تاریخ انتشار: 1396/6/29
آن روزهای دوست‌داشتنی. 11. عطش

چهارپایه فرسوده‌ای می‌یابم و آن را در نزدیک‌ترین ماسه‌زار خشکِ ساحل، رو به دریا می‌نشانم. شَتک برآمده از برخورد آب با صخره تنومندی که تکیه‌گاه من شده است، گونه‌های مرا رها نمی‌کند. خیزاب دریا پیش می‌آید و انگشتان عریان پاهایم لذت بوسه بر خنکای آب را تا ژرفای وجودم می‌کشاند. پاچه‌هایم را بالا می‌زنم و پاها را به آمدوشدِ نرمِ کف و آب می‌سپارم و به دوردست‌ها خیره می‌شوم تا تصویر رؤیای تو در اندیشه‌ام، شکوفاتر شود.
دسته‌ای از مرغان گرسنه دریایی از این سو به آن سو می‌پرند. ناگهان یکی از آنان سر را به سینه آب می‌کوبد و نیاز خود را از سفره بیکران دریا می‌ستاند و بیرون می‌جهد؛ دیگری و دیگری، یکان یکان خود را غرقه آبی بخشنده آب می‌کنند و شادمان اوج می‌گیرند.
به دستان نیازمند خود نگاهی می‌اندازم، که خالی است و تشنه جرعه‌ای از زلالی که تو در ساغر آن بریزی و جان خسته‌ام را از عطش برَهانی؛ شگفتا نشستن کنار آب و رؤیای دریای مهر تو را دیدن!
احساس می‌کنم دست نیازی به پاهایم، که اینک به نوازش آب خو کرده است، می‌آویزد، پشت از صخره برمی‌گیرم، دیده از سینه آبی دریا برمی‌بندم و خم می‌شوم. صدف زیبایی را می‌نگرم که خود را به انگشتانم گره زده است. آن را برمی‌دارم، از برابر دیدگانم عبور می‌دهم و بر گوشم می‌نشانم. در مویه‌های رازآلودی که از دل آن می‌شنوم، آوای مبهمی به گوش می‌رسد که تو را صدا می‌زند؛ دریا خود تشنه دیدار تو است. «رحمت کن و دست گیر و دریاب»!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.