را می‌بینم که به من خیره شده است و ستاره‌ها را که چشمک می‌زنند؛ یعنی ما هنوز با تو هستیم، که می‌دانی به کجا می‌روی و می‌دانی که مقصدت تا کجا است، و من، باز به خود می‌بالم از این همسفران پابندِ راه.
باروی شهر ِتو ـ همان شهرِ محبوبِ خودم ـ که نمایان می‌شود، دیگر رنگی بر رخسار ماه سیمین نمی‌ماند و پولک‌های نقره‌ای آسمان، همان ستاره‌های همراه و همسفر، یک‌یک در درخشش خیره‌کننده‌ی کوی تو گم می‌شوند و عرصه‌ی آسمان را، برای بازیگری تو با نور و عشق، وامی‌نهند؛ و تو می‌مانی و آسمان و ما انبوهِ شیفتگانی که راهی دراز را پسِ پشت نهاده‌ایم و این‌جا به تماشای هنرمندی‌های تو نشسته‌ایم. در غیبت خورشید، برق تو که می‌جهد کوه را می‌بینم و دره و درخت را و جنگل و رود و دهکده را که زودتر از من تا حریم تو آمده‌اند و کیمیاگری‌های تو را به ستایش ایستاده‌اند.


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.