1396/6/25
هر چه از سَروهای بلند، با آن شاخه‌های گِره‌درگِرهی که از روی زمین شروع می‌شود و تا بالای درخت ادامه می‌یابد و برای آن هزارتویی می‌آفریند که، چونان   ادامه..
1396/6/25
پا بر سینه‌کش کوه می‌گذارم و نفس‌نفس‌زنان بالا می‌روم. لب‌هایم خشکیده و نمِ آبی حتی بر زبانم نمانده است که طراوتشان دهم. اندکی می‌آسایم   ادامه..
1396/6/25
سَرم را بالا گرفتم تا گونه‌ام بوسه‌گاهی باشد برای مرواریدهایی که از صدف پاک آسمان رها شده و به مهمانی ما آمده‌اند. بنفشه حسودی‌اش شد، رخ در هم کشید   ادامه..
1396/6/25
گفتم: نمی‌آیم. گفت: چاره‌ای نیست، باید برویم. پذیرفتم و بار بر بستم و راهی شدم. بامدادان رحیل، از دروازه نگذشته بودم که نیم‌نگاهی به پسِ پشت افکندم و دلم ترکید.   ادامه..
1396/6/7
بر فراز خانه‌های شهر، رنگی از طلای ناب پاشیده‌اند،درخت‌های کهن‌سال هم طلایی شده‌اند،بر چهره‌ی آدم‌ها نیز بازتابی از یک نور زرین دیده می‌شود.چند   ادامه..
1396/6/7
از پله‌های آجری و ساییده کاروان‌سرا سراسیمه بالا می‌آیمو گریزان از بویِ ناخوشِ فرش‌های انباشته و پاخورده‌ای که به دست قالی‌فروش ورق می‌خورَد،خود   ادامه..
1396/6/7
آخرین روزهای بهار، شکوفه‌های صورتی درختِ بهِ خانه‌مان ریخته بود و آهسته‌آهسته برگ‌های سبز تازه جای آن‌ها را می‌گرفت،بنفشه‌های رنگ‌رنگ   ادامه..
1396/6/7
ما کوچک بودیم و شهر برای ما بزرگ بود.تا زمانی که در کوچه‌های دور و بَر خانه‌مان پرسه می‌زدیم، غریبه‌ای به چشم نمی‌آمد، همه را می‌شناختیم،همه   ادامه..
1396/6/7
شهر همان شهر خودمان است، محله‌ات آشنا است، خانه‌ات نیز.فضا هنوز همان رایحه شورانگیز تو را می‌پراکند، اما چشمم که به دیوارها می‌افتد، دلم سخت می‌گیرد.آیا   ادامه..
Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.