تاریخ انتشار: 1396/6/29
آن روزهای دوست‌داشتنی. 14. نام من رضاست!

نام من رضا است، کوتاه است و فقط سه حرف دارد. می‌شناسی؟ باید برایت آشنا باشد. از آن زمان که بازیگوشانه بر گِرد خانه تو بالا و پایین می‌پریدم، و خود را به زلال جویباری که از حیاط باصفای تو می‌گذشت می‌سپردم و کودکانه به شوق کبوترانی که از بام تو پرواز کرده بودند می‌دویدم و در میان همسالانم به عشقی کودکانه شهره شده بودم و مرا به نام صدا می‌زدند و مسخره می‌کردند، نام مرا شنیده‌ای و باید به خاطر داشته باشی.
زمستان بود و رشته‌های سفید برف، زمین و آسمان را به هم دوخته بود. کلاهی سیاه بر سر کشیدم و صورتم را در شالی سبز پنهان کردم، دست‌هایم را به گرمای بغل سپردم و خود را به کوچه انداختم، پاهایم با آن چکمه‌های سفید در برف گم شد، اما راه خانه تو برای من آشنا بود، حتی در سیاهی شب، حتی در سفیدی برف و حتی در رنگ‌رنگ فریبای خانه‌های کوچک و بزرگی که بر سر راه من قد می‌افراشتند.
سکوتِ خیابانِ زمستان‌زده و پنجره‌های بسته، مرا از نگاه‌های تند و زبان‌های گزنده حفظ کرده بود و من شادمان از این تنهایی دوست‌داشتنی، شاخه‌های عریان درختِ بیدِ کنار خانه‌ات را تکاندم و در زیر آن ایستادم و آغوش گشودم، تا همه برف‌های آن را در بغل بگیرم. کبوتری از لابلای برف و بید بیرون پرید و سوی کوی تو پر کشید. در سنگینی سکوت برف، سه حرف را شنیدم که در گوشم نشست. آیا باز جوانی به کودکی‌های من می‌خندید؟ یا کسی، دیگری را آواز می‌کرد؟ تو هم شنیدی؟ باید این نام برایت آشنا باشد.


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.