تاریخ انتشار: 1396/6/29
آن روزهای دوست‌داشتنی. 13. بوستان دوست

دوست دارم زانو بر زمین بگذارم و بنشینم و سر فرود آورم و بر خاک نرم و سنگ خارا نهم و سجده کنم از شادی؛ دوست دارم دشتِ شقایق‌های داغ‌زاده را هدف بگیرم و دست بگشایم و دوان‌دوان این سو و آن سو بدَوَم از شوق؛ دوست دارم بازوان خود را به سینه بچسبانم و دست‌هایم را بر هم گذارم و سر بر شانه بیاویزم و بر عرصه بچرخم از عشق؛ دوست دارم چشم‌های خود را فروبندم و سر را بالا بگیرم و صورتم را بوسه‌گاه قطره‌های باران کنم از سرمستی. دوست دارم پرواز کنم، اوج بگیرم، در مخمل سپید ابرها غوطه بخورم، تارتارِ قاصدک‌های بهاری را نوازش کنم، بر بادبادک‌های رقصان در پهنه فراخ آسمان بنشینم و از نخ‌های باریکشان تا دست بازیگر کودکان سرازیر شوم.
چه سرشار شده‌ام امروز از طراوت لحظه‌ای که به دیدار تو نشستم!
چه آرزوهایی بلند در سر می‌پرورانم از نگاهی که دیده تشنه من را با زلال چشمه چشم‌های تو گره زد!
سینه دریای پهنه‌ور، کوه‌موج‌های بلند آب، گستره لاجوردی آسمان، حریر نازک مِه بامدادی، خطِ سبز صنوبرهای کشیده تا دامنه تپه، دسته آوازگرِ مرغان روی آب، همه ماهی‌های ریز و درشتِ رود، . . . همه از آنِ من است امروز، که شادانه از تماشای بوستان تو آمده‌ام و گل‌ها را، پروانه‌ها را، کبوترها را، سنجاقک‌ها را در باغِ رنگ‌رنگِ آغوشِ خود مهمان کرده‌ام. «دیده ما هر چه هست آیینه دیدار اوست»


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.