تاریخ انتشار: 1396/6/28
داستانک (اجابت)

قلم را برمی‌داری و می‌بری روی کاغذی که از ديشب آماده‌اش کرده‌ای و در جيب گذاشته‌ای و با خودت به حرم آورده‌ای. آورده‌ای تا بنويسی، که چه دردهايی داری و چه رنج‌هايی می‌بری، و درمان بخواهی از کسی که روبروی ضريحش نشسته‌ای. بنويسی و آن را از شبکه ضريح بگذرانی و بنشينی به انتظار.
هنوز اولين واژه را نوشته‌ای و ننوشته‌ای، نگاهت می‌‌چرخد و چشمت می‌افتد به کسی که خاموش و ساکت، گوشه‌ای ايستاده و به ضريح خيره شده است. چشم از او نمی‌گيری، مرواريدِ اشک بر گونه‌اش می‌غلتد و اندکی بعد، لبخندی بر چهره‌اش می‌نشيند و سر خم می‌کند و راهی می‌شود.
... و تو حيران که زود گرفت و رفت و کاغذ را تا می‌کنی و چشم می‌دوزی به ضريحی که چند قدمی تو است.


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.