تاریخ انتشار: 1396/6/29
آن روزهای دوست‌داشتنی. 12. کتابدار

ذرّه‌های نوری ضعیف از لابه‌لای قفسه‌های فرسوده و نامرتّب کتاب‌خانه بر صفحه‌ای که پیش روی خود گشوده‌ام می‌دود. کف دو دست را بر کتاب‌ها و برگه‌هایی که بر پهنه میز کار خود پریشان کرده‌ام، می‌کشم تا خودنویسِ آشنایم را بیابم و نکته‌ای را که هم‌اینک در کتابی یافته‌ام، یادداشت کنم. قلم نمی‌نویسد. یک بار، دو بار امتحان می‌کنم. نشانی بر کاغذ نمی‌نهد. از بالای سر، دستی به سویم پایین می‌آید و قلمی را روی کاغذ سفید می‌گذارد.
چند هفته است که از شهر خودم ـ شهرِ تو ـ به این‌جا آمده‌ام؛ هزاران فرسنگ دور از خانه و دیار خودم ـ دیارِ تو ـ؛ تا چندی را در این کتاب‌خانه‌ای که غبارِ نشسته بر اسنادش بوی سده‌های پیشین را می‌دهد، سپری کنم. دو ساعت است که از جای هر روز خود برنخاسته‌ام. بوی خاک کهنه از نسخه‌ا‌ی که برای نخستین بار برداشته‌ام، برمی‌خیزد و تا گلویم فرو می‌رود. لیوان آب را برمی‌دارم تا با جرعه‌ای، غبار کهنگی بزدایم و تازه شوم. لیوان خالی است، آن را بالاتر می‌برم، آبی در بساط نیست. دستی به سویم پایین می‌آید و زودتر از آن که فنجان قهوه به روی میز برسد، رایحه تلخ و دل‌انگیز آن بر مشامم می‌نشیند.
دست‌های مهربان حاج‌حامد است، کتابدار دوست‌داشتنی پیری که از چند روز پیش او را در این کتاب‌خانه می‌بینم و همین دیروز بود که اندکی با او نشستم و گفتم و شنیدم، و دانستم که در سر شوری دارد و در دل چراغی، که پس از سال‌ها خاموشی، اینک با شنیدن نام دیار تو ـ خاستگاه و زادگاهِ من ـ فروزان شده است. آه؛ که چه می‌کند این نام زیبای تو با دل‌های سودایی!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.